دروازه های بهشت را به سوی من باز کردند و فور نعمت بی حساب بود ، انواع خوشی و لذت وجود داشت . اما من، من دل شکسته ی دردمند همه را رد کردم، از این بهشت زیبا رو گرداندم و دوباره به سراغ غمکده ی دنیا رفتم.

آخر چطور می توانستم به قلب دردمند خود خیانت کنم؟ چگونه می توانستم از الهه ی غم روی برگردانم، چه جور می شد که دردمندان  عالم را فراموش کنم. دل شکستگان  را در دنیای غم تنها بگذارم ؟

این رسالتی است خدایی که غم وعشق و حرمان بر دوش من گذاشته اند و من مسئولیت دارم تا وقتی که دردمندی و دل شکسته ای و غم زده ای و محرومی در این عالم وجود دارد من هم راز او و انیس شب های تار او باشم .

من از عشق سوخته ام ولی از الهه ی عشق بدی ندیده ام ، من در دریای غم و درد غرق شده ام ولی احساس لطیف و انسانی یافته ام . من در کویر تنهایی زیر خورشید سوزان حرمان در محرومیت گداخته ام ، ولی همه ی آلایش  های مادی حیات از من ریخته شد . پاک و صاف به دنیای عرفان قدم گذاشته ام .

من زندگی را بدون درد و غم ، سوز و حرمان ، حیات نمی شمرم و بهشت موعود من وقتی شروع می شود که سر بر بالین مرگ فرو بگذارم.