چه زیبا زیستی که پایان انتظار سبزت سرخی خونت بود.

پایان تو حقا که پایان نبود.

بلکه آغاز بود برای رسیدن و رساندنچمران آمريكا

دستهایی که محتاج دستگیری و قلبهایی که در انتظار توجه و نوازش اند

مدتها بود که از سوختن در تاریکی و سیاهی ها رنج میبردم

و هر بار که به دنبال نور می رفتم وسوسه خواب شوق حرکت را از قلبم می ربود

تا بدانجا که تو آمدی در پهنه قلبم و در این طوفان وحشت زا تو را دیدم

اولین چیزی که مرا مسحور و شیفته تو کرد، زیبایی و لذت سوختن در نگاه تو بود

دیدم که رنج و بلا آنگونه که می گویند زشت نیست

فهمیدم که راز زندگی و مفهوم حیات در آرام نشتن به گوشه ای برای به حدکثر رساندن لذات و راحتی ها نیست

دانستم ، آنها که به دنبال لذت و راحتی می دوند کمتر به آن می رسند، زیرا که ندانسته رنجها را به جان می خرند تا شاید روزی آرامشی!

و نهایتشان مرگی خاموش!

تو به من آموختی زیباترین زیستن را.

آنجا که با تمام وجود و اختیار به لذات و تمعتعات حیات دست رد میزنی و خود را به دامان حرمان و تنهایی و درد می افکنی و بلا و مصیبت را به جان می خری تا شاید ذره ای از درد محرومان بکاهی و رنج آنان را به دوش کشی.

این است حیات تو

و این نگاهی است که بسیاری از مردمان روزگار از آن بی خبرند و حتی آن را انکار می کنند.

آنها گم گشتگانی هستند که زیستن را به بهای خاموشی خریده اند و انگونه که تو گفتی اسیر و برده حوادثند.

بگذار تا بگویند.

بگذار تا هرچه می خواهند در آن تاریک سرایشان بگویند و هرچه را که نمی بینند حقیرانه تفسیر کنند .

چه خواهند گفت ان هنگام که صبح روشنایی از پس شب تار طلوع کند؟؟

 

دریافت فایل صوتی متن