قصه شمع


 

آنگاه که شعله ای در قلبی فروزان می شود آرام آرام وجودی را گرم می کند گرم و گرم تر تا بدانجا که این گرما تبدیل به آتشی سوزان و مرگبار میشود . آتشی که چون آتشفشانی به فوران می آید و می سوزاند و می گدازد و هستی انسان را به بی قراری و تکاپو وادار می کند و در پی این تحول حرکتی آغاز می شود.


نقاشی های دکتر چمران



حرکتی به سمت ناشناخته ها ِ به سمت خطر حرکتی که نتیجه اش جدا شدن از یک وضعیت ساکن و آرام و رها شدن از سکون و تنهاییست و انتهایش رسیدن به یک حقیقت است. حقیقتی ثابت و زیبا که خواستن و آرزو کردنش موجب رها کردن آرامش و خواب دلنوازو نپذیرفتن واقعیت موجود و حاکم شد.


 

و همین بی قراریست که هدف را ایجاد می کند ِ هدفی که مفهوم آن راضی نشدن به آنچه که هست وبی قراری وتلاش برای رسیدن به آنچه که باید باشد.
این هدف است که آنگاه که شکل گرفت و استوار گردید دیگر هیچ قدرتی در مقابلش یارای ایستادن ندارد.

آیا می دانی که هدف شمع چیست ؟ شمع تنها یک هدف دارد ِ سوختن سوختنی که پایانش مرگ است ولی همین سوختن نتیجه اش چیست؟
نور وزیبایی

پس آیا می توان شمع بود ولی تاریک بود تا تمام نشد؟
می توان شمع بود ولی در تمنای سوختن برای نشان دادن نورو زیبایی نبود؟
شمع می سوزد ِ آب می شود ولی نور می شود و روشن می کند چرا که عاشق است ونشانه عشق نور است.

پرواز را چه ؟
ازپرواز چه می دانی؟
چگونه می توان پرنده بود ِ اما در قفس خوشحال بود و به آن زندگی دل بست؟
چگونه می توان پرنده بود ولی پرواز را فراموش کرد وبه لذت های درون قفس راضی شد؟

هرکسی در مسیر زندگی خود دغدغه ها و ونگرانیهایی دارد که نتیجه سختیهاییست که که در مقابل خود می بیند .اما همه سختیها مثل هم نیستندِ

د ر یک شب سیاه بی قراری شب زدگان از جنس سیا هیست ِ سیاهی که در اثر رنگ پذیرفتن و هم رنگ شدن با شب ایجاد شده است.

درد فردا ِ درد بی خود بودن ِ درد ترس و درد خودخواهی.

اما بی قراری شمع چیست؟

درد سوختن ِ درد ادراک ِ درد تنهایی  ولی درد ورای این درد ها درد شمع درد عشق است.

عشقی که منتهای امید شمع را نا بود شدن قرا ر داده است  ِ برای نشان دادن نور و زیبایی .

و اینگونه میگوید:

من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم  ِ ولی با همین روشنایی کوچک فرق ونور ِ حق وباطل را نشان می دهم و کسی که به دنبال نور است ِ این نور هرچقدر کوچک باشد ِ در قلب او بزرگ خواهد نمود.(شهید چمران)

و همین نور به ظا هر کوچک است که در پهنه بی کران شب فرق میان تاریکی و روشنای را نمایان می سازد و سلاح توجیح را ا ز دست شب زدگان می رباید و آنا ن را چنان رسوا می سازد که به امید خواب و فراموشی چشمها یشان را به روی حقیقت می بندند و به سرگشتگی خود می افزایند.

 

چه پرنده های بسیاری که قفس را جزئی از زندگی خود می دانند و خود را هم  جزئی از آن.

وچه بسیار پرنده هایی آنگاه که چشم گشوده اند خود را  در قفس دیده اند و از پرواز هیچ نمی دادند .

و چه سخت تر آ نهایی که به زندگی در قفس دل بسته اند و چرایی زندگی را در عوض چگونگی آن از دست داده اند و روزمرگی وسکون آرزوی پرواز را از خاطرشان جدا نموده است.

چه بسیار شمعها که خاموشند و در مقابل چیرگی شب مات و مبهوت و تسلیم شده اند وروشن شدن را نشانه حماقت و بی فایده می دانند.

چه بسیار شمعهایی که سعادت را در خاموشی و سکوت جستجو می کنند ِ وبه خاطر تکذیب نور آنچنان به خود مشغول شده اند که دیگر قدرت درک هیچ مفهومی از جنس حقیقت را ندارند و به هر سو که رو می کنند جز سرگشتگی و پو چی چیزی عایدشان نیست.

آنها که از سوختن ترسیدند ومرگ وخاموشی را به بهای روشنایی و نور خریدند.

وبد به حالشان آنگاه که آفتاب طلوع کند و صبح شود ِ در مقابل زیبایی مطلق چه خواهند گفت ؟

آنگاه که از آنان پرسیده شود که چه کردبد؟؟؟