تبليغاتX
شهید دکتر مصطفی چمران
ارتباط با نويسنده گالري تصاوير در کلام ديگران زندگي نامه دستنوشته ها يادداشتهاي نويسنده
  نقاشيها اسناد کتابها صوت و فيلم  

 

 

 

انسان بازیافته

انسان مخلوق عجيبي است؛ از لحظه اي که چشم به جهان مي گشايد، همه دنيا را براي خود مي‌خواهد، همه آمال و آرزوهايش بر محور «من»، و «خود» دور مي زند؛ تصور مي کند که همه دنيا براي رضاي خاطر او و تأمين لذات او خلق شده است؛ معيارهاي او بر اساس مصالح و منافع او تغيير يافته و حق و باطل را بر پايه خودخواهي و مصلحت طلبي خود توجيه مي نمايد

اين همه خودخواهي؛ کينه و حقدها ، آتش افروزيها، غرورها، حق کشيها، خونريزيها، اختلافها و کشمکشها؛ از همين جا سرچشمه مي گيرد تاريخ جهان؛ صفحه تمام نماي اين خصيصه فطري انسانهاست.

در دنيا انسانهايي نيز يافت مي‌شوند ‌که عمق ديدشان با ديگران تفاوت دارد، به لذّات مادي دنيا راضي نمي شوند، به مال و جاه و اولاد علاقه چنداني ندارند، به آرزوهاي زودگذر دل نمي‌بندند، و به طور کلي اسير دنيا نمي شوند ولي در عين حال به «خود» و به «من» علاقمندند. «منِ» آنها والا مقام است و خواسته هايي والا دارد و هيچگاه خود را سرگرم بازيچه‌هاي دنيا نمي کند، آرزوهاي آن آسماني و خدايي است، به بينهايت و ابديت اتصال دارد و همه دنيا را در بر مي گيرد، از معراج روح سيراب مي شود و در بعدي روحاني و خدايي سير مي کند. ولي به هر حال رنگي از خودخواهي و خودبيني در آن وجود دارد


ادامه مطلب
لينک


پيشگفتار ( گزيده اي از دست نوشته هاي شهيد دکتر چمران دربارة کردستان )

بسم الله الرحمن الرحيم

ملتي انقلاب کرده است ، زنجيرهاي 2500 ساله را از دست و پاي خود پاره نموده است ، عليه بزرگترين ابرقدرتها قيام کرده و در کشاکش سخت ترين نبردهاي تاريخ با مرگ دست و پنجه نرم مي کند .

اين انقلاب بزرگ و تاريخي را ابرمردي رهبري مي نمايد که در تاريخ بي نظير است ، ايمان و پاکي و تقوي و فداکاري و پايداري او را نظيري نيست ، و اگر همه رهبران انقلابي دنيا را سرهم بگذارند از يک موي رهبر عاليقدر انقلاب ما کمتر است . اين انقلاب صورت گرفته است که ريشه هاي استثمار و استبداد و استعمار را بسوزاند، عدالت اجتماعي را تأمين کند ، فقر و جهل و ظلم و فساد را از بين ببرد ، ستمها و محروميتها و ناراحتيها و بي عدالتي ها را که قرنها بر اين کشور سيطره داشته است نابود کند .

ما انقلاب کرديم تا بعد از قرنها ذلت و خواري استقلال واقعي خود را به دست آوريم . کشور عزيز ما ايران زير سيطره اجانب قرار داشت ، آمريکا و اسرائيل سرنوشت مردم ما را به دست داشتند . يک عده از زالوهاي اجتماع خون مردم محروم و مستضعف ما را مي مکيدند . آزادگان و احرار در زندانها و سياه چالها شکنجه ميشدند و شريفترين آنها به چوبه دار آويخته مي شدند ، اشرار و بي مايگان حکومت مي کردند ، زور و ديکتاتوري همه نفس ها را خفه کرده بود ، همه قلمها را شکسته بود ، همه ساقها را قلم کرده بود . ثروتها را به يغما مي بردند ، منابع ما را غارت ميکردند ، فرهنگ ملي ما را ، اخلاق ما را ، دين ما را مي کوبيدند تا معيارها و اخلاق فاسد و فرهنگ استعماري را جايگزين کنند .

مي خواستند ملتي برده و اسير به وجود آورند که حتي نفس کشيدنش تحت ارادة استعمارگران باشد ، آنچنان اقتصاد ما را به سقوط کشانده بودند ، زراعت ما را نابود و صنعت ما را تباه کرده بودند که اين ملت بدون پول نفت يک روز هم نتواند دوام بياورد .

ارتش چماقي در دست ديکتاتوري بود که به خاطر حفظ مصالح استعمارگران ملت ما را بکوبد و نفس ها را خفه کند .

اما ملت ما به رهبري مرجع عاليقدر حضرت امام خميني قيام کرد ، سالها مبارزه کرد ، دهها هزار کشته داد ، تا بالاخره طاغوت را به زير کشيد ، نظام ديکتاتوري را واژگون کرد ، دست قدرتهاي خارجي را قطع نمود ، مجرمين را به محاکمه کشيد ، و قاتلين را مجازات کرد ، اشرار را براند زندانيان را آزاد کرد ، سرنوشت ملت ايران را پس از قرنها به دست مردم داد ، آنچنان آزادي برقرار کرد که در هيچ کشوري و هيچ زماني نظيرش ديده نشده بود

منبع:کردستان


ادامه مطلب
لينک


دعای کمیل با ترجمه شهید چمران 2
متن ترجمه به صورت عکس در اختیار شما دوستان قرار داده شده است:

صفحه ۱

صفحه 2               

صفحه 3

صفحه 4    

 

dear chamran

لينک


دعای کمیل با ترجمه شهید دکتر چمران(1)

وقتی که برای اولین بار ترجمه دعای کمیل شهید چمران رو خواندم احساس می کردم دعا ی کمیل را تا حالا نخوانده ام و اولین مرتبه است که آن را می خوانم.این ترجمه یکی از مصادیقی است که نشان دهنده عظمت روحی چمران عزیز است .

با هم گوشه هایی از آن را زمزمه میکنیم:

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم انی اسئلک برحمتک التی وسعت کل شی و بقوتک التی قهرت بها کل شی و خضع لها کل شی و ذل لها کل شی و بجبروتک التی غلبت بها کل شی ..........یا اول الاولین و یا آخر الاخرین.

chamran

خدایا!

 دست نیاز به سوی رحمتت دراز کرده ام که دامنه آن فراخنای گیتی را فراگرفته.به جانب تواناییت که با آن تمام موجودات را مقهور خود کرده ای،آن طور که جملگی در برابرقدرتت سر فروتنی به پیش افکنده،زبون و ناتوانند.به سوی شکوه و جلالت که همه را مغلوب خویش ساخته؛به سوی عزتت که از شدت بزرگی چیزی را در برابر آن ،یارای عرض اندام نیست ؛به سوی عظمتت که همه جا را پر کرده؛به سوی سلطنتت که بر همه چیز چیره شده است.

ای خدایی که پس از فنای کائنات هنوز باقی باشی و تو را نشانه هایی است که ارکان وجود موجودات را پر ساخته؛علمی است که بر همه چیز احاطه دارد.

ای خدایی که نور وجودت حقایق تمام اشیا را بر خود آشکار ساخته ؛

ای نور!

 ای منزه!

ای مبدا گذشتگان و ای غایت آیندگان!روی نیاز به سوی تو فرا می دارم....

لينک


مادرى که فغان مى کند؛

پدرى که بيهوش شده است

چقدر دردناک بود چه آشوب و غوغايى! چه ضجه و شيونى!

 همه بيرون دويدند. از مسّلحين کوچه پشت مريضخانه پر شده بود. مسّلحين میخواستند به زور وارد مريضخانه شوند. محافظين مسلح مريضخانه با قدرت جلوگيرى مى کردند. داد و فرياد و کشمکش بين مسّلحين به شيون و زارى زن ها اضافه شده بود پدرى پير بيهوش بر زمين افتاد. عده اى از مسّلحين مى خواستند او را به مريضخانه ببرند و عده اى می خواستند او را به خانه اش منتقل کنند. هر کسى او را به طرفى مى کشيد و پيراهنش بالا رفته بود و شکم ورم کرده اش بيرون افتاده بود. سرش به پايين افتاده و دست هايش آويزان شده بود. کفشهايش درآمده و شلوار گشادش تا زانو بالا رفته بود چه صحنه مضحکى! اما چقدر دردناک! و چقدر تأثرانگيز بود!

نتوانستم تحمل کنم. از اين بى تصميمى و کشمکش بين افراد عصبانى شدم. به مسّلحين حرکت امر دادم که پيرمرد را به مريضخانه ببرند و بخوابانند. جوانى فدايى، از جوانان ما، لاغراندام و سياه چرده فورا  يک دست زير پاهاى مرد انداخت و دست ديگرش را دور کمرش گره زد و با يک تکان و چرخش او را از دست مردم بيرون کشيد و به سرعت داخل مريضخانه شد

اما شيون زن پيرى توجه همه را جلب کرد. او مادرش بود که بى حال بر زمين افتاده ولى همچنان شيون مى کرد و زن ها او را به اين طرف و آ نطرف می کشيدند به خود جوشيدم و از ته قلب خروشيدم و در اين کوچه خاک آلود پايين و بالا مى رفتم و از خود مى پرسيدم چرا؟ چرا بايد اين چنين باشد؟ چرا اين همه درد؟ اين همه بدبختى؟ اين همه جنايت؟ اشک مى ريختم و به سرعت قدم مى زدم چرا بايد پدر و مادرى به اين روزگار تيره و تار بيافتند درد بود، شيون بود و بدبختى بود درد بود، شيون بود و بدبختى بود جوان برومندشان هدف قنص قرار گرفته و جان داده بود.

مى ١٩٦٧مجموعه انسان و خدا

لينک


توکل به خدا

 

کشمکش زندگي را بنگر ! چه طوفان وحشتناکي به پا شده است ! همه قدرتهاي جور و ستم و پليدي دست به دست هم داده اند تا ما را نابود کنند ، اژدهاي مرگ دهن باز کرده که مرا ببلعد ، لهيب آتش اطراف مرا مي سوزاند ، همچون پرکاه بر موج حوادث ، در ميان اين درياي طوفاني بالا و پايين مي روم ، چه سرنوشت مبهمي ! چه دردها چه غم ها ، چه مصيبت ها ، چه شهادتها ، چه شکست ها چه محروميت ها ، چه ظلم ها چه جنايتها چه بگويم ؟ چه مي گذرد ؟ مگر خواب مي بينم ؟ مگر در بستر احتضار ، به کابوس وحشتناکي دچار شده ام ؟ بر من چه مي گذرد ؟ نمي دانم ولي آنچه مي دانم آن که شهادت ساده ترين راه نجات من است

chamranam

هجوم از همه طرف شروع مي شود ، همه روزنه هاي اميد کور مي گردد ، يأس و ترديد و خوف و وحشت بر همه جا سايه مي افکند ، دوستانم با چشمان نگران ، با قلبهاي مضطرب ، خسته و شکسته و درمانده به سوي من مي آيند ، در حالي که خود من به هيچ چيزي اميد ندارم و جز شهادت انتظاري نمي کشم ، ولي همچون صخره محکم و مطمئن در مقابل دوستانم مي گويم و به آنها ايمان مي دهم و با شجاعت و بي باکي به مراکز خطر مي روم ، دوستان را آرامش مي دهم و با اطمينان و قوت قلب آنها را روانه ديارشان مي کنم

گاهگاهي همه نظام و سازمان و تمامي دوستان و رزمندگان و همه آينده و سرنوشت به يک کلمه من وابسته بود آن مني که نه اميد داشت و نه قدرت ، نه روياي روشن و نه انتظار کمک فقط براساس توکل به خدا و رضا به تقدير و قبول شهادت ، باز هم برپاي خود ايستادم و همچون صخره موج هاي خطر و خوف و نااميدي و يأس را برگرداندم ، باز هم مسير تاريخ را تغيير دادم و همه اش بر مبناي احتمال بود و با خود مي گفتم اگر يک در هزار باقي بمانم و سازمان ادامه يابد باز هم خواهم ايستاد باز هم مقاومت خواهم کرد ،

اوه خدايا قلب شکسته ام را تسکين بخش . دردمندم و سنگيني غم غيرقابل تحمل است .

لينک


حسين مقدس

اي حسين مقدس ، روزگار درازي بود که هر انقلابي را مقدس مي شمردم و نام او را با ياد تو توأم مي کردم و قلب خود را مي گشودم و انقلابيون را و او را در قلب خود جاي مي دادم و به عشق تو او را دوست مي داشتم و به قداست تو او را مقدس مي شمردم و در راه کمک به او از هيچ فداکاري حتي بذل حيات و هستي خود دريغ نمي کردم

چمران

اما تجربه ، درس بزرگ و تلخي به من داد ـ که اسلحه و کشتار و انقلاب و حتي شهادت به خودي خود نبايد مورد احترام و تقديس قرار گيرد ، بلکه آنچه مهم است انسانيت ، فداکاري در راه آرمان انسانها ، غلبه بر خودخواهي و غرور و مصالح پست مادي و ايمان به ارزشهاي الهي است . مقاومت فلسطين براي ما به صورت بت درآمده بود و بي چون و چرا آن را مي پذيرفتيم و مي پرستيديم و راهش را کارش را و توجيهاتش را قبول مي کرديم . اما دريافتيم که بيش از هر چيز انسانيت و ارزشهاي انساني و خدايي ارزش دارد ـ و هيچ چيز نمي تواند جاي آن را بگيرد ، بايد انسان ساخت ، بايد هدف را بر اساس سلسله ارزشها معين نمود و معيار سنجش را فقط و فقط بر مبناي انسانيت و ارزشهاي خدايي قرار داد .

اي حسين ، امروز نيز تو را تقديس مي کنم ، اما تقديسي عميق تر و پر شورتر که تا اعماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق مي ورزد و تو را مي خواهد و تو را مي جويد .

اي حسين ، دردمندم ، دل شکسته ام ، و احساس مي کنم که جز تو و راه تو دارويي ديگر تسکين بخش قلب سوزانم نيست

اي حسين ، من براي زنده ماندن تلاش نمي کنم ، از مرگ نمي هراسم ، به شهادت دل بسته ام ، و از همه چيز دست شسته ام ، ولي نمي توانم بپذيرم که ارزشهاي الهي و حتي قدرت انقلاب بازيچه سياستمداران و تجار ماده پرست شده است .


ادامه مطلب
لينک


من بازيافته ام

من بازيافته ام ‍ـ من رفته بودم ـ من متعلق به خدايم

من ديگر وجود ندارم ـ مني و منيتي ديگر نيست

ديگر به کسي عصباني نخواهم شد ، ديگر به نام خود و براي خود

قدمي برنخواهم داشت ،‌ديگر هوا و هوس در دل خود

نخواهم پرورد ، آرزوها را فراموش خواهم کرد ،

دنيا را سه طلاقه خواهم نمود ، همه دردها و شکنجه ها

و زخم زبانها را خواهم پذيرفت

 chamran

اوه خدايا ، تو مي خواهي که ايمان مرا بسنجي ؟ وفاداري مرا نسبت به خود ببيني ؟ پايداري مرا در برابر شدايد و مصائب تماشا کني ؟

تو مي خواهي عشق مرا به خود ببيني ـ من مثل شمع مي سوزم ، تار و پود وجودم با عشق تو سرشته است

اين قلب من است بشکاف و ببين ـ ببين که سرتاپا مي سوزم ـ و از سوختن لذت ميبرم

تو مي خواهي که ايمان مرا به خود بسنجي ـ اي خداي بزرگ ـ من فقط به خاطر اين لحظه زنده ام

من همه حيات خود را گذرانده ام تا براي چنين لحظه اي آماده شوم .

لينک


عبادت

٢٢ آوريل ١٩٧٥

بغض حلقومم را فرا گرفته است، مى خواهم بگريم. میخواهم فرياد بکشم، مى خواهم به دريا بگريزم و مى خواهم به آسمان پناه ببرم. اشک بر رخساره زردم فرو مى چکد. آن را پاک میکنم تا ديگران نبينند، به گوشه اى مى گريزم تا کسى متوجه نشود

چند ساعتى سوختم و در شور و هيجانى خدايى غوطه خوردم. قلبم باز شده بود، روحم به پرواز درآمده بود، احساس مى کردم که به خدا نزديک شده ام، احساس مى کردم که از دنيا و مافيها قدم فراتر گذاشته ام، همه را و همه چيز را ترک کرده ام فقط با روح سر و کار دارم، فقط با غم همنشينم، فقط با درد مى سازم و فقط خداى بزرگ را پرستش مى کنم راستى عبادت چيست؟ جز آ نکه روح را تعالى دهد؟ و آن احساس ناگفتنى را در دل آدمى ايجاد کند؟ احساسى که در آن تمام ذرات وجودش به ارتعاش درمى آيد، جسم مى سوزد، قلب مى جوشد، اشک فرو مى ريزد، روح به پرواز درمى آيد و جز خدا نمى بيند و نمى خواهد اين احساس عرفانى، که از اعماق وجود آدمى مى جوشد و به سوى ابديت خدا به پرواز درمى آيد عبادت خوانده مى شود

CHAMRAN

اى خداى بزرگ، من چند ساعتى تو را عبادت مى کردم و عبادت عجيبى بود! عبادتى که از تلاقى غم با غمى ديگر به وجود آمده بود. آنجا که دنياى تنهايى، با موجودى تنها برخورد مى کرد، آن جا که من، خداوند عشق لقب داشتم با فرشته اى برخورد کردم که سراپاى وجودش عشق بود خدايا چه دنيايى خلق کرده اى؟ چه آسمان هاى بلند، چه گل هاى رنگارنگ، چه درياها، چه کوه ها، صحراها، جنگلها، چه د لهاى شکست هاى، چه روحهاى پژمرده اى، چه دردهاى کشنده اى، چه عشق ها، چه فداکارى ها، چه اشک ها و چه حرمانها عجيب آ نکه، بزرگى و عظمت انسان را، در درد و غم و حرمان قرار دادى، جهان را بدون درد و ناله و حرمان نمى خواهى. ما هم عشاق وجود توييم که دل سوخته و دست و پا شکسته به سويت مى آييم. تو، ما را در آتش غم سوزاندى و خميره خاکى ما را با کيمياى عشق، به روحى فوق زمين و آسمان ها مبدل کردى که جز تو نمى خواهد و جز تو نمیپرستد.

لينک


هنوز باور ندارم که جمال من، مرده است

نريمان عزيزم، سلام گرم و دردآلود مرا بپذير. از لطف تو خيلى متشکرم. نوار و عکس ها رسيد. مرا به عوالمى فرو برد. میخواستم جوابى مفصل براى شما بنگارم که مرگ جمال مرا منقلب کرد و رشته افکارم را گسست راستش را بخواهى، يکسال و نيم پيش نامه اى براى تو نوشتم، بحث و تحليلى از اوضاع اين جا بود. ولى هيچگاه ختمش نکردم و هر وقت به نامه نيمه کاره نگاه مى کردم به ياد تو مى افتادم. روزگار، فراز و نشيب فراوان دارد. و گويى به جويندگان حق و حقيقت مقدر شده است که لذتشان در اشک و تکاملشان در تحمل شکنجه ها باشد. من در روزگار حيات خود جز حق نگفته ام، جز رضاى خدا و طريقه حقيقت راهى نرفته ام، دلى را نيازرده ام، به کسى ظلم نکرده ام -جز به خودم و نزديکترين کسانم. آن هم در راه حق- هميشه سعى داشته ام حتى مورى را آزار ندهم؛ هميشه سمبل مهر و وفا و فداکارى بوده ام ولى هميشه درد و رنج، قوت و غذايم بوده است

من هميشه خود را براى مرگ آماده کرده بودم. اما مرگ خودم، نه مرگ جمال مرگ جمال، براى من قابل هضم نيست و هنوز باور ندارم که جمال من، مرده است. و اين فرشته آسمانى، ديگر نخندد، ديگر ندود و ديگر در اطرافيانش روح و نشاط ندمد.

chamran

متأسفانه رنج من فقط جمال نيست هما نطور که در نوار خود ضبط کرده اى و حقيقت را با زبان بى زبانى بازگو کرده اى من همه آن ها را از - دست داد هام!

جمال را، سال پيش از دست داده بودم و براى من فقط يک آرزو بود. يک تخيل، يک اميد که شايد روزى تجلى کند و حيات پدر خويش را دنبال نمايد و وارث موجوديت و شخصيت پدرش باشد با اين حساب من همه را از دست داده ام و مرگ جمال، دردى اضافى بر آن درد دائمى قبلى است که مرا رنج مى داده و رنج مى دهد ما، اغلب خود را محور دنيا و مافيها فرض مى کنيم و فکر مى کنيم که همه دنيا به خاطر ما مى گردد، آسمان و زمين و ستارگان به خاطر خوش آمد ما، در سير و گردشند. فکر مى کنيم که آسمان در غم ما خواهد گريست و يا دل سنگ از درد ما آب خواهد شد، يا گردش ستارگان متوقف خواهد گشت اما بعد مى فهميم که در اين دنياى بزرگ ميليون ها انسان مثل ما آمده اند و رفته اند و هيچ تغييرى در گردش روزگار بوجود نيامده است اين ما هستيم که مغروريم و خود را بزرگ مى پنداريم ولى از کاهى کوچک هم، کمتريم که در اقيانوس هستى به دست

طوفا نهاى بلا و امواج متلاطم بالا و پايين مى رويم، بدون آن که از خود اختيارى داشته باشيم و يا قدرتى که مسير امواج را، يا حرکت خويش را تغيير دهيم با درک اين حقيقت بايد از مرکب غرور پياده شويم و طريقت رضا و تسليم را شيوه خود کنيم، دردها را بپذيريم، به لذات زودگذر غره نشويم، خود را ابدى فرض نکنيم و از آمال و آرزوهاى دور و دراز چشم بپوشيم را بپرستم و اين پرستش را در فلسفه وحدت، جزئى از - پروانه - من میخواستم عشق زن را با پرستش خداى يگانه مخلوط کنم......

انسان و خدا


ادامه مطلب
لينک


اگر پرستش غير از خدا مجاز بود ، علي را مي‌پرستيدم .

به خود اجازه نمي‌دهم که براي شناخت علي کلمه‌اي بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصيت او و زندگي پرماجرايش را تجزيه و تحليل کنم .

شناخت علي فقط به قدرت عشق ميسر است و فقط عشق اجازه دارد به حريم علي نزديک شود .

من هم فقط به قلب سوخته‌ي خود اجازه مي‌دهم که از علي سخن بگويد و فقط به حرمت عشق جرأت مي‌کنم به علي نزديک شوم . اگر شعله‌ي عشق او در دلم زبانه نمي‌کشيد ، ابداً به ساحتش جسارت نمي‌کردم و نامش به زبان نمي‌راندم .

ولي چه کنم که سرتاپاي وجودم در آتش عشق او مي‌سوزد . هر وقت که نام او بر زبان مي‌رانم با ياد او بر دلم مي‌افتد ، به خود مي‌لرزم ، اشک از شمانم فرو مي‌چکد ، آتش دردناک و لذتبخشي وجودم را فرا مي‌گيرد ، در او محو مي‌شوم ، عاشقانه با او راز و نياز مي‌کنم ، و روحم آشفته وار علي علي مي‌گويد

آخر چگونه مي‌توان خداي بزرگ را پرستيد و به علي عاشق نشد ؟ چگونه ممکن است به خدا که کمال مطلق است چشم دوخت ولي کمال متعالي علي را نديده گرفت ؟ عشق به علي جزوي از پرستش خداست

 

قلبي حساس دارم که نوازش نسيم حيات آن را مي‌لرزاند ، زيبايي غروب و طلوع آفتاب ديوانه‌اش مي‌کند ، آسمان بلند پرستاره مستش مي‌نمايد . مرغ‌هاي هوا و ماهي‌هاي دريا جذبش مي‌کند ، کوه‌هاي بلند ، افق بي پايان و اقيانوس بي کران به ابديتش مي‌برد .

اين احساس مرموز قلبي ، مسحور عظمت و زيبايي عالم خلقت مي‌شود و مرا در مقابل خالق آن وادار به سجده مي‌کند همان احساس نيز تار و پود قلبم را به عشق علي به لرزه مي‌اندازد و مرا اين چنين شيفته و شيداي او مي‌کند .

عجب دارم اگر کساني قلب داشته باشند و زيبايي و عشق و انسانيت در آن‌ها اثر کند ، ولي در مقابل آن همه لطف و کمال و عشق و انسانيت علي شيفته نگردند مگر ممکن است اين همه لطف و عشق را فقط پديده‌اي مادي دانست ؟ آن احساس مرموز قلبي را که در وجود انسان‌ها موج مي‌زند ، چگونه مي‌توان با فرمول‌هاي خشک و بي روح مادي توجيه کرد ؟ روح علي در قالب ماده نمي‌گنجد و آن همه عشق و کمال نمي‌تواند از ماده‌ي سرد و بي جان بتراود .

هر که را ديده‌ام ، علي را دوست مي‌دارد و در مقابل عظمت و انسانيت او تعظيم مي‌کند . چرا اين قدر علي علي مي‌گوييم و دنبال او مي‌رويم ؟ چرا اين قدر شيفته علي هستيم ؟ چرا اين قدر در عشق او مي‌سوزيم ؟ زيرا همه‌ي ما مي‌خواهيم مثل علي باشيم ، دوست داريم که در عشق و کمال به درجه‌ي او برسيم ،‌خوش داريم در شجاعت ، در صبر ، در علم و تقوا ، در سخنوري ، در همه‌ي فضايل اخلاقي مثل او باشيم ؛ ولي مي‌دانيم که حد علي مافوق طاقت بشري است و براي ما به هيچ وجه ميسر نيست که به حد علي برسيم . لذا علي تبلور آرزوهاي انسان‌هاست که لااقل به صورت آرزو ، عطش دروني و قلبي ما را تسکين مي‌بخشد .

ما هزار گناه مي‌کنيم و از کمال بي نهايت بدوريم ؛ ولي هنگامي که تموج روح ما بر شهوات و خواسته‌هاي مادي مسلط مي‌گردد ، يکباره به سراغ علي مي‌رويم و تمام احساسات قلبي و آرزوهاي برآورده نشده‌ي خود را در او مجسم مي‌کنيم و با ذکر علي علي عشق خود را به کمال و حق و خواسته‌ي خود را براي مبارزه با جهل و فساد بيان مي‌کنيم . علي مظهر کمال و فداکاري و عشق و تمام ارزش‌هاي علي انسان است و با ذکر نام او به خدا نزديک مي‌شويم و از گناهان استغفار مي‌کنيم و به سوي کمال رهسپار مي‌شويم .

در پهنه‌ي زمان و مکان اگر بخواهم بگردم ، کسي را بيابم که رابطه‌ي من و او عشق باشد ، نه فقط الان ، نه فقط در يک نقطه ، در همه جا و همه وقت فقط علي را مي‌يابم که اين چنين به او عشق بورزم و رابطه‌ي من و او بر پاية عشق پاک باشد .

عشقي از تار و پور وجودم ،‌از اعماق روحم ، از معراجم ، از مرگم ، از حياتم ، براي علو روحم ، براي طيران به آسمان‌ها ، به علي پناه مي‌برم .

منبع:مجموعه زیباترین سروده هستی

لينک


شب قدر
امروز ١٩ رمضان يعنی روزی است که پيشوای عاليقدر بشريت در خون خودش غوطه میخورد. روزی است که مرا به ياد آن فداکاری ها،عظمت ها و بزرگواری های او می اندازد. از او خالصانه طلب همت می کنم، عاشقانه اشک، يعنی عصاره حيات خود را تقديمش می نمايم. به کوهساران پناه می برم تا در تنهايی، از پس هزارها فرسنگ و قرن ها سال با او راز و نياز کنم و عقده های دل خويش را بگشايم.

اوايل ﺑﻬار ١٩٦٠

-مجموعه انسان و خدا
لينک


نهیب به مرگ
خدايا چه نعمت بزرگى به من عطا کرده اى که از مرگ ﻧﻬراسم و در مقابل ﺗﻬديد و تطميع کوته نظران و سفلگان به زانو درنيايم

روزگار عجيبى است، ترور و وحشت بر همه جا حکومت مى کند. به زور سرنيزه و گلوله انسان ها را تسليم اوامر و افکار خود مى کنند و مردم نيز، بوقلمون صفت در مقابل زور سجده مى کنند اما من، من دردمند، منى که مرگ برايم شيرين و جذابست، منى که هميشه به مرگ لبخند زده ام و هميشه به استقبالش شتافته ام، منى که در اين دنيا اميد و آرزويى ندارم و با مرگ چيزى از دست نمى دهم من در مقابل اين دون صفتان احساس قدرت و آرامش مى کنم و اينان، چه دشمنان و چه دوستان تعجب مى کنند که چطور ممکن است من اين طور جسورانه در مقابل طوفان حوادث قد علم  کنم و امواج سهمگين مرگ را بر جان بپذيرم و اين چنين آرام و مطمئن لبخند بزنم؟

جون ١٩٦٧

مجموعه انسان و خدا

لينک


خدایا !!

خدايا به تو پناه می برم.

خدايا به سوی تو می آيم.

خدايا بدبختم.

خدايا میسوزم.

خدايا قلبم در حال ترکيدن است.

خدايا رنج می برم.

خدايا جهان به نظرم تيره و تار شده است.

خدايا بيچاره شده ام.

خدايا عشق حتی عشق محبوب ترين کسانم مکدر شده است.

خدايا بدبختم.

خدايا، آسمان آمال و آرزوهايم تيره و کدر شده است، به تو پناه می برم و دست ياری به سوی تو دراز می کنم، تو کمکم کن، نجاتم ده، تسکينم بخش، به قلب دردمندم آرامش ده، جز تو کسی را ندارم و راستی جز تو کسی را ندارم. نمیتوانم )به( هيچکس اطمينان کنم، نمی توانم به امّيد هيچکس زنده بمانم. دلم از همه گرفته. از همه ناراحتم. از دنيا رنج می برم.

خسته ام، کوفته ام، پژمرده و دل مرده ام. با آ نکه همه مرا خوشبخت تصور می کنند. با آن که به سوی مهمترين مأموريتها میروم. با اينکه بايد شاد و خندان باشم. ولی چقدر افسرده و محزونم. حزن و اندوه قلبم را می فشرد حتی نمی توانم گريه کنم، آه بکشم. نزديک است خفه شوم.

خدايا به تو پناه می برم. تو نجاتم ده. تنها و تنها تويی که در چنين شرايطی می توانی کمکم کنی، من به سوی تو میآيم. من به کمک تو محتاجم و هيچ کس جز تو قادر نيست که گره مرا بگشايد.

١٠ می ١٩٦٥

مجموعه انسان و خدا

لينک


شمع سوزان

من مسئوليت تام دارم که در مقابل شدايد و بلايا بايستم، تمام ناراحتی ها را تحمل کنم، رنج ها را بپذيرم، چون شمع بسوزم و راه را برای ديگران روشن کنم، به مردگان روح بدمم. تشنگان حق و حقيقت را سيراب کنم.

ای خدای بزرگ، من اين مسئوليت تاريخی را در مقابل تو به گرده گرفته ام و تنها تويی که ناظر اعمال منی و فقط تويی که به او پناه می جويم و تقاضای کمک میکنم

من بايد بيش تر کار کنم، از هوی و هوس بپرهيزم، قوای خود را بيشتر متمرکز کنم و از تو نيز ای خدای بزرگ می خواهم که مرا بيش تر کمک کنی....ادامه مطلب

مجموعه انسان و خدا


ادامه مطلب
لينک


علم
ای خدا، من بايد از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا که دشمنان مرا از اين راه طعنه زنند. بايد به آن سنگدلانی که علم را ﺑﻬانه کرده و به ديگران فخر می فروشند ثابت کنم که خاک پای من هم نخواهند شد. بايد همه آن تيره دلانِ مغرور و متکبر را به زانو درآورم، آنگاه خود خاضعترين و افتاده ترين فرد روی زمين باشم.
لينک


معنی زندگی

خدايا خسته و وامانده ام، ديگر رمقی ندارم، صبر و حوصله ام پايان يافته، زندگی در نظرم سخت و ملالت بار است؛ می خواهم از همه فرار کنم،میخواهم به  کنج عزلت بگريزم. آه دلم گرفته، در زير بار فشار خرد شده ام.

خدايا به سوی تو می آيم و از تو کمک می خواهم، جز تو دادرسی و پناه گاهی ندارم، بگذار فقط تو بدانی، فقط تو از ضمير من آگاه باشی. اشک ديدگان خود را به تو تسليم می کنم.

خدايا کمکم کن، ماه هاست که کمتر به سوی تو آمده ام، بيشتر اوقاتم صرف ديگران شده.

خدايا عفوم کن. از علم و دانش، کار و کوشش، از دنيا و مافيها، از همه دوستان، از معلم و مدرسه، از زمين و آسمان خسته و سير شده ام.

خدايا خوش دارم مدتی در گوشه خلوتی فقط با تو بگذرانم. فقط اشک بريزم، فقط ناله کنم و فشارها و عقده های درونی ام را خالی کنم.

ای غم، ای دوست قديمی من، سلام بر تو، بيا که دلم به خاطرت می تپد.

ای خدای بزرگ، معنی زندگی را نمی فهمم. چيزهايی که برای ديگران لذت بخش است، مرا خسته میکند. اصلا دلم از همه چيز سير شده است، حتی از خوشی و لذت متنفرم. چيزها يیکه ديگران به دنبال آن می دوند، من از آن می گريزم، فقط يک فرشته آسمانی است که هميشه بر قلب و جان من سايه می افکند. هيچگاه مرا خسته نمی کند. فقط يک دوست قديمی است که از اول عمر با او آشنا شده ام و هنوز از مجالست )با( او لذت میبرم.

فقط يک شربت شيرين، يک نورفروزنده و يک نغمه دلنواز وجود دارد که برای هميشه مفرّح است و آن دوست قديمی من غم است.

١٢ می ١٩٦١

مجموعه انسان و خدا

لينک


قلب سوزان

 

ای غم، سلام آتشين من به تو، درود قلبی من به تو، جان من فدای تو.

تو ای غم بيا و همدم هميشگی من باش. بيا که مصاحبت تو برای من کافی است. بيا که می سوزم، بيا که بغض حلقومم را می فشرد، بيا که اشک تقديمت کنم، بيا که قلب خود را در پايت می افکنم.

ای غم، بيا که دلم گرفته، روحم پژمرده، قلبم شکسته و کاسه صبرم لبريز شده، بيا و گره های مرا بگشا، بيا و از جهان آزادم کن، بيا که به وجودت سخت محتاجم.

ای غم، در دوران زندگی ام بيشتر از هر کس مصاحبم بوده ای، بيشتر از هر کس با تو سخن گفته ام و تو بيش از هر کس به من پاسخ مثبت داده ای. اکنون بيا که می خواهم تو را برای هميشه بر قلب خود بفشرم و در آغوشت فرو روم، بيا که دوستی ﺑﻬتر از تو سراغ ندارم، بيا که تو مرا میخواهی و من تو را می طلبم، بيا که کشتی مواج تو در دريای دل من جا دارد، بيا که دل من همچون آسمان به ابديت و بی ﻧﻬايت اتصال دارد و تو می توانی به آزادی در آن پرواز کنی.

١٨ اکتبر ١٩٦٠

لينک


خدايا نمی دانم هدفم از زندگی چيست؟ عالم و مافيها مرا راضی نمی کند. مردم را می بينم که به هر سو می دوند، کار می کنند، زحمت میکشند تابه نقطه ای برسند که به آن چشم دوخته اند.

ولی ای خدای بزرگ از چيزهايی که ديگران به دنبال آن می روند بيزارم. اگرچه بيش از ديگران می دوم و کار می کنم، اگرچه استراحت شب و نشاط روز را فدای فعاليت و کار کرده و می کنم ولی نتيجه آن مرا خشنودنمی کند فقط به عنوان وظيفه قدم به پيش می گذارم و در کشمکش حيات شرکت می کنم و در اين راه، انتظار نتيجه ای ندارم!

چمران

خستگی برای من بی معنی شده است، بی خوابی عادی و معمول شده، در زير بار غم و اندوه گويی کوهی استوار شده ام، رنج و عذاب ديگر برايم ناراحت کننده نيست. هر کجا که برسد می خوابم، هر وقت که اقتضا کند می خيزم، هرچه پيش آيد می خورم، چه ساعت های دراز که بر سر ١) بر خاک خفته ام و چه نيمه های شب که مانند ولگردان تا دميدن صبح بر روی تپه ها و جاده های متروک قدم زده ام. )» برکلی « تپه های اطراف چه روزهای درازی را که با گرسنگی به سر آورده ام. درويشم، ولگردم، در وادی انسانيت سرگردانم و شايد از انسانيت خارج شده ام، چون احساس و آرزويی مانند ديگران ندارم......

اوايل ﺑﻬار ١٩٦٠


ادامه مطلب
لينک


 

نزديک به يک سال می گذرد که در آتشی سوزان می سوزم. کمتر شبی به ياد دارم که بدون آب ديده به خواب رفته باشم و آه های آتشين قلب و روح مرا خاکستر نکرده باشد!

خدايا نمی دانم تا کی بايد بسوزم؟ تا چند رنج ببرم؟ در همه حال، همه جا و هميشه تو شاهد بوده ای. عشقی پاک داشتم و آن را به پرستش ذات مقدس تو ارتباط می دادم، ولی عاقبتش به آتشی سوزان مبدل شد که وجودم را خاکستر کرد. احساس میکنم تا ابد خواهم سوخت. شمعی سوزان خواهم بود که از سوزش من شايد بشريت لذت خواهد برد!

خدايا، از تو صبر میخواهم و به سوی تو می آيم. خدايا تو کمکم کن.

اوايل ﺑﻬار ١٩٦٠-امریکا

لينک


دستنوشته

من تصميم دارم که از اين به بعد آدم خوبی باشم، دست از گناهان بشويم، قلب خود را يکسره تسليم خدا کنم، از دنيا و مافيها چشم بپوشم. تنها، آری تنها لذت خويش را در آب ديده قرار دهم.

من روزگار کودکی خود را در بزرگواری و شرف و زهد و تقوی سپری کرده ام. من آدم خوبی بوده ام، بايد تصميم بگيرم که مِن بعد نيز خود را عوض کنم.

حوادث روزگار آدمی را پخته می کند و حتی گناهان مانند آتشی آدمی را می سوزاند.

يادداشتهای امريکا - اوايل تابستان ١٩٥٩


ادامه مطلب
لينک


خدايا تو را شکر مي کنم که حسين را آفريدي
خدايا تو را شکر مي کنم که مرا آنچنان در عشق خود غرق کردي که بدون ترس و بيم به درياي مرگ فرو روم و در راه تو از همه چيز بگذرم ، و آن قدر به من طاقت دادي که کوههاي فشار را بر گرده ضعيف خود تحمل کنم و آنقدر توانايم کردي که طوفانهاي سهمگين را بر سينه اي بپذيرم و آنقدر بي نيازم کردي که دنيا به دشمني ام برخاست و از زمين و آسمان دشمني و کينه و عداوت مي باريد ولي در من تأثيري نمي کرد .

خدايا تو را شکر مي کنم که حسين را آفريدي .

اي خداي حسين تو را شکر مي کنم که راه پرافتخار شهادت را در جلوي پاي روندگان حق و حقيقت گذاشتي .

اي حسين ، اي شهيد بزرگ ، آمده ام تا با تو راز و نياز کنم ، دل پر درد خود را به سوي تو بگشايم از انقلابيون دروغين گريخته ام ـ از تجار ماده پرست که به اسلحه انقلاب مسلح شده اند بيزارم ، از کساني که با خون شهيدان تجارت مي کنند متنفرم ـ از ماکياول صفتاني که به هيچ ارزش انساني پايبند نيستند و همه چيز مردم را حيات و هستي و شرف خلق را ، و حتي نام مقدس انقلاب را فداي مصالح شخصي و اغراض پست مادي خود مي کنند گريزانم .

اي حسين ، دلم گرفته و روحم پژمرده ، در ميان طوفان حوادث که همچون پرکاه ما را به اين طرف و آن طرف مي کشاند ، مأيوس و دردمند ، فقط بر حسب وظيفه به مبارزه ادامه مي دهم ، و گاهگاهي آنقدر زير فشار روحي کوفته مي شوم که براي فرار از درد و غم دست به دامان شهادت مي زنم تا از ميان اين گرداب وحشتناکي که همه را و انقلاب را فرو گرفته است لااقل گليم انساني خود را بيرون بکشم و اين عالم دون و اين مدعيان دروغين را ترک کنم و با دامني پاک و کفني خونين به لقاء پروردگار نائل آيم

اي حسين مقدس ، روزگار درازي بود که هر انقلابي را مقدس مي شمردم و نام او را با ياد تو توأم مي کردم و قلب خود را مي گشودم و انقلابيون را و او را در قلب خود جاي مي دادم و به عشق تو او را دوست مي داشتم و به قداست تو او را مقدس مي شمردم و در راه کمک به او از هيچ فداکاري حتي بذل حيات و هستي خود دريغ نمي کردم

اما تجربه ، درس بزرگ و تلخي به من داد ـ که اسلحه و کشتار و انقلاب و حتي شهادت به خودي خود نبايد مورد احترام و تقديس قرار گيرد ، بلکه آنچه مهم است انسانيت ، فداکاري در راه آرمان انسانها ، غلبه بر خودخواهي و غرور و مصالح پست مادي و ايمان به ارزشهاي الهي است . مقاومت فلسطين براي ما به صورت بت درآمده بود و بي چون و چرا آن را مي پذيرفتيم و مي پرستيديم و راهش را کارش را و توجيهاتش را قبول مي کرديم . اما دريافتيم که بيش از هر چيز انسانيت و ارزشهاي انساني و خدايي ارزش دارد ـ و هيچ چيز نمي تواند جاي آن را بگيرد ، بايد انسان ساخت ، بايد هدف را بر اساس سلسله ارزشها معين نمود و معيار سنجش را فقط و فقط بر مبناي انسانيت و ارزشهاي خدايي قرار داد .

اي حسين ، امروز نيز تو را تقديس مي کنم ، اما تقديسي عميق تر و پر شورتر که تا اعماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق مي ورزد و تو را مي خواهد و تو را مي جويد .

اي حسين ، دردمندم ، دل شکسته ام ، و احساس مي کنم که جز تو و راه تو دارويي ديگر تسکين بخش قلب سوزانم نيست

اي حسين ، من براي زنده ماندن تلاش نمي کنم ، از مرگ نمي هراسم ، به شهادت دل بسته ام ، و از همه چيز دست شسته ام ، ولي نمي توانم بپذيرم که ارزشهاي الهي و حتي قدرت انقلاب بازيچه سياستمداران و تجار ماده پرست شده است .

دستنوشته ها-انفجارلبنان

لينک


خدایا به آسمان بلندت سوگند،به عشق سوگند،به شهادت سوگند،به علی سوگند،به حسین سوگند........

که من عاشق زیباییم و چه زیباست همدرد علی شدن و زجر کشیدن ...

چه زیباست در کنار نخلستانهای بلند در نیمه های شب ،سینه داغدار را گشودن و خروشیدن و با ستارگان زیبای اسمان سخن گفتن ...

و شیعه تمام عیار علی شدن.

شهید دکتر چمران

منبع:زمزم عشق

لينک


عشق

هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد ،تو اورا خراب کردی ;

خدایا !... به هرکه و به هرچه دل بستم ،دلم را شکستی و عشق هرکسی را که به دل گرفتم،قرار ازمن گرفتی....

تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیر و امیدی نداشته باشم تو اینچنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز به تو به چیزی یا به کسی امید نبندم....

خدایا !تو را بر همه این نعمت ها شکر می کنم.

شهید دکتر مصطفی چمران

منبع:زمزم عشق

لينک


خدا انسان را آفريد تا او را بپرستد ، و در فطرت او جاذبه اي از عشق خود گذاشت ، تا او را به سوي خود بکشاند .

اين عشق خدايي در صادقانه ترين تظاهراتش ، باعث ايثار مي شود ، و ايثار در قله عشق انسان به خدا ، و در شديدترين تجلياتش ، به شهادت مي رسد . در مقام شهادت ، انسان همه هستي خود را خالصانه و عاشقانه قرباني خدا مي کند . و در اوج صعود معراجي خود به ملکوت اعلي به قله اي از عشق و ايثار و فنا مي رسد ، که فوراً و مستقيماً به خدا متصل مي شود ، در خدا نمي بيند ، و جز خدا نمي جويد ، و اين عاليترين درجه تکامل انسانست ، شکوه هستي و عظمت خلقت در مقابل شهيد ، به حالت تواضع و تسليم به خاک مي افتند و فرشتگان آسمان بر او درود مي فرستند و زمان و زمين و حرکت و مبارزه و هدف و پرستش و ايثار از وجود شهيد معني و مفهوم پيدا مي کنند .

شهيد ، وارث همه ايمان ها و عشق ها و ايثارهاي مردان خدا در همه دوره هاست .

شهيد ، عصاره و نتيجه تکامل و اوج مبارزه حق عليه باطل در طول تاريخ است .

شهيد ، سند روشن و قطعي محکوميت و شکست طاغوتها و ابرقدرتها و ديکتاتوريها در همه جهان است

.

منبع:گزيده اي از دست نوشتارهاي شهيد دکتر مصطفي چمران مجموعه جهاد و شهادت

لينک


اگر پرستش غير از خدا مجاز بود ، علي را مي‌پرستيدم

اگر پرستش غير از خدا مجاز بود ، علي را مي‌پرستيدم .

به خود اجازه نمي‌دهم که براي شناخت علي کلمه‌اي بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصيت او و زندگي پرماجرايش را تجزيه و تحليل کنم .

شناخت علي فقط به قدرت عشق ميسر است و فقط عشق اجازه دارد به حريم علي نزديک شود .

من هم فقط به قلب سوخته‌ي خود اجازه مي‌دهم که از علي سخن بگويد و فقط به حرمت عشق جرأت مي‌کنم به علي نزديک شوم . اگر شعله‌ي عشق او در دلم زبانه نمي‌کشيد ، ابداً به ساحتش جسارت نمي‌کردم و نامش به زبان نمي‌راندم .

منبع:زیباترین سروده هستی


ادامه مطلب
لينک


پيامي از پاوه به ملت ايران

بسم الله الرحمن الرحيم

ملت شريف و قهرمان ايران

به نام همه شهداي خونين کفن پاوه ، به نام مجروحين ، و به نام همه رزمندگان از جان گذشته ، از شما هموطنان عزيز ، و از اين همه احساسات پاک و اين همه بزرگواري و اين همه احساس مسئوليت صميمانه تشکر مي کنم .

به هيچ وجه فکر نمي کردم که زنده بمانم و فرياد استغاثه من با اين تشکر قلبي به شما برسد ، در ميان رگبار گلوله ها ، در ميان گرداب دشمنان ، حتي يک لحظه اميد زنده ماندن نداشتم ، ولي قاطعانه تصميم گرفتم که با کمال افتخار به استقبال شهادت بروم ، و به دنيا نشان دهم که سربازان اسلام ، در صحنه مرگ و زندگي چگونه جانبازي مي کنند و چطور با مرگ روبرو مي شوند . از يک معرکه هولناک ، به صحنه دردناک ديگري مي دويدم ، و با توکل مطلق به خدا و قبول آنچه او بر ما مقدر کرده است سعي مي کردم که نيروهاي مومن به انقلاب را متمرکز کنم ، از تشتت آنها جلوگيري نمايم به دوستان مأيوس و دل شکسته ام اميد بدهم ، رسالت مقدس اسلامي را به آنها بازگو کنم ، و تصميم قطعي براي استقبال شجاعانه شهادت را به آنها ابلاغ بنمايم


ادامه مطلب
لينک


پوچی

آماده ام با دیده ای اشک آلود.قلبی خونین و روحی مایوس تا از روی حقیقتی پرده برگیرم.حقیقتی دردناک و کشنده که تا اعماق استخوانهایم را می سوزاندوآسمان روحم را مکدر می کند و پوچی دنیا را نمایان می سازد.وای به وقتی که انقلابی،از جان گذشته ای سخن از پوچی بگوید و به یاس فلسفی دچار شود!

هستند کسانی که جز به مصالح خود نمی اندیشند و احساس آنها ،از ابعاد حجمشان تجاوز نمی کند و از روی ضعف،شکست،تنبلی و خود خواهی به پوچی می رسند زیرا خودشان پوچند و جز به مصالح خود به چیز دیگری فکر نمی کنند لذا افکارشان نیز دچار پوچی می شود....

امااگر یک انقلابی راستین مایوس گردد،کسی که سراسر حیاتش مبارزه،فداکاری،عشق،شور،سوز،درد،غم،تحمل،حرمان،استمرارو نشاط است دچار پوچی شود،آنگاه فاجعه ای بزرگ رخ داده است .فاجعه ای بزرگ!

ازمجموعه دستنوشته ها درلبنان دسامبر ۱۹۷۵

دانلود مجموعه کامل دستنوشته ها در آمریکا لبنان و ایران به ترتیب تاریخ  دانلود

لينک


دستنوشته

خدايا ، من شمعم ، مي سوزم تا راه را روشن کنم ، فقط از تو مي خواهم تا وجود مرا تباه نکني و اجازه دهي تا آخر بسوزم و خاکستري از وجودم باقي نماند .

خدايا به ميدان مبارزه آمدم ، با دشمناني قوي که دولتهاي بزرگ پشتيبانشان بودند پنجه درافکندم ، در حالي که از ضعف مادي خود آگاهي داشتم ، اما به اسلحه شهادت مجهز شدم و با قدرت و ايمان و عشق به ميدان آمدم ، عظمت روح را بر فرق ماده کوبيدم ، و از جان خود گذشتم تا از قيد و بندهاي مادي آزاد گردم ، و بتوانم با عظمت روح سخن بگويم ، با سوزندگي عشق روشني بخشم ، با برندگي حقيقت به پيش بتازم ، با غرش رعد کلمه حق را بر فرق منافقين و ملحدين بکوبم ، با تازيانه برق ، ظلمت اين شب يلدا را بدرم و شب پره هاي شب را براي هميشه کور کنم ، با اسلحه شهادت به ميدان بيايم تا با ابديت و ازليت به درجه وحدت برسم ، جز خدا چيزي نبينم و جز خدا چيزي نجويم ، و جز خدا چيزي نگويم ، و جز خدا تسليم چيزي نشوم .

mostafa

خدايا ، من دلسوخته ام ، از دنيا وارسته ام ، از همه چيز خود دست شسته ام ، و ديگر از کسي و چيزي بيمي ندارم ، و دليل ندارد که تسليم ظلم و کفر شوم ، و خدا را به طاغوت بفروشم . من مي سوزم تا راه حق را روشن کنم و همه قيود و بندها را بريده ام که آزادانه در معرکه حيات جولان دهم .

خدايا خسته و دل شکسته ام ، مظلوم از ظلم تاريخ ، پژمرده از جهل اجتماع ، ناتوان در مقابل طوفان حوادث ، نااميد در برابر افق مبهم و مجهول ، تنها ، بي کس ، فقير در کوير سوزان زندگي ، محبوس در زندان آهنين حيات ، دل غم زده و دردمندم آرزوي آزادي مي کند ، و روح پژمرده ام خواهش پرواز دارد ، تا از اين غربتکده سياه ، رداي خود را به وادي عدم بکشاند و از بار هستي برهد ، و در عدم نيستي فقط با خداي خود به وحدت برسد .

اي خداي بزرگ ، تو را شکر مي کنم که راه شهادت را بر من گشودي دريچه اي پرافتخار از اين دنياي خاکي به سوي آسمانها باز کردي ، و لذت بخش ترين اميد حيات را در اختيارم گذاشتي ، و به اميد استخلاص ، تحمل همه دردها و غم ها و شکنجه ها را ميسر کردي

گزيده اي از دست نوشتارهاي شهيد دکتر مصطفي چمران درمجموعه جهاد و شهادت

لينک


عبور از خط:

از درد مي خروشم، از غم مي سوزم، و مي بينم که حياتم دود مي شود و به آسمان مي رود، مي‌بينم که فرزندانم، برادرانم بخاک و خون مي غلطند، مي بينم که سنگ را بسته اند و سگ را گشاده اند، هر لحظه خبري مدهش فرا مي رسد، رنجي و شکنجه اي بر قلب مجروحم، فشاري بر پاي خونينم، اشکي در گوشه ديدگانم، سوز و جوشي در همه اعصابم، به درگاه خدا دعا مي کنم، دعائي که در يک حلقومم مي سوزد، دعائي که از عصاره وجودم سرچشمه مي گيرد. دعاي يک آدم دردمند و دلشکسته، دعاي مستولي که مستأصل شده، دعاي فرماندهي مجروح که نيرويي در دست ندارد. خدايا، من بنده توأم، من از خود چيزي ندارم که بخاطر خود فکر کنم. من بازيافته‌ام، من کشته ام، من رفته ام، ديگر مني از من وجود ندارد، اما آنچه از آن رنج مي برم سرنوشت مستضعفين است، سرنوشت انقلاب است، سرنوشت ملت است، سرنوشت جوانان بيگناهي است که همه روز بخاک مي غلطند، ناراحتم که يک قصاب کثيف با پنجه هاي خونين خود رسالت مقدسي را به سقوط بکشاند، خدايا، چگونه شاهد باشم که حق بميرد و ظلم و کفر و جهل، قهقهه‌هاي مستانه سر دهد و خدا و پيغمبر را مسخره نمايد، و مستکبرين دنيا نابودي حق پرستان را جشن بگيرند و با خيال راحت به مکيدن خون بينوايان و نابود کردن آزادمردان بپردازند.

 

خدايا اگر مي خواهي مرا بگذاري، حاضرم، اگر مي خواهي مرا قرباني کني، با کمال آرزو، اسمعيل وار آماده ام، اما اي خدا چگونه اجازه مي دهي که اين جوانان پاک مثل برگ خزان بر زمين بريزند؟

چگونه راضي مي شود که بچه هاي کوچک بيگناه قطعه قطعه مي شوند؟ چگونه.

لينک


بارمان سنگین است
 

 

 

اکنون بر ما رحمت کن که در برابر این شهدای خونین کفن که از ورای آسمانها همچنان نگرانند شرمنده نشویم.

 

 

لينک


خوش دارم آزاد از قيد و بندها ،‌در غروب آفتاب ، بر بلندي کوهي بنشينم ، و فرورفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهده کنم ،

‌و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم ، و اين زيبايي سحر انگيز با پنجه‌هاي هنرمندش ، با تار و پود وجودم بازي کند ، قلب سوزانم را بگشايد ، آتشفشان درونم را آزاد کند ، اشک را که عصاره حيات من است ، آزادانه سرازير نمايد ، عقده‌ها و فشارهايي را که بر قلبم ، و بر روحم سنگيني مي‌کنند بگشايد ، غمهاي خفه کننده را که حلقومم را مي‌فشرند ، و دردهاي کشنده‌اي را که قلبم را سوراخ سوراخ مي‌کنند ، با قدرت معجزه آساي زيبايي تغيير شکل دهد ، و غم را به عرفان و درد را ، به فداکاري مبدل کند ، و آنگاه حياتم را بگيرد ، و من ، ديوانه وار ، همه وجودم را تسليم زيبايي کنم ، و روحم به سوي ابديتي که از نورهاي « زيبايي » مي‌گذرد ، پرواز کند ، و در عالم آرامش و طمأنينه ، از کهکشانها بگذرم ، و براي لقاء پروردگار به معراج روم ، و از درد هستي و غم وجود بياسايم ، و ساعتها و ساعتها در همان حال باقي بمانم ، و از اين سير ملکوتي لذت ببرم .

 

لينک


انسان بازيافته:

انسان مخلوق عجيبي است؛ از لحظه اي که چشم به جهان مي گشايد، همه دنيا را براي خود مي‌خواهد، همه آمال و آرزوهايش بر محور «من»، و «خود» دور مي زند؛ تصور مي کند که همه دنيا براي رضاي خاطر او و تأمين لذات او خلق شده است؛ معيارهاي او بر اساس مصالح و منافع او تغيير يافته و حق و باطل را بر پايه خودخواهي و مصلحت طلبي خود توجيه مي نمايد .

اين همه خودخواهي؛ کينه و حقدها ، آتش افروزيها، غرورها، حق کشيها، خونريزيها، اختلافها و کشمکشها؛ از همين جا سرچشمه مي گيرد تاريخ جهان؛ صفحه تمام نماي اين خصيصه فطري انسانهاست.

در دنيا انسانهايي نيز يافت مي‌شوند ‌که عمق ديدشان با ديگران تفاوت دارد، به لذّات مادي دنيا راضي نمي شوند، به مال و جاه و اولاد علاقه چنداني ندارند، به آرزوهاي زودگذر دل نمي‌بندند، و به طور کلي اسير دنيا نمي شوند ولي در عين حال به «خود» و به «من» علاقمندند. «منِ» آنها والا مقام است و خواسته هايي والا دارد و هيچگاه خود را سرگرم بازيچه‌هاي دنيا نمي کند، آرزوهاي آن آسماني و خدايي است، به بينهايت و ابديت اتصال دارد و همه دنيا را در بر مي گيرد، از معراج روح سيراب مي شود و در بعدي روحاني و خدايي سير مي کند. ولي به هر حال رنگي از خودخواهي و خودبيني در آن وجود دارد .


ادامه مطلب
لينک


خدایا
 خدایا می دانی که در زندگی پرتلاطم خود، لحظه ای تو را فراموش نکردم

 شهید چمران

.همه جا به طرفداری حق قیام کرده ام. حق را گفته ام. از مکتب مقدس تو در هر شرایطی دفاع کرده ام. کمال و جمال و جلال تو را به همه مخالفان و منکران وجودت عرضه کرده ام و از تهمت ها و بدگویی ها و ناسزاهای آنها ابا نکردم.

شهید چمران

 در آن روزگاری که طرفداری ازاسلام به ارتجاع و به قهقراگری تعبیر می شد و کمتر کسی جرأت می کرد که از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همه جا، حتی در سرزمین کفر، علم اسلام را بر می افراشتم و با تبلیغ منطقی و قوی خود، همه مخالفین را وادار به احترام می کردم و تو ای خدای بزرگ! خوب می دانی که این فقط بر اساس اعتقاد و ایمان قلبی من بود و هیچ محرک دیگری جز تو نمی توانست داشته باشد

لينک


مناجاتها

شهید چمران
 
 منبع:تبیان
ادامه مطلب..........
 


ادامه مطلب
لينک


محبت

در حیات خود هیچگاه امنیت نداشته ام,اطمینان خاطر نیافته ام,خانه و ماوی مستقل پیدا نکرده ام ,پناهگاهی نجسته ام و اطمینان و استقراری نداشته ام.

لذا خواستم که امنیت و آرامش خود را از اشیا مادی بردارم و به عشق و محبت تکیه کنم و استقرار گاهی در خانه دل بنا کنم ,و امنیت و اطمینان خاطر خود را در بعدی بالاتر از ابعاد عادی زندگی جستجو کنم,به عشق در آویزم که در خلال طوفانها و گرداب خطرها ,باقی و پایدار است و حتی با مرگ زایل نمی شود.به  یاد  چریک عاشق  شهید مصطفی چمران


ادامه مطلب
لينک


وصیت نامه شهید چمران

وصيت می كنم …

وصيت می كنم به كسی كه او را بيش از حد دوست می دارم! به معبود من! به معشوق من!

 

متن کامل وصیت نامه شهید چمران در ادامه مطلب......


ادامه مطلب
لينک


بخشي از مناجات شهيد چمران

 

اينها را به نيت آن ننوشته ام كه كسي بخواند و برمن رحمت آورد, بلكه نوشته‌ام كه قلب آتشينم راتسكين دهم وآتشفشان درونم را آرام كنم...

 

 

 


ادامه مطلب
لينک


عقل و دل

عقل و دل


روز قیامت بود. همه فرشتگان در بارگاه خدای بزرگ حاضر شده بودند. روزی پرابهت. صفوف فرشتگان،


ادامه مطلب
لينک


جملات ناب
من اعتقاد دارم که خدای بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می‏دهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می‏بینیم که مردان خدا بیش از هرکس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده‏اند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است، که گویی بندبند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت، که نظیر آن در عالم دیده نشده است، و زینب کبری را ببینید، که با درد و رنج انس گرفته است.
درد، دل آدمی را بیدار می‏کند، روح را صفا می‏دهد، غرور و خودخواهی را نابود می‏کند، نخوت و فراموشی را از بین می‏برد، انسان را متوجه وجود خود می‏کند.
انسان گاه‏گاهی خود را فراموش می‏کند، فراموش می‏کند که بدن دارد، بدنی ضعیف و ناتوان، که در مقابل عالم و زمان، کوچک و ناچیز و آسیب‏پذیر است، فراموش می‏کند که همیشگی نیست، و چند صباحی بیشتر نمی‏پاید، فراموش می‏کند که جسم مادی او نمی‏تواند با روح او هم‏پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و قدرت می‏کند، سرمست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود، بی‏خبر از حقیقت تلخ و واقعیت‏های عینی وجود، به پیش می‏تازد و از هیچ ظلم و ستمی روگردان نمی‏شود. اما درد آدمی را به خود می‏آورد، حقیقت وجود او را به آدمی می‏فهماند، و ضعف و زوال و ذلت خود را درک می‏کند، و دست از غرور کبریایی برمی‏دارد، و معنی خودخواهی و مصلحت‏طلبی و غرور را می‏‏فهمد و آن را توجیه می‏کند.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که با فقر آشنایم کردی تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درک کنم.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که باران تهمت ودروغ و ناسزا را علیه من سرازیر کردی، تا در میان طوفان‏های وحشتناک ظلم و جهل و تهمت غوطه‏ور شوم، و ناله حق‏طلبانه من در برابر غرش تندرهای دشمنان و بدخواهان محو و نابود گردد، و در دامان عمیق و پرشکوه درد، سر به گریبان فطرت خود فرو برم. و درد و رنج علی را تا اعماق روحم احساس کنم، علی بزرگ، علی نمونه، علی مظهر اسلام و عنایت و عبادت و محبت و ایمان و عشق و تکامل، که با تمام عظمتش، و با تمام درخشش خیره‏کننده‏اش، بیش از هر کس مورد تهمت و دروغ و ناسزا قرار گرفت، و بیش از هزاروچهارصد سال تاریخ، و هزارها عبرت روزگار، هنوز هم هجوم تبلیغات شوم طاغوتیان در اذهان اکثریت مسلمانان باقی نمانده است و شخصیت بی‏همتای این نمونه روزگار برای میلیون‏ها بشر ناشناخته مانده است.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که مرا با درد آشنا کردی تا درد دردمندان را لمس کنم، و به ارزش کیمیایی درد پی ببرم، و «ناخالصی»های وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواسته‏های نفسانی خود را زیر کوه غم و درد بکوبم، و هنگام راه رفتن بر روی زمین و نفس کشیدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پی ببرم و موجودیت خود را حس کنم.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که تو مرا در آتش عشق گداختی، و همه موجودات و «خواستنی»ها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و بی‏مقدار کردی، تا از کنار هر حادثه وحشتناک به سادگی و آرامی بگذرم. دردها، تهمت‏ها، ظلم‏ها، فشارها، و شکنجه ‏ها را با سهولت تحمل کنم.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که لذت معراج را بر روحم ارزانی داشتی، تا گاه‏گاهی از دنیای ماده درگذرم، و آنجا جز وجود تو را نبینم و جز «بقاء»ی تو چیزی نخواهم، و بازگشت از «ملکوت اعلی» برای من شکنجه‏ای آسمانی باشد که دیگر به چیزی دل نبندم و چیزی دلم را نرباید.
خدایا! اکنون احساس می‏کنم که در دریایی از درد غوطه می‏خورم، در دنیایی از غم و حسرت غرق شده‏ام، به حدی که اگر آسمان‏ها و زمین را و همه ثروت وجود را به من ارزانی داری به سهولت رد می‏کنم، و اگر همه عالم را علیه من آتش کنی، و آسمانی از عذاب بر سرم بریزی و زیر کوه‏های غم و درد مرا شکنجه کنی، حتی آخ نگویم، کوچکترین گله‏ای نکنم، کمترین ناراحتی به خود راه ندهم، فقط به شرط آنکه ذکر خود را، و یاد خود را و زیبایی خود را از من نگیری، و مرا در همان حال به دست بلا بسپاری، به شرط آنکه بدانم این بلا از محبوب به من رسیده است تا احساس لذت کنم، و همه دردها و شکنجه‏ها را به جان و دل بخرم، و اثبات کنم که عزت و ذلت دنیا برای من یکسان است، لذت و درد دنیا مرا تکان نمی‏دهد و شکست و پیروزی مادی در من تأثیری ندارد.
خوش نداشتم و ندارم، که دوستانم و بزرگان به خاطر دوستی و محبت از من دفاع کنند، و مرا از میان طوفان بلای حوادث نجات دهند، خوش نداشتم که رحمت و شفقت دوستان و مخلصین را برانگیزم، و از قدرت معنوی و مادی آنان در راه هدف مقدس خویش استفاده کنم.
اما همیشه می‏خواستم که شمع باشم و بسوزم و نور بدهم و نمونه‏ای از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم؛ می‏خواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. می‏خواستم در دریای فقر غوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم، می‏خواستم فریاد شوم و زمین و آسمان را با فداکاری و ایمان و پایداری خود بلرزانم، می‏خواستم میزان حق و باطل باشم، و دروغ‏گویان و مصلحت‏طلبان و غرض‏ورزان را رسوا کنم، می‏خواستم آن‏چنان نمونه‏ای در برابر مردم بوجود آورم که هیچ حجتی برای چپ و راست نماند، و طریق مستقیم، روشن و صریح و معلوم باشد، و هر کس در معرکه سرنوشت، مورد امتحان سخت قرار نگیرد و راه فرار برای کسی نماند.
اما همیشه آرزو داشتم اگر دوستانم می‏خواهند از من دفاع کنند، به خاطر حق دفاع کنند، نه به خاطر محبت و دوستی، اگر به هدف من علاقمندند، به خاطر طرفداری از حق باشد، نه رحم و شفقت به دوستی دل‏سوخته و رنج‏دیده که احیاناً کسب قلب او ثواب داشته باشد.
خدایا! هدایتم کن! زیرا می‏دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.
خدایا! هدایتم کن! زیرا می‏دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.
خدایا! هدایتم کن! که ظلم نکنم، زیرا می‏دانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است.
خدایا! نگذار دروغ بگویم، زیرا دروغ ظلم کثیفی است.
خدایا! محتاجم مکن که تهمت به کسی بزنم، زیرا تهمت، خیانت ظالمانه‏ای است.
خدایا! ارشادم کن که بی‏انصافی نکنم، زیرا کسی که انصاف ندارد شرف ندارد.
خدایا! راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم، که بی‏احترامی به یک انسان، همانا کفر خدای بزرگ است.
خدایا! مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده، تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم.
خدایا! پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فریب زرق و برق عالم خاکی، مرا از یاد تو دور نکند.
خدایا! من کوچکم، ضعیفم، ناچیزم، پرکاهی در مقابل طوفان‏ها هستم، به من دیده‏ای عبرت‏بین ده، تا ناجیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را براستی بفهمم و به درستی تسبیح کنم.
خدایا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند می‏دهم که مرا در زمره ستم‏گران و ظالمان قرار ندهی.
خدایا! می‏خواهم فقیری بی‏‏نیاز باشم، که جاذبه‏های مادی زندگی، مرا از زیبایی و عظمت تو غافل نگرداند.
خدایا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تادر غوغای کشمکش‏های پوچ مدفون نشوم.
خدایا! دردمندم، روحم از شدت درد می‏سوزد، قلبم می‏جوشد، احساسم شعله می‏کشد، و بندبند وجودم از شدت درد صیحه می‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسایش بخش.
خسته ‏ام، پیر شده‏ام، دل‏شکسته‏ام، ناامیدم، دیگر آرزویی ندارم، احساس می‏کنم که این دنیا دیگر جای من نیست، با همه وداع می‏کنم، و می‏خواهم فقط با خدای خود تنها باشم.
خدایا! به سوی تو می‏آیم، از عالم و عالمیان می‏گریزم، تو مرا در جوار رحمت خود سکنی ده.

لينک


 

شاید پرسیده شود چرا چمران رو انتخاب کردم!جواب اینست که هیچکس مثل او تا به حال آسمانی بودن رو اینگونه زیبا برایم نشان نداده بود
قصه عشق زپروانه بیاموز که این سوخته را جان شد و آواز نیامد


صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

لوگوهاي وبلاگ

 


آرشيو موضوعي
گالری تصاویر

جملات ناب

عقل و دل

کتابهای شهید چمران

صوت و فیلم

Screen saver

متافیزیک

قصه شمع

احساسات لطیف شهید چمران در خصوص دفاع از حیوانات

وصیت نامه شهید چمران

دانلود نرم افزار

موضوعات مختلف

ماجرای عروسی دکتر چمران

عشق زن

خدای علم

چمران از زبان دیگران

کتاب شناسی شهید چمران

دلنامه

زندگينامه شهيد دكتر مصطفي چمران

یادداشتهای علی

معرفی نویسنده وبلاگ

یادداشتهای نویسنده

مهدی موعود

آرشيو وبلاگ
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387

پيوندها
پایگاه شهید مطهری دانشکده تربیت معلم
پایگاه مقاومت بسیج شهید نعمت زاده
پایگاه اطلاع رسانی شهید کربلا
وبلاگ جوانان ایران
دیگر برای تو نیست که مینویسم
سادات شهداي زمين و آسمان
دخترم با تو سخن* می گویم
دنبال خدايى!؟بيا توو
کمترین محب امام زمان عج
نشريه ي فرهنگی* محراب
انجمن اسلامی -اشتهارد
علامه حسن زاده *آملی
سرزمین رویایی ام گوغر
محفل محببین الشهداء
بچه های گردان تخریب
مخزن المعارف والطائف
سنگر سازان بیسنگر
عاشق مشرق زمین
بی شیله پیله باخدا
فرشته ها می گریند
الکترونیک برای همه
وبلاگ یک نویسنده
وبلاگ دکتر چمران
مقاومت فلق
ایرانیان مقیم لبنان
شهر کوچک من
دختران باحجاب
مشق عاشقی
عرفان اسلامی
پرواز تا بیکرانها
قطره های آبی
محبان المهدی
شمیم انتظار
ترویج اسلام
علمدار صبح
جاده خاکی
مرداب خیال
METALLER
پروانه شب
سوخته دل
راه عشق
اخشراش
نیلوفرانه
چمرانامه
مزینانی
فرشته
روح الله
شارح
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
سايت شهيد چمران
:: طراح قالب::


Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جستجوگر گوگل





Powered by WebGozar

http://oshaqolmahdi.blogfa.com/ طنين

کانون فرهنگي المهدي عليه السلام

  RSS  
پرشين وبلاگ

Persian Websites Directory

 

 

تمامي حقوق مادي و معنوي اين مجموعه متعلق به وبلاگ شهيد دکتر مصطفي چمران مي باشد و استفاده از مطالب در جهت معرفي چهره درخشان شهيد دکتر چمران بلامانع است

HTTP://BAZCHAMRAN(DOT)BLOGFA(DOT)COM