خاطره ای شوم ذهن مرا تسخیر کرده و موجی از غم را به دوردست ترین مویرگ های جسمم می فرستد .

تک تک سلول هایم از مرور آن روز از شرم بر خود می لرزند واین روح من است که هردم به درد می آید .

در این میان قلم من که تنها شاهد تورم اندوه در شریان های زندگی ام است مرا به نوشتن وا می دارد

اما برای چه کسی ؟

  دکتر چمران  نام شما را بارها از پدرم شنیده ام نمی دانم کجا و چگونه با شما آشنا شد اما می دانم که چه با شکوه است آن هنگام که حنجره و اندیشه ایی بی ریا با احترام و اعتماد از جوانمردی سخن بگوید .

این راز را برای شما فاش می کنم چرا که نیازمند طبیبی هستم و شما را در نجات خویش توانا می دانم.

خانه ما از مرزهای ایران زمین دوربود اما پدرم که حریم وطن را همانند حریم خانه اش مقدس می پنداشت با شنیدن خبرهجوم دشمن همچون بسیاری از هم نسلانش بر آشفت و ما را به خدا وخود را به سرنوشت سپرد و راهی آینده ای نا معلوم شد ............

ظهر بود و من پس از تقسیم شادی های کودکانه ام با همسالان خود به خانه بازگشتم مردی را در گوشه اتاق دیدم با شکافی در سر، انگشتی قطع شده ، لخته های خون که در بستر زخم های عمیق اش خودنمایی می کرد،

باندهای سفیدی که توان پنهان کردن خون گرمش را نداشت و ریه هایی که پرازخلاقیت دانشمندان سرزمینهای

دور بود و تنها برای او سرفه های خونین را به ارمغان آورده بود اما غرور نجیبش او را همچنان راست قامت نگاه داشته بود . او پدرم بود اما من او را نشناختم و این آغاز ماجرا بود .

با دیدن من لبخندی بر چهره اش آمد که برای چند لحظه تمام آنچه را که بر او گذشته بود از یاد برد به سختی به سوی من آمد ، اما من که او را بیگانه ای خونین می پنداشتم از او ترسیدم و در آغوش مادرم پناه گرفتم .

دکتر چمران این را فقط به شما می گویم ، من از پشت دیوار اشک لرزش زانوان پدرم را دیدم ، قامتی که گلوله های مرگ آور دشمن آن را تکان نداده بود و زانوانی که با صبر در برابر تکه تکه شدن همسنگران بچه سالش لرزش را بر خود حرام کرده بود ، اکنون می لرزد . شاید هرگز به فکرش خطور نمی کرد که روزی برسد که فرزندش او را نشناخته و از او بترسد آری این نیز یکی از ابعاد جنگ بود ، براستی چند مرد دیگر در خانه هایشان شاهد این حادثه بودند .

دکتر چمران سال های نبودن او سال های بزرگ شدن من بود من می توانم بوی خون و مرگ درد آورش را از یاد ببرم اما محو شدن لبخند و نگاه غریبش هرگز از ذهنم محو نمی شود .

پدرم می گفت مردانی چون شما برای زنده ماندن نیازی به اکسیژن هوا ندارند می گفت اکسیژن حیات بخش شما ایمان شماست اکنون ای زنده تر از تمام اطرافیانم نشانه ای از سوی شما کافی است تا بپذیرم نشناختن او گناه من نبود . 

نویسنده:ترجیحا ؟