تبليغاتX
شهید دکتر مصطفی چمران
ارتباط با نويسنده گالري تصاوير در کلام ديگران زندگي نامه دستنوشته ها يادداشتهاي نويسنده
  نقاشيها اسناد کتابها صوت و فيلم  

 

 

 

دعای کمیل با ترجمه شهید دکتر چمران(1)

وقتی که برای اولین بار ترجمه دعای کمیل شهید چمران رو خواندم احساس می کردم دعا ی کمیل را تا حالا نخوانده ام و اولین مرتبه است که آن را می خوانم.این ترجمه یکی از مصادیقی است که نشان دهنده عظمت روحی چمران عزیز است .

با هم گوشه هایی از آن را زمزمه میکنیم:

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم انی اسئلک برحمتک التی وسعت کل شی و بقوتک التی قهرت بها کل شی و خضع لها کل شی و ذل لها کل شی و بجبروتک التی غلبت بها کل شی ..........یا اول الاولین و یا آخر الاخرین.

chamran

خدایا!

 دست نیاز به سوی رحمتت دراز کرده ام که دامنه آن فراخنای گیتی را فراگرفته.به جانب تواناییت که با آن تمام موجودات را مقهور خود کرده ای،آن طور که جملگی در برابرقدرتت سر فروتنی به پیش افکنده،زبون و ناتوانند.به سوی شکوه و جلالت که همه را مغلوب خویش ساخته؛به سوی عزتت که از شدت بزرگی چیزی را در برابر آن ،یارای عرض اندام نیست ؛به سوی عظمتت که همه جا را پر کرده؛به سوی سلطنتت که بر همه چیز چیره شده است.

ای خدایی که پس از فنای کائنات هنوز باقی باشی و تو را نشانه هایی است که ارکان وجود موجودات را پر ساخته؛علمی است که بر همه چیز احاطه دارد.

ای خدایی که نور وجودت حقایق تمام اشیا را بر خود آشکار ساخته ؛

ای نور!

 ای منزه!

ای مبدا گذشتگان و ای غایت آیندگان!روی نیاز به سوی تو فرا می دارم....

لينک


مادرى که فغان مى کند؛

پدرى که بيهوش شده است

چقدر دردناک بود چه آشوب و غوغايى! چه ضجه و شيونى!

 همه بيرون دويدند. از مسّلحين کوچه پشت مريضخانه پر شده بود. مسّلحين میخواستند به زور وارد مريضخانه شوند. محافظين مسلح مريضخانه با قدرت جلوگيرى مى کردند. داد و فرياد و کشمکش بين مسّلحين به شيون و زارى زن ها اضافه شده بود پدرى پير بيهوش بر زمين افتاد. عده اى از مسّلحين مى خواستند او را به مريضخانه ببرند و عده اى می خواستند او را به خانه اش منتقل کنند. هر کسى او را به طرفى مى کشيد و پيراهنش بالا رفته بود و شکم ورم کرده اش بيرون افتاده بود. سرش به پايين افتاده و دست هايش آويزان شده بود. کفشهايش درآمده و شلوار گشادش تا زانو بالا رفته بود چه صحنه مضحکى! اما چقدر دردناک! و چقدر تأثرانگيز بود!

نتوانستم تحمل کنم. از اين بى تصميمى و کشمکش بين افراد عصبانى شدم. به مسّلحين حرکت امر دادم که پيرمرد را به مريضخانه ببرند و بخوابانند. جوانى فدايى، از جوانان ما، لاغراندام و سياه چرده فورا  يک دست زير پاهاى مرد انداخت و دست ديگرش را دور کمرش گره زد و با يک تکان و چرخش او را از دست مردم بيرون کشيد و به سرعت داخل مريضخانه شد

اما شيون زن پيرى توجه همه را جلب کرد. او مادرش بود که بى حال بر زمين افتاده ولى همچنان شيون مى کرد و زن ها او را به اين طرف و آ نطرف می کشيدند به خود جوشيدم و از ته قلب خروشيدم و در اين کوچه خاک آلود پايين و بالا مى رفتم و از خود مى پرسيدم چرا؟ چرا بايد اين چنين باشد؟ چرا اين همه درد؟ اين همه بدبختى؟ اين همه جنايت؟ اشک مى ريختم و به سرعت قدم مى زدم چرا بايد پدر و مادرى به اين روزگار تيره و تار بيافتند درد بود، شيون بود و بدبختى بود درد بود، شيون بود و بدبختى بود جوان برومندشان هدف قنص قرار گرفته و جان داده بود.

مى ١٩٦٧مجموعه انسان و خدا

لينک


توکل به خدا

 

کشمکش زندگي را بنگر ! چه طوفان وحشتناکي به پا شده است ! همه قدرتهاي جور و ستم و پليدي دست به دست هم داده اند تا ما را نابود کنند ، اژدهاي مرگ دهن باز کرده که مرا ببلعد ، لهيب آتش اطراف مرا مي سوزاند ، همچون پرکاه بر موج حوادث ، در ميان اين درياي طوفاني بالا و پايين مي روم ، چه سرنوشت مبهمي ! چه دردها چه غم ها ، چه مصيبت ها ، چه شهادتها ، چه شکست ها چه محروميت ها ، چه ظلم ها چه جنايتها چه بگويم ؟ چه مي گذرد ؟ مگر خواب مي بينم ؟ مگر در بستر احتضار ، به کابوس وحشتناکي دچار شده ام ؟ بر من چه مي گذرد ؟ نمي دانم ولي آنچه مي دانم آن که شهادت ساده ترين راه نجات من است

chamranam

هجوم از همه طرف شروع مي شود ، همه روزنه هاي اميد کور مي گردد ، يأس و ترديد و خوف و وحشت بر همه جا سايه مي افکند ، دوستانم با چشمان نگران ، با قلبهاي مضطرب ، خسته و شکسته و درمانده به سوي من مي آيند ، در حالي که خود من به هيچ چيزي اميد ندارم و جز شهادت انتظاري نمي کشم ، ولي همچون صخره محکم و مطمئن در مقابل دوستانم مي گويم و به آنها ايمان مي دهم و با شجاعت و بي باکي به مراکز خطر مي روم ، دوستان را آرامش مي دهم و با اطمينان و قوت قلب آنها را روانه ديارشان مي کنم

گاهگاهي همه نظام و سازمان و تمامي دوستان و رزمندگان و همه آينده و سرنوشت به يک کلمه من وابسته بود آن مني که نه اميد داشت و نه قدرت ، نه روياي روشن و نه انتظار کمک فقط براساس توکل به خدا و رضا به تقدير و قبول شهادت ، باز هم برپاي خود ايستادم و همچون صخره موج هاي خطر و خوف و نااميدي و يأس را برگرداندم ، باز هم مسير تاريخ را تغيير دادم و همه اش بر مبناي احتمال بود و با خود مي گفتم اگر يک در هزار باقي بمانم و سازمان ادامه يابد باز هم خواهم ايستاد باز هم مقاومت خواهم کرد ،

اوه خدايا قلب شکسته ام را تسکين بخش . دردمندم و سنگيني غم غيرقابل تحمل است .

لينک


حسين مقدس

اي حسين مقدس ، روزگار درازي بود که هر انقلابي را مقدس مي شمردم و نام او را با ياد تو توأم مي کردم و قلب خود را مي گشودم و انقلابيون را و او را در قلب خود جاي مي دادم و به عشق تو او را دوست مي داشتم و به قداست تو او را مقدس مي شمردم و در راه کمک به او از هيچ فداکاري حتي بذل حيات و هستي خود دريغ نمي کردم

چمران

اما تجربه ، درس بزرگ و تلخي به من داد ـ که اسلحه و کشتار و انقلاب و حتي شهادت به خودي خود نبايد مورد احترام و تقديس قرار گيرد ، بلکه آنچه مهم است انسانيت ، فداکاري در راه آرمان انسانها ، غلبه بر خودخواهي و غرور و مصالح پست مادي و ايمان به ارزشهاي الهي است . مقاومت فلسطين براي ما به صورت بت درآمده بود و بي چون و چرا آن را مي پذيرفتيم و مي پرستيديم و راهش را کارش را و توجيهاتش را قبول مي کرديم . اما دريافتيم که بيش از هر چيز انسانيت و ارزشهاي انساني و خدايي ارزش دارد ـ و هيچ چيز نمي تواند جاي آن را بگيرد ، بايد انسان ساخت ، بايد هدف را بر اساس سلسله ارزشها معين نمود و معيار سنجش را فقط و فقط بر مبناي انسانيت و ارزشهاي خدايي قرار داد .

اي حسين ، امروز نيز تو را تقديس مي کنم ، اما تقديسي عميق تر و پر شورتر که تا اعماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق مي ورزد و تو را مي خواهد و تو را مي جويد .

اي حسين ، دردمندم ، دل شکسته ام ، و احساس مي کنم که جز تو و راه تو دارويي ديگر تسکين بخش قلب سوزانم نيست

اي حسين ، من براي زنده ماندن تلاش نمي کنم ، از مرگ نمي هراسم ، به شهادت دل بسته ام ، و از همه چيز دست شسته ام ، ولي نمي توانم بپذيرم که ارزشهاي الهي و حتي قدرت انقلاب بازيچه سياستمداران و تجار ماده پرست شده است .


ادامه مطلب
لينک


من بازيافته ام

من بازيافته ام ‍ـ من رفته بودم ـ من متعلق به خدايم

من ديگر وجود ندارم ـ مني و منيتي ديگر نيست

ديگر به کسي عصباني نخواهم شد ، ديگر به نام خود و براي خود

قدمي برنخواهم داشت ،‌ديگر هوا و هوس در دل خود

نخواهم پرورد ، آرزوها را فراموش خواهم کرد ،

دنيا را سه طلاقه خواهم نمود ، همه دردها و شکنجه ها

و زخم زبانها را خواهم پذيرفت

 chamran

اوه خدايا ، تو مي خواهي که ايمان مرا بسنجي ؟ وفاداري مرا نسبت به خود ببيني ؟ پايداري مرا در برابر شدايد و مصائب تماشا کني ؟

تو مي خواهي عشق مرا به خود ببيني ـ من مثل شمع مي سوزم ، تار و پود وجودم با عشق تو سرشته است

اين قلب من است بشکاف و ببين ـ ببين که سرتاپا مي سوزم ـ و از سوختن لذت ميبرم

تو مي خواهي که ايمان مرا به خود بسنجي ـ اي خداي بزرگ ـ من فقط به خاطر اين لحظه زنده ام

من همه حيات خود را گذرانده ام تا براي چنين لحظه اي آماده شوم .

لينک


عبادت

٢٢ آوريل ١٩٧٥

بغض حلقومم را فرا گرفته است، مى خواهم بگريم. میخواهم فرياد بکشم، مى خواهم به دريا بگريزم و مى خواهم به آسمان پناه ببرم. اشک بر رخساره زردم فرو مى چکد. آن را پاک میکنم تا ديگران نبينند، به گوشه اى مى گريزم تا کسى متوجه نشود

چند ساعتى سوختم و در شور و هيجانى خدايى غوطه خوردم. قلبم باز شده بود، روحم به پرواز درآمده بود، احساس مى کردم که به خدا نزديک شده ام، احساس مى کردم که از دنيا و مافيها قدم فراتر گذاشته ام، همه را و همه چيز را ترک کرده ام فقط با روح سر و کار دارم، فقط با غم همنشينم، فقط با درد مى سازم و فقط خداى بزرگ را پرستش مى کنم راستى عبادت چيست؟ جز آ نکه روح را تعالى دهد؟ و آن احساس ناگفتنى را در دل آدمى ايجاد کند؟ احساسى که در آن تمام ذرات وجودش به ارتعاش درمى آيد، جسم مى سوزد، قلب مى جوشد، اشک فرو مى ريزد، روح به پرواز درمى آيد و جز خدا نمى بيند و نمى خواهد اين احساس عرفانى، که از اعماق وجود آدمى مى جوشد و به سوى ابديت خدا به پرواز درمى آيد عبادت خوانده مى شود

CHAMRAN

اى خداى بزرگ، من چند ساعتى تو را عبادت مى کردم و عبادت عجيبى بود! عبادتى که از تلاقى غم با غمى ديگر به وجود آمده بود. آنجا که دنياى تنهايى، با موجودى تنها برخورد مى کرد، آن جا که من، خداوند عشق لقب داشتم با فرشته اى برخورد کردم که سراپاى وجودش عشق بود خدايا چه دنيايى خلق کرده اى؟ چه آسمان هاى بلند، چه گل هاى رنگارنگ، چه درياها، چه کوه ها، صحراها، جنگلها، چه د لهاى شکست هاى، چه روحهاى پژمرده اى، چه دردهاى کشنده اى، چه عشق ها، چه فداکارى ها، چه اشک ها و چه حرمانها عجيب آ نکه، بزرگى و عظمت انسان را، در درد و غم و حرمان قرار دادى، جهان را بدون درد و ناله و حرمان نمى خواهى. ما هم عشاق وجود توييم که دل سوخته و دست و پا شکسته به سويت مى آييم. تو، ما را در آتش غم سوزاندى و خميره خاکى ما را با کيمياى عشق، به روحى فوق زمين و آسمان ها مبدل کردى که جز تو نمى خواهد و جز تو نمیپرستد.

لينک


هنوز باور ندارم که جمال من، مرده است

نريمان عزيزم، سلام گرم و دردآلود مرا بپذير. از لطف تو خيلى متشکرم. نوار و عکس ها رسيد. مرا به عوالمى فرو برد. میخواستم جوابى مفصل براى شما بنگارم که مرگ جمال مرا منقلب کرد و رشته افکارم را گسست راستش را بخواهى، يکسال و نيم پيش نامه اى براى تو نوشتم، بحث و تحليلى از اوضاع اين جا بود. ولى هيچگاه ختمش نکردم و هر وقت به نامه نيمه کاره نگاه مى کردم به ياد تو مى افتادم. روزگار، فراز و نشيب فراوان دارد. و گويى به جويندگان حق و حقيقت مقدر شده است که لذتشان در اشک و تکاملشان در تحمل شکنجه ها باشد. من در روزگار حيات خود جز حق نگفته ام، جز رضاى خدا و طريقه حقيقت راهى نرفته ام، دلى را نيازرده ام، به کسى ظلم نکرده ام -جز به خودم و نزديکترين کسانم. آن هم در راه حق- هميشه سعى داشته ام حتى مورى را آزار ندهم؛ هميشه سمبل مهر و وفا و فداکارى بوده ام ولى هميشه درد و رنج، قوت و غذايم بوده است

من هميشه خود را براى مرگ آماده کرده بودم. اما مرگ خودم، نه مرگ جمال مرگ جمال، براى من قابل هضم نيست و هنوز باور ندارم که جمال من، مرده است. و اين فرشته آسمانى، ديگر نخندد، ديگر ندود و ديگر در اطرافيانش روح و نشاط ندمد.

chamran

متأسفانه رنج من فقط جمال نيست هما نطور که در نوار خود ضبط کرده اى و حقيقت را با زبان بى زبانى بازگو کرده اى من همه آن ها را از - دست داد هام!

جمال را، سال پيش از دست داده بودم و براى من فقط يک آرزو بود. يک تخيل، يک اميد که شايد روزى تجلى کند و حيات پدر خويش را دنبال نمايد و وارث موجوديت و شخصيت پدرش باشد با اين حساب من همه را از دست داده ام و مرگ جمال، دردى اضافى بر آن درد دائمى قبلى است که مرا رنج مى داده و رنج مى دهد ما، اغلب خود را محور دنيا و مافيها فرض مى کنيم و فکر مى کنيم که همه دنيا به خاطر ما مى گردد، آسمان و زمين و ستارگان به خاطر خوش آمد ما، در سير و گردشند. فکر مى کنيم که آسمان در غم ما خواهد گريست و يا دل سنگ از درد ما آب خواهد شد، يا گردش ستارگان متوقف خواهد گشت اما بعد مى فهميم که در اين دنياى بزرگ ميليون ها انسان مثل ما آمده اند و رفته اند و هيچ تغييرى در گردش روزگار بوجود نيامده است اين ما هستيم که مغروريم و خود را بزرگ مى پنداريم ولى از کاهى کوچک هم، کمتريم که در اقيانوس هستى به دست

طوفا نهاى بلا و امواج متلاطم بالا و پايين مى رويم، بدون آن که از خود اختيارى داشته باشيم و يا قدرتى که مسير امواج را، يا حرکت خويش را تغيير دهيم با درک اين حقيقت بايد از مرکب غرور پياده شويم و طريقت رضا و تسليم را شيوه خود کنيم، دردها را بپذيريم، به لذات زودگذر غره نشويم، خود را ابدى فرض نکنيم و از آمال و آرزوهاى دور و دراز چشم بپوشيم را بپرستم و اين پرستش را در فلسفه وحدت، جزئى از - پروانه - من میخواستم عشق زن را با پرستش خداى يگانه مخلوط کنم......

انسان و خدا


ادامه مطلب
لينک


اگر پرستش غير از خدا مجاز بود ، علي را مي‌پرستيدم .

به خود اجازه نمي‌دهم که براي شناخت علي کلمه‌اي بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصيت او و زندگي پرماجرايش را تجزيه و تحليل کنم .

شناخت علي فقط به قدرت عشق ميسر است و فقط عشق اجازه دارد به حريم علي نزديک شود .

من هم فقط به قلب سوخته‌ي خود اجازه مي‌دهم که از علي سخن بگويد و فقط به حرمت عشق جرأت مي‌کنم به علي نزديک شوم . اگر شعله‌ي عشق او در دلم زبانه نمي‌کشيد ، ابداً به ساحتش جسارت نمي‌کردم و نامش به زبان نمي‌راندم .

ولي چه کنم که سرتاپاي وجودم در آتش عشق او مي‌سوزد . هر وقت که نام او بر زبان مي‌رانم با ياد او بر دلم مي‌افتد ، به خود مي‌لرزم ، اشک از شمانم فرو مي‌چکد ، آتش دردناک و لذتبخشي وجودم را فرا مي‌گيرد ، در او محو مي‌شوم ، عاشقانه با او راز و نياز مي‌کنم ، و روحم آشفته وار علي علي مي‌گويد

آخر چگونه مي‌توان خداي بزرگ را پرستيد و به علي عاشق نشد ؟ چگونه ممکن است به خدا که کمال مطلق است چشم دوخت ولي کمال متعالي علي را نديده گرفت ؟ عشق به علي جزوي از پرستش خداست

 

قلبي حساس دارم که نوازش نسيم حيات آن را مي‌لرزاند ، زيبايي غروب و طلوع آفتاب ديوانه‌اش مي‌کند ، آسمان بلند پرستاره مستش مي‌نمايد . مرغ‌هاي هوا و ماهي‌هاي دريا جذبش مي‌کند ، کوه‌هاي بلند ، افق بي پايان و اقيانوس بي کران به ابديتش مي‌برد .

اين احساس مرموز قلبي ، مسحور عظمت و زيبايي عالم خلقت مي‌شود و مرا در مقابل خالق آن وادار به سجده مي‌کند همان احساس نيز تار و پود قلبم را به عشق علي به لرزه مي‌اندازد و مرا اين چنين شيفته و شيداي او مي‌کند .

عجب دارم اگر کساني قلب داشته باشند و زيبايي و عشق و انسانيت در آن‌ها اثر کند ، ولي در مقابل آن همه لطف و کمال و عشق و انسانيت علي شيفته نگردند مگر ممکن است اين همه لطف و عشق را فقط پديده‌اي مادي دانست ؟ آن احساس مرموز قلبي را که در وجود انسان‌ها موج مي‌زند ، چگونه مي‌توان با فرمول‌هاي خشک و بي روح مادي توجيه کرد ؟ روح علي در قالب ماده نمي‌گنجد و آن همه عشق و کمال نمي‌تواند از ماده‌ي سرد و بي جان بتراود .

هر که را ديده‌ام ، علي را دوست مي‌دارد و در مقابل عظمت و انسانيت او تعظيم مي‌کند . چرا اين قدر علي علي مي‌گوييم و دنبال او مي‌رويم ؟ چرا اين قدر شيفته علي هستيم ؟ چرا اين قدر در عشق او مي‌سوزيم ؟ زيرا همه‌ي ما مي‌خواهيم مثل علي باشيم ، دوست داريم که در عشق و کمال به درجه‌ي او برسيم ،‌خوش داريم در شجاعت ، در صبر ، در علم و تقوا ، در سخنوري ، در همه‌ي فضايل اخلاقي مثل او باشيم ؛ ولي مي‌دانيم که حد علي مافوق طاقت بشري است و براي ما به هيچ وجه ميسر نيست که به حد علي برسيم . لذا علي تبلور آرزوهاي انسان‌هاست که لااقل به صورت آرزو ، عطش دروني و قلبي ما را تسکين مي‌بخشد .

ما هزار گناه مي‌کنيم و از کمال بي نهايت بدوريم ؛ ولي هنگامي که تموج روح ما بر شهوات و خواسته‌هاي مادي مسلط مي‌گردد ، يکباره به سراغ علي مي‌رويم و تمام احساسات قلبي و آرزوهاي برآورده نشده‌ي خود را در او مجسم مي‌کنيم و با ذکر علي علي عشق خود را به کمال و حق و خواسته‌ي خود را براي مبارزه با جهل و فساد بيان مي‌کنيم . علي مظهر کمال و فداکاري و عشق و تمام ارزش‌هاي علي انسان است و با ذکر نام او به خدا نزديک مي‌شويم و از گناهان استغفار مي‌کنيم و به سوي کمال رهسپار مي‌شويم .

در پهنه‌ي زمان و مکان اگر بخواهم بگردم ، کسي را بيابم که رابطه‌ي من و او عشق باشد ، نه فقط الان ، نه فقط در يک نقطه ، در همه جا و همه وقت فقط علي را مي‌يابم که اين چنين به او عشق بورزم و رابطه‌ي من و او بر پاية عشق پاک باشد .

عشقي از تار و پور وجودم ،‌از اعماق روحم ، از معراجم ، از مرگم ، از حياتم ، براي علو روحم ، براي طيران به آسمان‌ها ، به علي پناه مي‌برم .

منبع:مجموعه زیباترین سروده هستی

لينک


شب قدر
امروز ١٩ رمضان يعنی روزی است که پيشوای عاليقدر بشريت در خون خودش غوطه میخورد. روزی است که مرا به ياد آن فداکاری ها،عظمت ها و بزرگواری های او می اندازد. از او خالصانه طلب همت می کنم، عاشقانه اشک، يعنی عصاره حيات خود را تقديمش می نمايم. به کوهساران پناه می برم تا در تنهايی، از پس هزارها فرسنگ و قرن ها سال با او راز و نياز کنم و عقده های دل خويش را بگشايم.

اوايل ﺑﻬار ١٩٦٠

-مجموعه انسان و خدا
لينک


انتظار سبز ترین عروج همراه با تو

می تواند مرا به اوج بام آسمان پرواز دهد

و تلالو نوید بخش صبح را به دل خسته ام ارزانی بخشد.

ای معنی بلند ترین آرزوهایم

به بلندای عروج بی کرانت بلندم کن.

لينک


 

شاید پرسیده شود چرا چمران رو انتخاب کردم!جواب اینست که هیچکس مثل او تا به حال آسمانی بودن رو اینگونه زیبا برایم نشان نداده بود
قصه عشق زپروانه بیاموز که این سوخته را جان شد و آواز نیامد


صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

لوگوهاي وبلاگ

 


آرشيو موضوعي
گالری تصاویر

جملات ناب

عقل و دل

کتابهای شهید چمران

صوت و فیلم

Screen saver

متافیزیک

قصه شمع

احساسات لطیف شهید چمران در خصوص دفاع از حیوانات

وصیت نامه شهید چمران

دانلود نرم افزار

موضوعات مختلف

ماجرای عروسی دکتر چمران

عشق زن

خدای علم

چمران از زبان دیگران

کتاب شناسی شهید چمران

دلنامه

زندگينامه شهيد دكتر مصطفي چمران

یادداشتهای علی

معرفی نویسنده وبلاگ

یادداشتهای نویسنده

مهدی موعود

آرشيو وبلاگ
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387

پيوندها
پایگاه شهید مطهری دانشکده تربیت معلم
پایگاه مقاومت بسیج شهید نعمت زاده
پایگاه اطلاع رسانی شهید کربلا
وبلاگ جوانان ایران
دیگر برای تو نیست که مینویسم
سادات شهداي زمين و آسمان
دخترم با تو سخن* می گویم
دنبال خدايى!؟بيا توو
کمترین محب امام زمان عج
نشريه ي فرهنگی* محراب
انجمن اسلامی -اشتهارد
علامه حسن زاده *آملی
سرزمین رویایی ام گوغر
محفل محببین الشهداء
بچه های گردان تخریب
مخزن المعارف والطائف
سنگر سازان بیسنگر
عاشق مشرق زمین
بی شیله پیله باخدا
فرشته ها می گریند
الکترونیک برای همه
وبلاگ یک نویسنده
وبلاگ دکتر چمران
مقاومت فلق
ایرانیان مقیم لبنان
شهر کوچک من
دختران باحجاب
مشق عاشقی
عرفان اسلامی
پرواز تا بیکرانها
قطره های آبی
محبان المهدی
شمیم انتظار
ترویج اسلام
علمدار صبح
جاده خاکی
مرداب خیال
METALLER
پروانه شب
سوخته دل
راه عشق
اخشراش
نیلوفرانه
چمرانامه
مزینانی
فرشته
روح الله
شارح
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
سايت شهيد چمران
:: طراح قالب::


Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جستجوگر گوگل





Powered by WebGozar

http://oshaqolmahdi.blogfa.com/ طنين

کانون فرهنگي المهدي عليه السلام

  RSS  
پرشين وبلاگ

Persian Websites Directory

 

 

تمامي حقوق مادي و معنوي اين مجموعه متعلق به وبلاگ شهيد دکتر مصطفي چمران مي باشد و استفاده از مطالب در جهت معرفي چهره درخشان شهيد دکتر چمران بلامانع است

HTTP://BAZCHAMRAN(DOT)BLOGFA(DOT)COM