آسمان شاهد باش که در زير سقف بلند تو

يک تنه با انبوهي کثير از تانکها و زره‌پوشها و سربازان کفر

روبرو شدم، لحظه اي ترديد بدل راه ندادم

ذرّه اي از فعاليت شديد دست بر نداشتم ـ مثل ماهي

در حال سرخ شدن از نقطه اي به نقطه ديگر مي غلطيدم

و رگبار گلوله در اطراف من مي باريد، و من نيز به چهار طرف

تيراندازي مي کردم، و سربازان کفر را بر خاک مي ريختم

اي زمين تو شاهدي که خون از بدنم جاري بود و با خاکهاي پاک تو

گلي گلگون بوجود آورده بود، و من ابا نداشتم که تا آخرين

قطره خون، ‌خود را تسليم کنم

احساس مي کردم که عاشوراست و در حضور حسين (ع) مي جنگم

و او چابکي و زبردستي مرا تحسين مي کند، و تپش بي‌پايان من

و از قرباني شدن در بارگاه عشق آگاهي دارد

او ميداند که چقدر به او عاشقم و چگونه حاضرم که در راهش جان ببازم

شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد

من بازيافته ام ـ من رفته بودم ـ من متعلق به خدايم

من ديگر وجود ندارم ـ مني و منيّتي ديگر نيست

ديگر به کسي عصباني نخواهم شد، ديگر بنام خود و براي خود

قدمي برنخواهم داشت، ديگر هوا و هوس در دل خود

نخواهم پرورد، آرزو را فراموش خواهم کرد

دنيا را سه طلاقه خواهم نمود، همه دردها و شکنجه ها

و زخم زبانها را خواهم پذيرفت

منبع:رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست