">

ای عشق راهنمایم باش

خدایا !

تو مرا در عشق رویاندی و به غلیان و شور آوردی

اما راه عشق را گم کرده ام

خدایا راضی مباش بی عشق در این راه پر پیچ و خم

خدایا به عشق مصطفی قسم

به خون علی قسم که امروز 19 رمضان است

خدایا به روح بلند آنان که در این راه مبتلا و باریافته شده اند قسم

که من محتاج عشقم

همچون طفل به پستان مادر

همچون راه گم کرده در بیابان به راه

همچون تشنه ای که در در عطش سخت آب را می جوید.

به محاسبات مادی آغشته شدم ام، رهایم کن

به اندوه حیات سرگردان شده ام،رهایم کن

به طوفان نفسانیات مادی مبتلا شده ام، رهایم کن

ای آزاد کننده بردگان و زندانی ها

ای پناه بی پناهان

نویسنده: چ

ای مهاجر من نیز مهاجرم

تو مهاجرت کرده از غربت / من مهاجر در دل غربت

تو رها شده از دوری / من رها شده در دل دوری

من گمگشته در تنهایی / تو پیدا شده در ورای تنهایی

من غمیده ام

تو رسیده ای

من حیران و سرگردان در غربت

تو ای مصطفی

تو، در بغل گرفته ای محبوب را و به آرامش رسیده ای

می دانم از تو دور شده ام

ولی ای دوست به خونت قسم از من عبور نکن

دیگر نمی گویم

هیچ هیچ

بردگان زندگی

 جملات چمراندر دنيا آدم هايي هستند که به ظاهر زنده اند، نفس مي کشند، راه مي روند، حرف مي زنند و زندگي مي کنند اما از خود اراده و اختياري ندارند، آلت بلا اراده عوامل طبيعتند، در مقابل مرگ و حشت زده و زبونند، براي آنکه زندگي کنند. آنان به ذلت و اسارت تن در مي دهند و در قفس احتياجات کثيف مادي اسير مي شوند و قيود و حدود مادي مثل تار عنکبوت آنها را اسير و برده مي سازد. ميليون ها و ميلياردها مردمي که همه روزه به دنيا قدم مي گذارند و زندگي مي کنند و مي روند، از همين قماشند. بر اعمال آنها، هيچ نشانه اي مترتب نيست و آنها هيچ تاثيري بر عالم وجود ندارند، اگر چه زندگي مي کنند، ولي مرده اند، بين زندگي و مرگ آنها تفاوتي وجود ندارد.

دلنوشت: این حالت بردگی را با تمام وجود درک کردم وزهرش را برروح خود تحمیل کردم،به روح پاک وعزیزش یالله مارا همچون مصطفی ی عزیز آزاده زنده بدار وآزاده بمیران،که محرک ما درزندگی فقط رضای تو وعشق تو باشد.
چه کلماتی وجملات بی نظیری مصطفی برایمان به یادگار گذاشته آنجا که می گوید خود را به دل خطر ودرد ورنج سپردم واز خوشی ها ولذت ها ومصلحت طلب ها چشم پوشیدم وبه دامان عشق ودرد وخطر پناهنده شدم.
چه راهی!چه قلب بزرگی! چه سعادتی! ای خدای بزرگ این راه را برایمان مقدور ساز ولیاقت پیومدن این مسیر را به این بندگان دردنیا ذلیل شده عنایت فرما که زندگی اگر جزاین باشد جز فنا وپوچی وخسران چیزی عاید نخواهد شد.

یهدی من یشا ویضل من یشا
یعز من یشا ویزل من یشا

یادامام خمینی

شهید چمران: باید راه وخط خود را روشن کنیم،موضع خودراصریحا بیان کنیم که خط رهبررا می پیمائیم یادرخط استعمارگران ودست نشاندگان آنها هستیم.

امام خمینی:چمران باعزت وعظمت وباتعهد به اسلام جان خودش رافداکرد.....و...دردنیا شرف را بیمه کرد ودرآن دنیا نیزرحمت خدا را بیمه کرد.....ما وشمانیزخواهیم رفت ...مثل چمران بمیرید.



دل نوشت:امروز..روزرحلت امام عزیزیادکودکی خود....این روزها که میشد جلوی ماشین اسباب بازی خود عکس امام را می چسباندم وبه علامت حزن واندوه نخش را می گرفتم ودرخانه وکوچه و...حرکت می کردم.






یادامام ...یعنی یاد تعالی انسان دراین عصر سرنوشت وقیام

یادامام یعنی یاد خدا

دلم برای چمران تنگ شده

شهیدچمران

 

طرح نوشت: امام خمینی: دلم برای چمران تنگ شده

دل نوشت: هنگامی می توان به تو نزدیک شد وروح بلند تورا درقلب خود آینه کرد که راه تورا درپیش پای خود دید.وگرنه با نشستن وحرف زدن هیچگاه چمران وجودم احساس نخواهد شد.

به اوج رسیدن، پردرد بودن،به دنیا دل نبستن، بلند شدن وباقدرت حرکت کردن ،درراه حقیقت سوختن، ازهمه چیز خود دراوج زیبایی گذشتن،سوختن،سوختن وسوختن.....

 

 

این است معنی چمران!!!

وچیست معنی من ومعنی تو؟؟؟

برای مشاهده نمای بزرگ تصویر روی آن کلیک کنید

اي حسين، اي سالار شهيدان

طرح نوشت: اي حسين ، امروز نيز تو را تقديس مي کنم ، اما تقديسي عميق تر و پر شورتر که تا اعماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق مي ورزد و تو را مي خواهد و تو را مي جويد .

اي حسين ، دردمندم ، دل شکسته ام ، و احساس مي کنم که جز تو و راه تو دارويي ديگر تسکين بخش قلب سوزانم نيست.

اي حسين ، من براي زنده ماندن تلاش نمي کنم ، از مرگ نمي هراسم ، به شهادت دل بسته ام ، و از همه چيز دست شسته ام ، ولي نمي توانم بپذيرم که ارزشهاي الهي و حتي قدرت انقلاب بازيچه سياستمداران و تجار ماده پرست شده است .

شهيدمصطفي چمران

دل نوشت:اي حسين ،جملات مصطفي باتومرابه لرزه مي اندازد ومي ترسم.

اي حسين

من مي ترسم،وترس تمام وجود ناپاك وآلوده ام را فراگرفته است.

اي حسين ، دنيايي كه بندهاي اسارتش برگردنم كشيده شده است وصداي چمران وجودم گاه گاهي ازبين همهمه هاي دنياپرستانه ونفساني ام بلند مي شود.صدايي كه نسيم وصل عشق وشهادت ازآن به اعماق روحم احساس مي شود.

اما كدام شهادت،همان شهادتي كه انگار روز به روز تعلقات دنياي پست اورا ازما دورتر مي كندوزنجيرهاي نفساني آن احساس عميق ونزديك به ملكوت را تيره تر وغبارگرفته تر مي كنند.

اي حسين

من نيزاحساس مي كنم جز توراهي ديگر ندارم.راهي كه ازكوي شما مي گذرد بسيار نزديك تر وهموارتراست.وبه اندازه همان محبتي كه درقلب زنگارگرفته ام است بلكه بيشترازآن مرانظاره كن وبادست مهربانت دستم را بگير

اي حسين

صدايت رابابلندترين فريادها درونم بلند كن وطنين محبتت را برتمام احساس هست ونيستم بگستران.

تا،جزراه شما به هيچ راهي دل نبندم ورعشه هاي لرزاننده دنياي پست دلان ازوجودم رخت ببندد.

اي حسين،اي سالار شهيدان

جرم: حب علی ابن ابی طالب

طرح نوشت:نمی دانم نخل با حضرت علی چه ارتباطی دارد هر وقت نخلی را می بینم یادعلی و اولاد علی می افتم بخصوص وقتی که نخل های بیسر را می بینم...آسمان بی نهایت هم بهانه ای است برای یاد خدا...!

دل نوشت: آسمانی شدن از خاک بریدن می خواهد- بی سبب نیست که فواره فرو ریختنی ست

دریافت در ابعاد اصلی

پ.ن:برای مطالعه متن این دست نوشته به اینجامراجعه بفرمایید

خدا

طرح نوشت: این گرانی ها با توجه به اینکه فشار زیادی دارد... اما خیلی شیرین است چون دارد ما را امتحان می کند...، عزت یا شکم،... شما کدامشان را انتخاب می کنید؟-از سرلوحه هم متشکرم که این دست نوششته ها را بدست من رساند.

دل نوشته:آدم خلیفه تنهای خدا روی زمین است امپراتوری که گاهی باید برگردد به آخرین سلاح اش...« و سلاح او گریه است...»

دریافت در ابعاد اصلی کلیک کنید

پ.ن: اگر احساس کردین زیر بار این گرانی ها یکم پای شما دارد شل می شود سریع بروید مجموعه سخنرانی استاد پناهیان را در مورد انقلابی بودن گوش کنید! دانلود سخنرانی ها

پ.ن: یکی از دوستان برای طرح 702 ای که زده بودیم، گفته اند از نام وبلاگشان استفاده نشده است، خواهشمند هستم از آن عزیز نام وبلاگ خود را بدست ما برسانند تا یک جوری از دلشان در بیاوریم!

هوای سرد تابستان

طرح نوشت:تو این روز های گرم تابستان هم نشینی بادوستانُ بستنی وگردش هایم مرا سخت ازمهدی دورکرده- مدت هاست که دور هستم حتی از خودم

دل نوشت:قصه عشق من و زلف تو ديدن دارد. نرگس مست كجا، همدمي خار كجا ؟ سرِّ عاشق شدنم لطف طبيبانه توست ورنه عشق تو كجا اين دل بيمار كجا ؟

دریافت در ابعاد اصلی لطفاکلیک نمایید

به تو نگاه می کند...

عکس نوشته: خیلی دنبال یک عکس دیده نشده از چمران می گشتم اما ندیدم ولی باز این هم جای تامل دارد. البته یکم هم ناراحت هستم از یکی از دوستانم که عکس داشت ولی به من نداد

دل نوشته:این دوستانی که دم از جنگ می زنند چرا این روزها نق ترکش های نخورده را می زنند.

اســــلام چه می خواهد؟

طرح نوشت:فکر می کنم این طور طرح ها بار محتوایی هنر را می برد بالا...

دل نوشت:در هر رفتی رسیدنی نیست-ولی برای رسیدن راهی جز رفتن نیست

دریافت در ابعاد اصلی لطفا کلیک نمایید

هیچ مبارزی تنها نیست...

طرح نوشت:تمام دغدغه ام شده است نزدیک کردن موسسات به هم!!/کار ما یک فعالیت نیست یک کار هم نسیت بلکه یک مبارزه است

دل نوشت:هواشناسی این روزها دروغ می گوید هوا بی تو سرد است آقا...

دریافت در ابعاد اصلی لطفاکلیک نمایید

سیف من سیوف السلام

طرح نوشت:خدا خیر بدهد به دوستان وزارت آموزش و پرورش که یک هفته مدرسه ما را تعطیل کردند ما هم این طرح را زدیم.

دل نوشت:دنیای بی امام امتحانه سختی است برای خواص امام

لطفا جهت دریافت در ابعاد اصلی کلیک نمایید

شهید گمنام

طرح نوشت: بگذارید گمنام باشم، بخدا قسم گمنام بودن بهتر از اینکه فردا افرادی وصایایم را شعار قرار دهند و عمل را فراموش کنند.شهید دهنوی

دل نوشت: آیا کسانی که با سعادت هستند حق فخر فروشی دارند؟

لطفا جهت دریافت در اندازه اصلی کلیک نمایید

انقلابی بودن

یکی ازدوستان مدتیست که یک طرح بزرگ و بسیارتاثیرگذارراکلید زده است .طرحی که انشالله می تواند منشاتحولات و فایده های زیادی باشد..طرحی که تنها ازیک روح انقلابی برمی آید.

خودش به من می گفت که منشا تاثیرروحی و حرکتم سلسله مباحث انقلابی بودن استاد پناهیان است.

احساس می کنم هرکس که به اندازه ای حتی ناچیز به این انقلاب و حرکت شهدا دلبستگی دارد لازم است تا این سلسله مباحث را حتما گوش کند.

بی شک همه ما مورد سئوال قرارخواهیم گرفت

چمران ها...

دل نوشت: دلم می سوزد آنقدر مظلوم هستی که هر چقدرهم حرفهایت را با خودم تکرار کنم باز نمی فهمم چی می گی.

دریافت تصویر در ابعاد اصلی کلیک کنید

دوران جدید

آنچه كه من به شما جوانان عزيز و فرزندان خودم عرض ميكنم، اين است كه بدانيد امروز تاريخ جهان، تاريخ بشريت، بر سر يك پيچ بزرگ تاريخى است. دوران جديدى در همه‌ى عالم دارد آغاز ميشود. نشانه‌ى بزرگ آنچه كه من به شما جوانان عزيز و فرزندان خودم عرض ميكنم، اين است كه بدانيد نشانه‌ى بزرگ و واضح اين دوران عبارت است از توجه به خداى متعال و استمداد از قدرت لايزال الهى و تكيه‌ى به وحى.

دریاف در ابعاد اصلی کلیک کنید

ما خود را آماده فدا شدن کرده ایم

 
شهید چمران تمام وجودش شمع بود و می گفت مثل شمع می سوزم حالا ما شمع هستیم و می سوزیم برای روشنایی ما شمع هستیم تا راه را بازکنیم تا با روشنایی اندکمان ولایت سید علی خامنه ای رابر همگان ثابت کنیم شمع باید بسوزد و ما آب می شویم  فدای عشق، آقا سید علی و ما خود را آماده فدا شدن کرده ایم  فدای بازی های سیاسی نمی شویم فدای حقیقت می شویم

روی خط عاشقی-

یکی دو هفته پیش با خبر شدیم که قرار است هفته نامه پنجره در مورد حاج قاسم پرونده ای تهیه کند.روز میعاد رسید.همین امروز صبح !

 وقتی که امروز صبح تو سایت مجله عکس حاج قاسم را روی جلد شماره 116پنجره دیدم دیگه تاب و تحمل صبر کردن را نداشتم از صبح پیش خودم حدس می زدم ..."چه عکسی ، چه گزارشی ،چه مصاحبه ای  در مورد حاج قاسم در این مجله آمده باشد "اما آن زمانی خوشحالی من به حدی رسید که دیگر وصف پذیر نبود زمانی بود که دیدم در کنار پرونده حاج قاسم ویژه نامه آزاد سازی سوسنگرد با محوریت آقا و شهید چمران هم آمده. خیلی زیبا بود خواندن سطر، سطر وخط به خط این مجله و زمزمه کردن نام امام خامنه ای ، شهید مصطفی چمران ،سرلشکر حاج قاسم سلیمانی خودمانی تر یا راحت تر بگویم آقا - مصطفی و حاج قاسم از آن زمان بغضی در گلویم گیر کرده است که امید وارم این نوشته پایین بتواند این بغض را برای همیشه در گلویم باقی بگذارد.  

"افسوس ،  که امروز نیستی در کنار آقا ،رفتی و عجب حکایتی بود که با نسیمی ملایم گل ها پر پر شدند اما یک گل ماند ... دوست دارم آن قدر خودخواه شوم که خطاب به تو بگویم ای کاش امروز بودیُ فقط بخاطر من ، ای کاش بودی مصطفی، تا امروز مثل حاج قاسم اعصاب دشمنانت را خرد می کردی و دل مارا خوشحال مصطفی این روز ها که درک حضور فیزیکی تو سخت است خبر های داغی میان ما هست که ذهن نسل اول تا نو جوانان ایرانی را به خود مشغول کرده است یادت است آن روز در جواب مبارزه ات که از فرط اعصاب خوردیشان به تو لقب جلال بنت الجبیل را دادند اما امروز از هم ردیفان تو طور دیگر نام می برند قدر شان را بیشتر می فهمندو آن هم همه می گویند ما ... هستیم اما ، امان از حسرت ، فکر که می کنم می گویم همان خوب است که نیستی چون اگه توهم بودی ال آن به علاوه حسرت تنها دیدن یک بار حاج قاسم حسرت و آرزوی دیدن تو هم اضافه می شد! آنگاه دوستان ما حرف هایشان محرمانه تر و ما نامحرم تر می شدیم!

دلم هوای گریستن دارد

امام رضا

 

ان روزها من فقط یک دختر بچه بودم که تو را به خاطر همبازی شدن با کبوترهای بقعه‏هایت و آب خوردن از سقاخانه‏اتْ با کاسه‏های طلایی‏اش، دوست می‏داشتم.

آن‏چه از تو در خاطر کودکانه‏ام مانده بود، نوازش پرهای رنگی خادمانت بر روی صورتم بود و عطر گلابی که وقت زیارت، لباسم را خوشبو می‏کرد.

ادامه نوشته

سلام بابا مصطفی !

 

شهيد دكترچمران

سلام بابا مصطفی !

خوبی؟ چی می گم ؟ مگه می شه پیش معشوق بود و خوب نبود ؟!

از حال من بپرسی بد نیستم ! شکر خدا بهتر از بدترم !

بابایی نیستی ببینی بدون تو اینجا چه خبره ... انگار جوانمردی و غیرت و ... اینایی که تو و رفقات داشتین دیگه پیدا نمی شه ! نیستی ببینی چطور آدما فراموش کردن تو و امثال تو رو ! 

اما بابا حالا انگار خیلی چیزا فراموش شده! البته اشکالی نداره همه که مثل تو دکترای معرفت ندارن! همه که مثل تو درد دین ندارن !

منبع:هست و نيست

ادامه نوشته

شهید دشت های ارغوانی

 

امروز چشم های خفته من بیدار شد به روی پنجره ای که تو با دست تفکرخود بر دنیایم کشیدی ولی من کجا ودرک دریای بیکران وجودی تو کجا؟؟!!!

من هم امروز درد میکشم همان درد روحی که تو سال ها پیش به دوش می کشیدی ودم بر نمی آوردی .

تو از همه داشته ها ونداشته هایت دل کندی و امروز انسان ها به داشته هایشان طمع می ورزند وبرای نداشته هایشان  تن به هر ذلتی می دهند!!!

تو تمام آسایش زندگیت را فدای هدفت کردی وامروز هدف های آدمی له می شوند زیر پای خوشی های زودگذر!!

منبع:از بلاگ تا افلاک

ادامه نوشته

بشکسته است نفس

بشکسته است نفس ولی صدا کنم تورا

                        دراشک و در عطش تمنا کنم تورا

ای صد عبور کرده و رفته تا به قرب حق

                           گویم بیا دمی که تماشا کنم تورا                            

                                                                                                  عکس باکیفیت بالا

ادامه نوشته

ای انکه ازاین رنگها گسسته ای

شهيد چمران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ای آنکه درسکوت هزاران نشسته ای 

                                                  ای بهترین ستاره که از هجر رسته ای

من درغم تو، تابه خدا مبتلا شدم

                                                         بنشسته درفراق شبي پربلا شدم

 این مدعی به غمت رانظاره کن

                                                            بایک نگاه درروحم اشاره کن

 ای انکه ازاین رنگها گسسته ای

                                                       پروازكرده نزد خدايت نشسته اي

                                                                                            شمع

 

ازپس سكوت عكسهايت

عكس متحرك-شهيد چمران

تصوير باكيفيت

شاید ازپس سکوت عکسهایت نگاهی به اوج تمنای عشق را نظاره کنيم،باز

شاید درورای این سکوت سالها، صدایی دلنشین را به گوش قلبهایمان بشنویم و اشاره ای آسمانی قلبمان را بی قرار و آهنگین کند،باز                   نمی گویم شاید.....

ادامه نوشته

چه فرخنده شبی بود شب قدر...

چه فرخنده شبى بود شب قدر من.

 شبى كه تا به صبح اشك مى‏ريختم و تا اعلى عليين صعود مى‏كردم. از شب تا به صبح مى‏راندم و تو در كنارم نشسته بودى. راه درازى بود. از ميان درخت‏ها و كوه‏ها و جنگل‏ها مى‏گذشتيم. نورافكن ماشين، جاده را روشن مى‏كرد و ما در ميان نهرى از نور عبور مى‏كرديم. دو نفر ديگر، در صندلى پشت ما نشسته بودند و صحبت مى‏كردند و گاهى به خواب مى‏رفتند...
اما، آتشفشان روح من شكفته بود و قلب جوشانم همچون امواج خروشان دريا به صخره وجودم حمله مى‏برد و از حيات من جز نور، عشق و سوز، غم و پرستش چيزى ديده نمى‏شد. زبانم گويا شده بود، گويى جملاتى زيبا و عميق از اعماق روحم به من وحى مى‏شد. همچون شاعرى توانا تجليات روح خود را به عالى‏ترين وجهى بيان مى‏كردم، درحالى‏كه سيلابه اشك بر رخسارم مى‏چكيد. همه قيدها و بندها را پاره كرده بود. افسار اختيار را به دست دل سپرده بودم و بدون ترس و خجلت آن‏چه در وجودم موج مى‏زد بيرون مى‏ريختم، از عشق خود و از غم خود، از خوبى و بدى خود، از گناهان كوچك و بزرگ، از وابستگى‏ها و دلهره‏ها، سوز و گدازها و جهش‏هاى روح و سوزش‏هاى دل، از همه چيز خود صحبت مى‏كردم. آن‏چه مى‏گفتم عصاره حياتم بود و حقيقت بود. وجودم بود كه همراه اشك تقديمت مى‏كردم وتو نيز، پابه‏پاى من اشك مى‏ريختى و بال به بال من به آسمان‏ها پرواز مى‏كردى. دل به دل من مى‏سوختى و مى‏خروشيدى و خداى را پرستش مى‏كردى... چه شبى بود! شب قدر من. شب اوج من به آسمان‏ها و معراج من. پرستش من، عشق‏بازى من، شبى كه جسم من به روح مبدل شده بود...
شبى كه خدا، در وجود من حلول كرده بود و شبى كه آتش عشق، همه گناه‏هاى مرا سوزانده بود. شبى كه پاك و معصوم، همچون پاكى آتش و عصمت يك كودك، با خداى خود راز و نياز مى‏كردم... و تو كه اشك مرا مى‏ديدى و آتش وجود مرا حس مى‏كردى و طوفان روح مرا مى‏شنيدى... تو نماينده خدا بودى. آن‏طور با تو سخن مى‏گفتم كه گويى با خداى خود سخن مى‏گويم. آن‏طور راز و نياز مى‏كردم كه فقط در حضور خدا ممكن است اين‏چنين راز و نياز كنم... تو با من يكى شده بودى و به درجه وحدت رسيده بودى. احساس شرم نمى‏كردم و احساس بيگانگى نمى‏كردم و از اين‏كه اسرار درونم را بازگو مى‏كنم وحشتى نداشتم...
چه فرخنده شبى بود شب قدر من. شب معراج من به آسمان‏ها.
از طغيان عشق شنيده بودم و قدرت معجزه‏آساى عشق را مى‏دانستم، اما چيزى كه در آن شب مهم بود، اين بود كه وجود من، روح شده بود و روح من آتشفشان كرده بود. مى‏خواست، همچون نور از زمين خاكى جدا شود و به كهكشان‏ها پرواز كند... آن‏گاه آتش عشق به كمك آمده بود و جسم خاكيم را سوزانده بود و از من فقط دود مانده بود و اين دود همراه با روح من به آسمان‏ها اوج مى‏گرفت...
شب قدر من، شبى كه سلول‏هاى وجودم، در آتش عشق تغيير ماهيت داده بود و من چيزى جز عشق گويا نبودم. دل من، كعبه عالم شده بود، مى‏سوخت، نور مى‏داد و وحى الهى بر آن نازل مى‏شد و مقدس‏ترين پرستش‏گاه خدا شده بود. امواج خروشان عشق از آن سرچشمه مى‏گرفت و به همه اطراف منتشر مى‏شد. از برخورد احساسات رقيق و لطيف با كوه‏هاى غم و صحراهاى تنهايى و آتش عشق، طوفان‏هاى سهمگين به‏وجود مى‏آمد كه همه وجود مرا تا صحراى عدم به ديار نيستى مى‏كشانيد و مرا از زندان هستى آزاد مى‏كرد.
اى كاش مى‏توانستم همه خاطرات الهام‏بخش اين شب قدر را به ياد آورم. افسوس كه شيرازه فكر و طغيان احساس و آتشفشان روح من، آن‏قدر سريع و سوزان پيش مى‏رفت كه هيچ‏چيز قادر به ضبط آن نبود...
نورى بود كه در آن شب مقدس، بر قلبم تابيد، بر زبانم جارى شد و به صورت اشك، بر رخسارم چكيد. من همه زندگى خود را به يك شب قدر نمى‏فروشم و به خاطر شب‏هاى قدر زنده‏ام. و تعالاى شب قدر عبادت من و كمال من و هدف حيات من است.

برگرفته از کتاب خدا بود ودیگر هیچ

مثل غاده-نوشته یک عاشق که تاثیرگرفته ازچمران است

مثل غاده چمران...
مورخ پنج‌شنبه 1390/04/02 شماره انتشار 17866
چند سال پيش/
اولين‌بار که يک کتاب از شهيد چمران به دستم رسيد 15 سالم بود، يک نوجوان آرمان‌گرا که فکر مي‌کرد مي‌تواند دنيا را تغيير بدهد! اسم کتاب «انسان و خدا» بود، يک کتاب با جلدي کرمي رنگ و کوچک که مجموعه يک سري از سخنراني‌هاي دکتر چمران در ماه رمضان بود. کتاب سختي نبود ولي خواندندش طول کشيد، بعدش هم يک کتاب ديگر که وصيت نامه‌اي بود و گذشت تا رسيد به زماني که روايت فتح مجموعه کتاب‌هاي «نيمه پنهان ماه»‌ش را چاپ کرد. کتاب خاطرات زندگي شهيد‌ها از زبان همسران‌شان. به نوعي همسرانه‌هاي شهيدانه! آن وقت‌ها اولين کتابي که از اين سري خواندم کتاب زندگي شهيد چمران از زبان غاده چمران بود. غاده جابر دختري لبناني و شيعه زاده بود ولي از سبک زندگي مسلماني فقط اسم و رسمش را همراهش داشت، دختري که از جنگ و مردان جنگي بدش مي آمد، دختري که بعدش با دست‌هاي مصطفي چمران از زندگي روزمره‌اش در لبنان جدا شد و شد همسر شهيد چمران. آن وقت‌ها با خودم فکر مي‌کردم که شهيد چمران آدم بزرگي بوده و هر چند غاده چيز زيادي از اسلام نمي‌دانسته و نداشته ولي آمادگي وارد شدن به آن‌را داشته يعني اگر غاده، غاده نبود لابد چمران هم نمي‌آمد تا دستش را بگيرد.
یک سال پيش/
اتفاقي به يک همايش رفتم يکي از سلسله همايش‌هاي «مثل چمران...» که مهمانش غاده چمران بود. وقتي حرف مي‌زد تمام حرف‌هايي که توي کتاب چمران به روايت همسر شهيد خوانده بودم به ذهنم ميآمد، اولين تابلويي که از شهيد چمران ديده بود، اولين کادويش که يک روسري قرمز با گل‌هاي درشت بود و کادوي ازدواجش که شمع بود. اين همان دختر شيعه لبناني بود که بعد از آشنايي‌اش با مصطفي چمران و بعد هم ازدواجش، ديگر از مصطفي و آرمان‌هايش جدا نشده بود و حالا من يک زن مبارز و محکم را مي‌ديدم که روز قبل از همايش خبر فوت يکي از نزديکانش (شايد مادرش) را به او داده بودند و او داشت با آرامش آن‌را تعريف مي‌کرد و مي‌گفت که در حرم امام رضا(ع) براي آمرزشش دعا کنيد . فکر مي‌کنم آدمي که خوب و درست زندگي کند، هر کجاي زندگيش که باشد، توي هر زمان و مکاني، توي هر شرايطي بهترين کار را انجام مي‌دهد و بهترين تصميم را مي‌گيرد. فرقي نمي‌کند که اين آدم فرصت شهيد شدن را به دست بياورد يا فرصت زندگي با يک شهيد را.
منبع:www.khorasannews.com

راه تو

روزها پی در پی می آیند و می روند

عشق تو در دل من همچنان باقیست

اما چرا اینگونه خاموش و بی حرکت نشسته ام

مگر تورا ندیدم آنگاه که می سوختی و ناله مستانه ات زمین و آسمان را به لرزه در آورده بود

نشستن جایز نیست ُدر این هنگامه سرنوشت

باید برخواست و راه مقدس تورا همچنان ادامه داد تا این مسیر حرکت تاریخی ادامه یابد

باید محکم برخواست و غبار برنشسته از تهمت و افترا را از چهره انقلاب زدود

کسانی که حق را فدای مصلحت خود کرده اند باید به کنار روند دیگر جایی برای انقلابیون تاجر وجود ندارد.هرچه کرده اند و هرچه بر باد داده اند کافیست

دیگر نمی گذاریم از نام تو برای مصالح خویش خرج کنند

باید برخواست

دیگر جای نشستن نیست.

خسته ام

نمی دانم چگونه با تو درد دل کنم

درحالی که روزهای تنهاییم را سپری می کنم و بدلیل خواب خود را محروم کرده ام اما دلم سخت تنگ است

آنقدر که می خواهم گریه کنم و اشک بریزم

خسته شدم

خسته

خدا!!۱۱۱۱!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ادامه ی تو

مصطفی جان گرچه امروز بیست و نهمین سالروز عروجت گذشت .و از آن روزهایی که تو خالصانه بر روی این زمین خاکی قدم می زدی فاصله ای به این مدت طولانی می گذرد.

اما من هیچگاه احساس نکردم ونمی کنم که تو نیستی.

مگر نه این است که خدا فرموده شهدا زنده اندو نزد پروردگار خود روزی می خورند.

خونی که مظلومانه و عاشقانه روزی بر زمین ریخت هیچگاه فانی نمی شود و رنگ مرگ نمی گیرد .

آری تو همچون مولایت حسین جاودانه شده ای و این پیوستن به نور تو را همیشه زنده نگاه خواهد داشت.قلبهای ما مهر تورا آنچنان در خود جای داده است که با هیچ چیز دیگر نمی توان آن را جایگزین کرد و اگر متهم به کفر نشویم ما تورا در حد پرستش دوست داریم و می پرستیم.

اینک نوبت ماست که رسالت تورا بر دوش کشیم و راهت را ادامه دهیم و این انقلاب مقدس را در جایگاه حقیقی خود قرار دهیم .جایگاهی که زمین و زمان تلاش می کنند که مخدوش شود و آن رسالت بزرگ که می خواهند در زیز خاکستر فراموشی و تهمت و ...فرو رود.ما عاشقانه در راهی که تو روزی به ما نمایاندی به پیش خواهیم رفت و با توکل به خدای بزرگ و دعای خیرشما جایگاه حقیقی این انقلاب بزرگ را به جهانیان عرضه خواهیم نمود شمع کوچکی که روزی می خواست فرق بین نور و ظلمت و حق و باطل را بنمایاند اینک تبدیل به هزاران شمع می شود که هر کدام عاشقانه سوختن را و خاکستر شدن را برخواهند گزید و این ادامه خواهد یافت تا اینکه سرانجام در سایه طلایه دار حقیقی نور،شب سیاه و ظلمانی را به روز روشن و طلوع صبح صادق مبدل خواهند ساخت.

طلوع صبح

همیشه تاریخ انسانها را در حصار خود به بند کشیده است.و این زندانی است که خیل عظیمی از نوادگان آدم، یارای عبور از آن را نداشته اند.در این زندان زندگی کرده اند و از آن تاثیر پذیرفته اند.

چگونه شمع کوچکی که در مقابل سیاهی شب می ایستد می تواند تاریخ را تحت تاثیر قرار دهد و تاریخ ساز شود؟!!

دکتر چمران که خود را همچون شمعی می داند که با نور کم و ناچیزش خواهان متمایز ساختن نور و ظلمت است.تا همین نور ضعیف را مظهر عدالت و حقیقت کند و از این راه ،شب زدگان پست را رسوا نماید.نکته زیبا در این است که ما همه ناخوداگاه به دنبال این نوریم و حتی اگر سیاهی را ترویج کنیم باز هم هنگامی که با این نور مظهر، روبرو می شویم آنرا می ستاییم و جلال و جمال حقیقت را درک می کنیم و در دل مورد ستایش قرار می دهیم.چمران نمونه ایست که این نور را برای ما به معرض نمایش می گذارد و مرگ او این شعله شمع را پرنور تر کرده است. اگر چه او سالهاست که بر روی زمین نفس نمی کشد اما شعله ای که در قلبهای عاشق روشن کرده  روزی آتسفشانی خواهد شد که دامانش سیاهی را در هم خواهد شکست وباامام موعود، صبح را به ارمغان خواهد آورد .این وبلاگ  برای همین منظور بر پاشده است و آنان که در دلشان شمع کوچک حقیقت را ستایش می کنند دراین محفل کوچک یکدیگر را خواهند شناخت و دستهایشان را از سرتاسر این کره خاکی به یکدیگر اتصال خواهند داد.و تا طلوع صبح این حرکت را ادامه خواهند داد...

راز سوختن

قصه عشق از زمانی شروع می شود که غاده (همسر لبنانی دکتر)نقاشی شمع را می بیند و از آنجا که نقاش این اثر انسانی بوده که درونش مملو از زیبایی و عشق بوده نگاه کردن به آن و جمله پایین آن درون غاده رابی قرار می کند و اشک اورا جاری می سازد.

براستی مصطفی همان پروانه ای نیست که اوج زیبایی نور خیره کننده خورشید ُُ.او را از پرداختن و ماندن در زیباترین مناظر و گلهای عالم منصرف نموده است؟

یعنی این عشق برتر آنچنان بزرگ و بی قرار کننده است که این پروانه بی قرار را ناخود آگاه به حرکت در می آورد به سمت خاکستر شدن و سوختن پیش میراند.

چمران هم همان پروانه بی قرار است،که به این ادراک رسیده است.

براستی چرا شکل طواف به دور کعبه با چرخش پروانه به دور شمع شباهت دارد.چرا دکتر چمران اینهمه در کلامش این کلمات را تکرار می کند.براستی مفهوم خلقت ما انسانها را می توان با داستان عشق شمع و پروانه تفسیر نمود؟

ما فکر می کنیم که سوختن یعنی ازدست دادن و متضررشدن.با محاسبات مادی خود که ناشی از نفس پست و دنیاییمان است خاکستر شدن را و سوختن را در مقابل استفاده از زیباییهای دنیا کم اهمیت می بینیم .

رازسوختن.....

ادامه نوشته

قدرت عشق در زندگی شهید دکتر چمران

قصد دارم در این مقاله به این موضوع بپردازم و یکی از عوامل اصلی عشق شدیدم به مصطفی چمران را توضیح دهم.

در زندگی دکتر چمران یک اثر محرک بسیار قوی به کرات دیده می شود و آن عشق است.

نقاشی شهید دکتر چمران

"عشق محرک حیات و زندگی من است"

متاسفانه به علت استفاده زیاد این کلمه در جامعه و رواج معنی سطح پایین این کلمه شاید در نگاه اول نتوانیم به عمق و عظمت این موضوع پی ببریم.

دست نوشته های شهید چمران عزیز هر دل سنگی را آب می کند و و به اعتقاد من برای مست و دیوانه نمودن انسان کافی است.

پروانه ای که در پهنه ای بی کران از گلها و زیباییها پرواز میکند و حق استفاده کردن از تمام این زیباییها را دارد اما عشق و دیوانگی عشق آنچنان این پروانه را مست نموده است که فقط هنگامی می تواند آرامش را درک کند و به سکون برسد که در خورشید عشق ذوب شود،بسوزد،خاکستر شود ،خاکسترش به باد رود و هیچ اثری از آن نماند.

عشق چیست؟....

 

ادامه نوشته

هرشب دررویایم 

تورا میبینم

تورا حس می کنم

من اینگونه تورا می شناسم ...و اینچنین...

از ورای فاصله ای طولانی

و فضایی که بین ما وجود دارد...

تو آمده ای که خود را به من نشان دهی      و اینگونه....

هر کجا هستی

من اعتقاد دارم که قلبم به تپش ادامه خواهد داد

عشق زمانی بود که من عاشق تو شدم،و در اوج رویاهایم تورا در آغوش گرفتم.

mahdimostafa

چون تو اینجایی

از هیچ چیز نمی هراسم

 و می دانم که قلبم با ایچنین عشقی در آخر پرواز را تجربه خواهد کرد

من می دانم که تو آمده ای تا مرا همراه خود ببری

و من آن لحظه را همواره انتظار می کشم

به یاد تو لحظه های انتظار را سپری خواهم کرد

و هرگز ناامید نخواهم شد.

تو جاذبه ای داری که می توانی مرا تا مومن بودن همراهی کنی

زندگی تو در ضربان نبض جسمت نبود همانطور که مرگ تو در گرفتگی رگی از قلب یا از کار افتادن سلولی از مغز نبود . هستی تو آنقدر در ایمان و اعتقادت در آمیخت که مرزهای هولناک ترس و دلبستگی را ویران ساخت و به مرگ نگاهی تازه افکند .

 شاید حرمت احساسی با شکوه در ذهن مردمی ترسو بشکند و یا طرحی نو در ذهنی همیشه در رکود ، رسوب کند. غیر ممکن نیست اگر پایبندی به زمین و هر آنچه در آن است اندیشیدن بی پروا را از یاد آدمی ببرد. بی شک جسمی زیبا اما خفته در خاک خواهد پوسید و صدا در حنجره ای در دام تردید خواهد شکست . اما تو که حریم آدمیت را به خوبی پاس داشتی و دوست داشتن را هر روز تکرار کردی این شایدها و بایدها را در برابر خود تسلیم نمودی .

سرود شورانگیز بندگی در متن موسیقی ناب حظور در محضرخداوند چنان از نهاد تو برآمد که دیگر مرگ نتوانست با دلیلی بی ارزش تو را به خویش فرا خواند. شعور تو ، تو را به جایی رساند که شهامت افکارت هر احساس با شکوهی را با شکوه تر ساخت و شور انسان بودن هر طرح نویی را به معجزه ای برای ادامه حیات دیگران تبدیل کرد . تو ثابت کردی که می توان در گذر فصول تاریخ زنده ماند و نپوسید .  

تو از مرگ نهراسیدی اما از پایمال شدن غرور و آزادگی ات در زیر چکمه های استبداد ترسیدی .

تو ترسیده بودی از اینکه اندیشه هایت که همیشه زمزمه ای از خدا را در پس خود داشت در قانون ننگ آور بی تفاوتی از یادت برود .

فیزیک میگوید جاذبه زمین همه چیز را به سوی خویش می کشد اما مردمانی که آدم بودن را به زنده بودن ترجیح می دهند خود جاذبه می سازند .

آری تو جاذبه ای داری که می توانی مرا تا مومن بودن همراهی کنی.

نویسنده:ترجیحا؟

نامه ایی به دکتر چمران

 

خاطره ای شوم ذهن مرا تسخیر کرده و موجی از غم را به دوردست ترین مویرگ های جسمم می فرستد .

تک تک سلول هایم از مرور آن روز از شرم بر خود می لرزند واین روح من است که هردم به درد می آید .

در این میان قلم من که تنها شاهد تورم اندوه در شریان های زندگی ام است مرا به نوشتن وا می دارد

اما برای چه کسی ؟

  دکتر چمران  نام شما را بارها از پدرم شنیده ام نمی دانم کجا و چگونه با شما آشنا شد اما می دانم که چه با شکوه است آن هنگام که حنجره و اندیشه ایی بی ریا با احترام و اعتماد از جوانمردی سخن بگوید .

این راز را برای شما فاش می کنم چرا که نیازمند طبیبی هستم و شما را در نجات خویش توانا می دانم.

خانه ما از مرزهای ایران زمین دوربود اما پدرم که حریم وطن را همانند حریم خانه اش مقدس می پنداشت با شنیدن خبرهجوم دشمن همچون بسیاری از هم نسلانش بر آشفت و ما را به خدا وخود را به سرنوشت سپرد و راهی آینده ای نا معلوم شد ............

ظهر بود و من پس از تقسیم شادی های کودکانه ام با همسالان خود به خانه بازگشتم مردی را در گوشه اتاق دیدم با شکافی در سر، انگشتی قطع شده ، لخته های خون که در بستر زخم های عمیق اش خودنمایی می کرد،

باندهای سفیدی که توان پنهان کردن خون گرمش را نداشت و ریه هایی که پرازخلاقیت دانشمندان سرزمینهای

دور بود و تنها برای او سرفه های خونین را به ارمغان آورده بود اما غرور نجیبش او را همچنان راست قامت نگاه داشته بود . او پدرم بود اما من او را نشناختم و این آغاز ماجرا بود .

با دیدن من لبخندی بر چهره اش آمد که برای چند لحظه تمام آنچه را که بر او گذشته بود از یاد برد به سختی به سوی من آمد ، اما من که او را بیگانه ای خونین می پنداشتم از او ترسیدم و در آغوش مادرم پناه گرفتم .

دکتر چمران این را فقط به شما می گویم ، من از پشت دیوار اشک لرزش زانوان پدرم را دیدم ، قامتی که گلوله های مرگ آور دشمن آن را تکان نداده بود و زانوانی که با صبر در برابر تکه تکه شدن همسنگران بچه سالش لرزش را بر خود حرام کرده بود ، اکنون می لرزد . شاید هرگز به فکرش خطور نمی کرد که روزی برسد که فرزندش او را نشناخته و از او بترسد آری این نیز یکی از ابعاد جنگ بود ، براستی چند مرد دیگر در خانه هایشان شاهد این حادثه بودند .

دکتر چمران سال های نبودن او سال های بزرگ شدن من بود من می توانم بوی خون و مرگ درد آورش را از یاد ببرم اما محو شدن لبخند و نگاه غریبش هرگز از ذهنم محو نمی شود .

پدرم می گفت مردانی چون شما برای زنده ماندن نیازی به اکسیژن هوا ندارند می گفت اکسیژن حیات بخش شما ایمان شماست اکنون ای زنده تر از تمام اطرافیانم نشانه ای از سوی شما کافی است تا بپذیرم نشناختن او گناه من نبود . 

نویسنده:ترجیحا ؟

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند  

                                       آنکه این کار ندانست در انکار بماند

ازصدای سخن عشق ندیدم خوشتر

                                          یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

روح آسمانی

 

خرقه پوشان همگی مست گذشتند و گذشت

                                      قصه ماست که در هر سر بازار بماند

ازجمال تو چنان صورت چین حیران شد

                                      که حدیثش همه جا بر درو دیوار بماند

 

شاعر:؟

تصویر اندازه واقعی درادامه مطلب

 

ادامه نوشته

لحظات غریب

در زندگی هر انسانی لحظاتی اتفاق می افتد که بسیار عجیب است.در آن هنگام انسان پایش را از حصار محدود و کوچک ماده بیرون می گذارد .

در آن احساس بینهایت زیبایی انسان پی می برد که این دنیا در مقابل روح بزرگ و آسمانی او چقدر کوچک و ناچیز است.

این لحظات از لحاظ مدت شاید کوتاه باشند اما می توانند در مقابل ، حتی فراتر از دیگر لحظات عمر هر انسان به حساب آیند .

چه زیباست زیباترین احساسها   و در این هنگام تورا به یاد آوردن که صحنه پرواز تو از طبیعت کوچک و محدود این دنیا مملو ازاین احساس و ادراک غیر قابل وصف بوده است.

من هرگاه در زندگی ام اینگونه احساسی پیدا کرده ام و به اوج رسیده ام خود را به تو نزدیک تر احساس کرده ام و مقایسه ای که بین این حس زیبایی خود و انسانهای دیگر و آن احساس شکوه تو و آن پرواز بی نهایت تو می کنم .

ناخودآگاه تورا تقدیس می کنم که در مقابل تمام این زیباییها تو با چه فاصله ای بالاتر و فراتر هستی

تورا تقدیس می کنم که چه زیبا به اوج رسیده ای و با نگاه کردن به بی کرانهای عشق تورا میبینم و به تو افتخار میکنم آنگاه که در خود نمی گنجم.

من بخاطر تو این وبلاگ را راه اندازی نمودم و سعی دارم تا ذره ای از آن احساس بی نهایت را که از با تو بودن به آن رسیده ام به نمایش بگذارم و به دیگران هم انتقال دهم تا آنها را هم در این شکوه فراتر از ماده شریک نمایم.

اما احساس می کنم که هر چه کردم جز ظاهری و نمایشی کم اثر چیز دیگری نبود .

آنها که در خستگیهای کشنده دنیا خود را رها می پندارند، اگر تو را بشناسند و با تو پرواز درآیند!!

از خدایم می خواهم که به این کارهای کوچک وسعت و نورعطا فرماید و ما را در رسیدن به ادراک بینهایت و پروانه شدن و سوختن  هدایت فرماید.

 

لحظه های مهربانی

قسم بر لحظه های مهربانی

                                که می بارد زدل نوری نهانی

قسم بر آیه های لذت عشق

                               که خواهشهای دل کرد آسمانی

من امشب مست و مجنون وخرابم

                                 بیا و کن از این پس مهربانی

زرنگ خستگیها دل بریدم

                                   بده رنگی که باشد آسمانی

بده رنگی که دل مجنون خرامد

                               به جام می کن اکنون دلستانی

مهدی

تحلیل درد و غم از نگاه شهید دکتر چمران(2)

 

آن چیزی که عیارعاشق را بالا می برد،دارا بودن دردورنج است که ناخالصی ها رااز او دور می کند،تا جایی که جز عشق از او نمی تراود، پس اگر چیزی غیر از عشق  در وجود او باشد،در همین دنیا رسوا می شود ، چه برسد به آن دنیا. لذا می فرماید:

         "در این سه نعمت(یعنی سه چیزی که غم ودرد به من می دهد)تو را شکر می کنم،نمی توانم بر این نعمت ها تو را شکر کنم، ولی به خود جرات می دهم که از تو بخواهم که این اکسیر مقدس را تباه نکنی"

 تحلیل درد و غم از نگاه شهید دکتر چمران(2)

امام صادق (ع) می فرماید:

    "و لو حجب الحزن عن قلوب العارفین ساعه لاستغاثوا"

     "اگر یک لحظه حزن رااز قلب عارفان بگیری،فریادشان بلند می شود."

مرا دردی است اندر دل که درمانش نمی خواهم

                                     گرفتار همین باشم که پایانش نمی خواهم

                                                          ***

آری شهید چمران به همین  دلیل حاضرنیست که به هیچ وجه از این درد فارغ شود،لذا می فرماید:

"خدایا من نمی توانم این نعمت را شکر کنم، ولی می توانم به خودم جرات بدهم از تو بخواهم که این درد وغم را از من نگیری"

در واقع این شهید از مصادیق عارفان در این حدیث شریف است.

شهدا،شخصیت هایی هستند که وقتی شهید می شوند،وجودشان رمزی می شود.آری،شهیدان یک حقیقت پیچیدهای هستند و این به دلیل آن است که نظر به وجه الله می کنند و مستغرق در ذات الهی و غرق در دریای بی انتها می شوند.بر این اساس،دیگر حدی ندارد،لذا قابل تعریف نیستند. این که خداوند می فرماید:

"عند ربهم یرزقون"،عند معانی بسیاری دارد،یعنی شهدا وجودشان رمزی می شود، که حد را می شکند و آن چیزی که حد ندارد،تعریف هم ندارد.

شهید چمران قبل از شهادتش یک وجود رمزی و شخصیتی پیچیده بوده است.بسیاری از افراد قصد کردند راجع به شخصیت ایشان سخن بگویند و مطلب بنویسند،ولی احتیاط نمودند،چون ایشان یک شخصیت رمزی بود که با شهادتش رمز در رمز شد.

با صبا در چمن لاله سخن می گفتم     که شهیدان کی اند این همه خونین کفنان

گفت حافظ من و تو محرم این راز نه ایم    از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان

بنابراین ما باید به ظواهر قصه بپردازیم و نه به بحر موضوع،زیراانسانراجزباشهادت به آن دیارراه نمیدهند .  

منبع:زمزم عشق دکتر اسمائیل منصوری لاریجانی                    

تقدیم به تو

تقدیم به روح مصطفی عزیز:

 

هدفم شمع شدن نور شدن سوختن است        

                                               دل دیوانه به عشق تو برافروختن است

دل دیوانه چه غم دارد از این رنج و بلا

                                             سختی عشق به از ننگ زراندوختن است

هدفم سوختن است نور برافروختن است

                                            جامه ننگ به ظلمت زدگان دوختن است

 

                                                                                              مهدی 

به مصطفی

مصطفی عزیز

از آنجا که وجودت سراسر نور شده است و به بارگاه عشق راه یافته ای ،

تنها کسانی می توانند با روحت هم پرواز شوند و در آن ادراک بلندت غرق شوند ، که بارقه ای از عشق و اشک در وجودشان می تراود .

اینک با توکل به خداوند متعال سعی داریم که به اندازه وسعمان و قدرت وجودیمان  تو را بشناسیم و بشناسانیم.

از خداوند بزرگ برایمان سعه صدر ،قدرت بیان،درک عمیق و قلمی رسا بخواه.

از خداوند برایمان لیاقت پیوستن به دوستانش را طلب کن.

مصطفی جان ،عشقت وجودمان را تسخیر کرده است،و خدای را سپاسگزاریم از بابت این نعمت بی پایان

 

 

دوستان و خوانندگان عزیز و باوفا و دوست داشتنی وبلاگ شهید چمران،از شما تقاضا داریم که ما را از پیشنهادات و انتقادهای خود بهره مند گردانید تا بتوانیم با ایجاد محیطی بهتر و شایسته تر آسمانی بودن را با روح شهید مصطفی عزیز تجربه کنیم و با روحش هم پرواز شویم.

با سپاس فراوان _مهدی

سوز عشق

مدتهاست که قلبم در تنهایی و انتظار می سوزد.

تو را می بینم و خود را می بینم

 

گره گشایی را در نگاهت جستجو می کنم که  هر روز به من می نگری

اشکهایم می ریزند

اما آیا متصل خواهند شد؟

آیا روزی می رسد که این اشکهای تنها در برکه ی بی کسی ام به اقیانوس نگاهت که به شوق زیستن در نور به خدایت اتصال یافته است متصل شوند؟

آیا روزی می رسد که من هم چون تو پروانه ای پر از شور و شوق و تنها و بی کس خود را به دامان آتش بسپارم،تنها و بی کس پرواز کنم و از دام لذات پست آزاد شوم.

آیا می رسد آن روز؟

آیا می رسد آن روز که تنهایی ها به جمعیت اتصال یابند...

اما نه این جمعیت

نه این جمعیت در خواب رفته ی اجتماع روز

نه آنهایی  که تو را احساس نمی کنند

با روح زنده و نظاره گرت پرواز نمی کنند

بلکه آن جمعیتی که عشق و زیستن و حیات را در سوختن جستجو کردند.

آنها که در سوختنشان و در خاکستر شدنشان به حیات ابدی رسیدند.

 

آیا آن روز می رسد که اشکم را به دامان بگیری و دستهایم را در دست گرمت بفشاری و آن همه شور را در قلبم ایجاد کنی

تو پرواز را به من آموختی

تو شوق عشق را به من نمایاندی و شوق بی انتها شدن را در قلبم حضور  دادی

تو بارها و بارها اشک را از چشمانم رویاندی

تو بودی که نگاهم را به هستی تغییر دادی

تو بودی که نگاه دنیایی و پست را در چشمانم آنگونه که بود نمایاندی

 

اما من چه کردم ؟

من چه کردم؟

اشک ریختم

شوق تمنای وصال را در قلبم داشتم ،

اما آمدنم چگونه بود ،آیا آنگونه بودم که می بایست؟

تنهاییهایم را بگو      بی کسی هایم را بگو

از خود نمی گویم

زیرا آنگاه که می خواهم از خود بگویم آن شوق بی نهایت را گم می کنم

پس بگذار تنها از تو بگویم

بگذار تنها به تو بنگرم

بگذار تنها خود را در تو ببینم

چون آنگاه که به خود می نگرم نا امید می شوم

بگذار اشکهایم بریزند

بگذار این سیل بی نهایت مرا در خود فرو برد

به امید آن روز که نیستی عشق را در هستی وجودت به من هدیه کند

بگذار در این انتظار سخت به سر برم

بگذار تا بسوزم

بگذار تا ذره ذره شوم

بگذار که شعله های وجودم مرا به دامان مصیبت و بلا و درد فرو برند.

بگذار آنچنان باشم تا شاید روزی از این مصیبت و از این بلا پرواز کردنی را...

 

 

 دانلود فایل صوتی متن   دانلود

تنهایی

  چه زیبا زیستی که پایان انتظار سبزت سرخی خونت بود.

پایان تو حقا که پایان نبود.

بلکه آغاز بود برای رسیدن و رساندنچمران آمريكا

دستهایی که محتاج دستگیری و قلبهایی که در انتظار توجه و نوازش اند

مدتها بود که از سوختن در تاریکی و سیاهی ها رنج میبردم

و هر بار که به دنبال نور می رفتم وسوسه خواب شوق حرکت را از قلبم می ربود

تا بدانجا که تو آمدی در پهنه قلبم و در این طوفان وحشت زا تو را دیدم

اولین چیزی که مرا مسحور و شیفته تو کرد، زیبایی و لذت سوختن در نگاه تو بود

دیدم که رنج و بلا آنگونه که می گویند زشت نیست

فهمیدم که راز زندگی و مفهوم حیات در آرام نشتن به گوشه ای برای به حدکثر رساندن لذات و راحتی ها نیست

دانستم ، آنها که به دنبال لذت و راحتی می دوند کمتر به آن می رسند، زیرا که ندانسته رنجها را به جان می خرند تا شاید روزی آرامشی!

و نهایتشان مرگی خاموش!

تو به من آموختی زیباترین زیستن را.

آنجا که با تمام وجود و اختیار به لذات و تمعتعات حیات دست رد میزنی و خود را به دامان حرمان و تنهایی و درد می افکنی و بلا و مصیبت را به جان می خری تا شاید ذره ای از درد محرومان بکاهی و رنج آنان را به دوش کشی.

این است حیات تو

و این نگاهی است که بسیاری از مردمان روزگار از آن بی خبرند و حتی آن را انکار می کنند.

آنها گم گشتگانی هستند که زیستن را به بهای خاموشی خریده اند و انگونه که تو گفتی اسیر و برده حوادثند.

بگذار تا بگویند.

بگذار تا هرچه می خواهند در آن تاریک سرایشان بگویند و هرچه را که نمی بینند حقیرانه تفسیر کنند .

چه خواهند گفت ان هنگام که صبح روشنایی از پس شب تار طلوع کند؟؟

 

دریافت فایل صوتی متن

سلسله مباحث پیرامون هدف خلقت

 

قصه شمع


 

آنگاه که شعله ای در قلبی فروزان می شود آرام آرام وجودی را گرم می کند گرم و گرم تر تا بدانجا که این گرما تبدیل به آتشی سوزان و مرگبار میشود . آتشی که چون آتشفشانی به فوران می آید و می سوزاند و می گدازد و هستی انسان را به بی قراری و تکاپو وادار می کند و در پی این تحول حرکتی آغاز می شود.


نقاشی های دکتر چمران



حرکتی به سمت ناشناخته ها ِ به سمت خطر حرکتی که نتیجه اش جدا شدن از یک وضعیت ساکن و آرام و رها شدن از سکون و تنهاییست و انتهایش رسیدن به یک حقیقت است. حقیقتی ثابت و زیبا که خواستن و آرزو کردنش موجب رها کردن آرامش و خواب دلنوازو نپذیرفتن واقعیت موجود و حاکم شد.


 

و همین بی قراریست که هدف را ایجاد می کند ِ هدفی که مفهوم آن راضی نشدن به آنچه که هست وبی قراری وتلاش برای رسیدن به آنچه که باید باشد.
این هدف است که آنگاه که شکل گرفت و استوار گردید دیگر هیچ قدرتی در مقابلش یارای ایستادن ندارد.

آیا می دانی که هدف شمع چیست ؟ شمع تنها یک هدف دارد ِ سوختن سوختنی که پایانش مرگ است ولی همین سوختن نتیجه اش چیست؟
نور وزیبایی

پس آیا می توان شمع بود ولی تاریک بود تا تمام نشد؟
می توان شمع بود ولی در تمنای سوختن برای نشان دادن نورو زیبایی نبود؟
شمع می سوزد ِ آب می شود ولی نور می شود و روشن می کند چرا که عاشق است ونشانه عشق نور است.

پرواز را چه ؟
ازپرواز چه می دانی؟
چگونه می توان پرنده بود ِ اما در قفس خوشحال بود و به آن زندگی دل بست؟
چگونه می توان پرنده بود ولی پرواز را فراموش کرد وبه لذت های درون قفس راضی شد؟

هرکسی در مسیر زندگی خود دغدغه ها و ونگرانیهایی دارد که نتیجه سختیهاییست که که در مقابل خود می بیند .اما همه سختیها مثل هم نیستندِ

د ر یک شب سیاه بی قراری شب زدگان از جنس سیا هیست ِ سیاهی که در اثر رنگ پذیرفتن و هم رنگ شدن با شب ایجاد شده است.

درد فردا ِ درد بی خود بودن ِ درد ترس و درد خودخواهی.

اما بی قراری شمع چیست؟

درد سوختن ِ درد ادراک ِ درد تنهایی  ولی درد ورای این درد ها درد شمع درد عشق است.

عشقی که منتهای امید شمع را نا بود شدن قرا ر داده است  ِ برای نشان دادن نور و زیبایی .

و اینگونه میگوید:

من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم  ِ ولی با همین روشنایی کوچک فرق ونور ِ حق وباطل را نشان می دهم و کسی که به دنبال نور است ِ این نور هرچقدر کوچک باشد ِ در قلب او بزرگ خواهد نمود.(شهید چمران)

و همین نور به ظا هر کوچک است که در پهنه بی کران شب فرق میان تاریکی و روشنای را نمایان می سازد و سلاح توجیح را ا ز دست شب زدگان می رباید و آنا ن را چنان رسوا می سازد که به امید خواب و فراموشی چشمها یشان را به روی حقیقت می بندند و به سرگشتگی خود می افزایند.

 

چه پرنده های بسیاری که قفس را جزئی از زندگی خود می دانند و خود را هم  جزئی از آن.

وچه بسیار پرنده هایی آنگاه که چشم گشوده اند خود را  در قفس دیده اند و از پرواز هیچ نمی دادند .

و چه سخت تر آ نهایی که به زندگی در قفس دل بسته اند و چرایی زندگی را در عوض چگونگی آن از دست داده اند و روزمرگی وسکون آرزوی پرواز را از خاطرشان جدا نموده است.

چه بسیار شمعها که خاموشند و در مقابل چیرگی شب مات و مبهوت و تسلیم شده اند وروشن شدن را نشانه حماقت و بی فایده می دانند.

چه بسیار شمعهایی که سعادت را در خاموشی و سکوت جستجو می کنند ِ وبه خاطر تکذیب نور آنچنان به خود مشغول شده اند که دیگر قدرت درک هیچ مفهومی از جنس حقیقت را ندارند و به هر سو که رو می کنند جز سرگشتگی و پو چی چیزی عایدشان نیست.

آنها که از سوختن ترسیدند ومرگ وخاموشی را به بهای روشنایی و نور خریدند.

وبد به حالشان آنگاه که آفتاب طلوع کند و صبح شود ِ در مقابل زیبایی مطلق چه خواهند گفت ؟

آنگاه که از آنان پرسیده شود که چه کردبد؟؟؟

ادامه نوشته