مدتهاست که قلبم در تنهایی و انتظار می سوزد.
تو را می بینم و خود را می بینم

گره گشایی را در نگاهت جستجو می کنم که هر روز به من می نگری
اشکهایم می ریزند
اما آیا متصل خواهند شد؟
آیا روزی می رسد که این اشکهای تنها در برکه ی بی کسی ام به اقیانوس نگاهت که به شوق زیستن در نور به خدایت اتصال یافته است متصل شوند؟
آیا روزی می رسد که من هم چون تو پروانه ای پر از شور و شوق و تنها و بی کس خود را به دامان آتش بسپارم،تنها و بی کس پرواز کنم و از دام لذات پست آزاد شوم.
آیا می رسد آن روز؟
آیا می رسد آن روز که تنهایی ها به جمعیت اتصال یابند...
اما نه این جمعیت
نه این جمعیت در خواب رفته ی اجتماع روز
نه آنهایی که تو را احساس نمی کنند
با روح زنده و نظاره گرت پرواز نمی کنند
بلکه آن جمعیتی که عشق و زیستن و حیات را در سوختن جستجو کردند.
آنها که در سوختنشان و در خاکستر شدنشان به حیات ابدی رسیدند.

آیا آن روز می رسد که اشکم را به دامان بگیری و دستهایم را در دست گرمت بفشاری و آن همه شور را در قلبم ایجاد کنی
تو پرواز را به من آموختی
تو شوق عشق را به من نمایاندی و شوق بی انتها شدن را در قلبم حضور دادی
تو بارها و بارها اشک را از چشمانم رویاندی
تو بودی که نگاهم را به هستی تغییر دادی
تو بودی که نگاه دنیایی و پست را در چشمانم آنگونه که بود نمایاندی
اما من چه کردم ؟
من چه کردم؟
اشک ریختم
شوق تمنای وصال را در قلبم داشتم ،
اما آمدنم چگونه بود ،آیا آنگونه بودم که می بایست؟
تنهاییهایم را بگو بی کسی هایم را بگو

از خود نمی گویم
زیرا آنگاه که می خواهم از خود بگویم آن شوق بی نهایت را گم می کنم
پس بگذار تنها از تو بگویم
بگذار تنها به تو بنگرم
بگذار تنها خود را در تو ببینم

چون آنگاه که به خود می نگرم نا امید می شوم
بگذار اشکهایم بریزند
بگذار این سیل بی نهایت مرا در خود فرو برد
به امید آن روز که نیستی عشق را در هستی وجودت به من هدیه کند
بگذار در این ان
تظار سخت به سر برم
بگذار تا بسوزم
بگذار تا ذره ذره شوم
بگذار که شعله های وجودم مرا به دامان مصیبت و بلا و درد فرو برند.
بگذار آنچنان باشم تا شاید روزی از این مصیبت و از این بلا پرواز کردنی را...
دانلود فایل صوتی متن دانلود