تنهایی
چه زیبا زیستی که پایان انتظار سبزت سرخی خونت بود.
پایان تو حقا که پایان نبود.
بلکه آغاز بود برای رسیدن و رساندن
دستهایی که محتاج دستگیری و قلبهایی که در انتظار توجه و نوازش اند
مدتها بود که از سوختن در تاریکی و سیاهی ها رنج میبردم
و هر بار که به دنبال نور می رفتم وسوسه خواب شوق حرکت را از قلبم می ربود
تا بدانجا که تو آمدی در پهنه قلبم و در این طوفان وحشت زا تو را دیدم
اولین چیزی که مرا مسحور و شیفته تو کرد، زیبایی و لذت سوختن در نگاه تو بود
دیدم که رنج و بلا آنگونه که می گویند زشت نیست
فهمیدم که راز زندگی و مفهوم حیات در آرام نشتن به گوشه ای برای به حدکثر رساندن لذات و راحتی ها نیست
دانستم ، آنها که به دنبال لذت و راحتی می دوند کمتر به آن می رسند، زیرا که ندانسته رنجها را به جان می خرند تا شاید روزی آرامشی!
و نهایتشان مرگی خاموش!
تو به من آموختی زیباترین زیستن را.
آنجا که با تمام وجود و اختیار به لذات و تمعتعات حیات دست رد میزنی و خود را به دامان حرمان و تنهایی و درد می افکنی و بلا و مصیبت را به جان می خری تا شاید ذره ای از درد محرومان بکاهی و رنج آنان را به دوش کشی.
این است حیات تو
و این نگاهی است که بسیاری از مردمان روزگار از آن بی خبرند و حتی آن را انکار می کنند.
آنها گم گشتگانی هستند که زیستن را به بهای خاموشی خریده اند و انگونه که تو گفتی اسیر و برده حوادثند.
بگذار تا بگویند.
بگذار تا هرچه می خواهند در آن تاریک سرایشان بگویند و هرچه را که نمی بینند حقیرانه تفسیر کنند .
چه خواهند گفت ان هنگام که صبح روشنایی از پس شب تار طلوع کند؟؟