ذکر خدا و عدالت علي (ع)
تهران
تاريخ 13/8/1359
بسم الله الرحمن الرحيم
ما مبارک رمضان است و ماه خداست و ماه ذکر . از اين نظر ميخواستم که در مطلع سخنم چند کلمهاي در بارهي ذکر بگويم . شما ميدانيد که در مکتب مقدس ما ، علاوه بر آن که انسان را از نظر نظري و تئوري تربيت ميکند ، از نظر تربوي ، تربيتي نيز راه را به او نشان ميدهد . اسلام ما مکتبي نيست که فقط با يک مشت فرمول و کتاب و تئوري بخواهد انسانها را راهنمايي کند ، بلکه با اقسام راههاي علمي و تربيتي اين انسان را ميسازد . نماز ما و روزهي ما در اين ماه مبارک ، نمونهاي بسيار مؤثر و عميق براي همين تربيت عملي است .
شما ميدانيد که يک پزشک به مضار الکل آگاهي کامل دارد ؛ علم دارد ؛ اما متأسفانه الکل مينوشد ، با آن که ميداند براي سلامت او مضر است . علت آن است که از نظر تربيتي نميتواند نفس خود را به زير کنترل و ارادهي خود در آورد . بنابر اين ميبينيم که علم و آگاهي نظري کافي نيست ، بايد يک تربيت نفسي هم وجود داشته باشد . آن علومي را که در کتب ميخوانند و ياد ميگيرند ، براي سرنوشت انسانها کافي به حساب نميآيد . بين مثالهاي مختلفي که ميزنند – به خصوص براي جوانان – مثال فوتبال است . يک بار ممکن است که شما در کنار زمين بنشينيد و به بازي ديگران نگاه کنيد و بدانيد که هر يک از بازيکنان چه نقشي به عهده دارد و چگونه بازي ميکند ؛ اما اگر کسي بخواهد سالهاي دراز در کنار زمين بنشيند و بازي ديگران را نظاره کند ، خود او هيچ وقت فوتباليست نميشود ، مگر آن که خودش وارد بازي شود ، بازي کند ، دريبل کند ، به زمين بخورد و در خلال تجربهي علمي اين بازي را ميآموزد .
خيلي چيزها در طبيعت هست که انسان بايد در خلال تعليم و تربيت آن را بياموزد . از روي کتاب ، از روي نوشته و در داخل مدرسه کافي نيست . نمونههاي بزرگ ديگري است که اين چنين است و طبيعت بشري طوري ساخته شده است که انسان را براي تربيت آماده ميسازد . براي اين تربيت بايد يک نوع عادت براي انسان به وجود بيايد که آن را طبيعت ثانوي ميگويند . براي شما مثالي ميزنم :
فرض کنيد يک طفل کوچک که طبيعتش همان فطرت و طبيعت اسلامي است ، از فساد و ظلم و دروغ به دور است . بنابر اين ميبينيم که در اوان کوچکي اين طفل نميتواند دروغ بگويد ، اين طفل قادر نيست که کسي را اذيت و ايذا کند . ميبينيد که مثلاً طلبکاري به در خانه ميآيد و صاحب خانه پول ندارد که به طلبکار خود بدهد . طلبکار در ميزند . بچه در را باز ميکند و طلبکار از بچه درخواست ميکند که به پدرش خبر دهد که طلبکار آمده است . اين بچه کوچک نيز که فطرتش همان فطرت اسلامي است پيش پدر ميآيد و ميگويد طلبکاري است که به در خانه آمده است . پدر که ميخواهد از دست طلبکار بگريزد ، به اين طفل کوچک ميگويد : « برو به طلبکار بگو که پدرم نيست » ، يعني اولين دروغ را بر دهان اين طفل ميگذارد ؛ اما اين طفل که هنوز طبيعتش با دروغ آشنا نشده است ، به در خانه ميرود و ميگويد : « پدر ميگويد که بگو نيست » ، يعني که هست . نميتواند دروغ بگويد . آن گاه پدر از اين طفل عصباني ميشود ، او را ممکن است تنبيه کند و با زور اين صفت کذب را بر قلب پاک کودک تحميل ميکند و آرام آرام اين کودک پاک با دروغ و فساد انس ميگيرد ، يا تربيت ميشود . آن چنان ساده نيست که بتوان فطرت آدمي را به سادگي از اين طرف يا به آن طرف سوق داد . بايد تربيتاش کرد ، ممکن است از راه غلط باشد يا از راه صحيح .
اسلام ما در صدد است که اين انسان را به راه صحيح آن چنان تربيت کند که دروغ نگويد ، فساد نکند ، ظلم به راه نياندازد ، حق ديگري را نخورد . و براي اين کار عبادات در اسلام بزرگترين نقش را بازي ميکند که همچنان که گفتم ، همين روزه در ماه مبارک رمضان از بهترين نمونههاي اين تربيت نفساني است . اين انسان را آن چنان قوي ميکند و ميپروراند که بر خلاف هوا و هوس خود ، بر خلاف خواستههاي خود ، آن چنان اراده او قوي ميشود که حب ذات را و شکم را و احساسات و شهوات را به زير پا ميگذارد و ارادهي روحاني خود را بر همهي خواستههاي نفساني مسلط مينمايد . بنابراين اين روزه که در اين ماه مبارک دوستان ما با آن انس ميگيرند ، يکي از راههاي تربيت است که اين انسان را ميسازد تا در مقابل مشکلات بتواند مقاومت کند .
مقاومت کار سختي است . آن کساني که به زير شکنجه در زندانهاي طاغوت يا براي مدتهاي دراز زجر و شکنجه ديدهاند ، آنها ميدانند که در مقابل شکنجه کساني ميتوانند مقاومت کنند که ارادهاي قوي داشته باشند ، بتوانند بر خواستههاي خود مسلط شوند . يکي از سادهترين طرقي که در شکنجههاي سالهاي پيش متداول بود زنداني را براي روزهاي متمادي تشنه و گرسنه نگاه ميداشتند تا آن جا که طاقتش به سر ميآيد ، يکباره او را بر سر سفره رنگين وارد ميکردند که از همه نوع طعام بر سر سفره حاضر بود. اين زنداني اگر اسير شکم بود ، به سرعت تسليم ميشد و آن چه را که از او ميخواستند ميگفت . اما کساني ميتوانستند در مقابل اين خواستهي شکم مقاومت کنند که داراي سابقه و تجربه بودند . کساني که روزهگرفتهاند و اين تربيت نفسي را تجربه کردهاند ، به سادگي در مقابل دشمن تسليم نميشوند و مقاومت ميکنند . نمونههاي آن بسيار زياد است . به طوري که ميبينيد مؤمنين و آن کساني که نفس خود را تربيت کردهاند، در مقابل خواستههاي شيطاني اين زندانبانان چه مقاومتها از خود بروز دادهاند و ارادهي خود را بر حب ذات و منافع شخصي ترجيح دادهاند .
يکي از اصول تربيتي در اسلام ذکر است . ذکر ، تسبيحي را که به دست داريد و همه روزه و ذکرهاي ديگري را ميگوييد ، يک مظهر و نمونهاي است از يک ذکر . اين ذکر يکي از اصول تربيتي است که ميخواهد قلب اين انسان را ، روح انسان را پاک کند و اين انسان را محل تجلي صفات خدايي قرار بدهد و او را چنان تربيت کند که باشد ،جانشين خدا بر زمين گردد . آيههاي زيادي در قرآن براي ذکر آمده است . يکي از اين آيهها را براي شما ميخوانم . در يک جا ميفرمايد :
و در جاي ديگر :
براي آن که سعادتمند و رستگار شويد خداي بزرگ را به مقدار زيادي ذکر بگوييد . خداي را فراموش مکنيد .
آيهي ديگري است در سورهي آل عمران که بيشتر تکيه کلام من بر آن است :
در اين آيه نکتهي مهمي را بيان ميفرمايد ،که کساني که خداي را ذکر ميگويند ،در حالي که ايستادهاند يا نشستهاند و يا حتي هنگامي که در بارهي ذکر صحبت ميکنيم و براي اکثر دوستان ما کاري متداول است ، به طور خلاصه و مختصر ميتوانيم سه نوع ذکر را در نظر بگيريم :
يک نوع ذکر ، ذکر زباني است ، کساني که تسبيح به دست ميگيرند و خدا را ذکر ميگويند . سي و سه بار ، يا صد بار بعد از نماز سبحان الله ميگويند . اما ممکن است در دل خود غافل باشند ، يعني فکر آنها و دل آنها متوجه جاي ديگري است ؛ ولي زبان آنها ذکر ميگويد . اين يک نوع ذکر است که آن را
ميتوان ذکر زباني ناميد .
نوع دوم ذکر ، ذکري است که نه فقط زبان ذکر خدا ميگويد بلکه قلب نيز متوجه خداست . هنگامي که سبحان الله ميگويد قلب او به سمت خداي بزرگ متوجه ميشود و با تمام وجود خداي را تسبيح ميگويند . اين ذکر ، ذکر بسيار قويتر است از نوع اول که ذکر زباني بود .
قسمت سوم از ذکر که ميخواهم آن را بيشتر تشريح کنم ، ذکري است که همهي وجود انسان تسبيح خدا ميشود . اين انسان آئينهي تمام نماي خدا ميشود و هر چه ميکند ،هر عملي را که انجام ميدهد حتي خوابش ، نه فقط راه رفتنش ، نه فقط مبارزهاش ، حتي استراحتش و خوابش ، نوعي تسبيح به درگاه خداي بزرگ به حساب ميآيد . آيهاي را که براي شما تلاوت کردم . کساني که خداي بزرگ را ذکر ميگويند . چه در حال ايستاده و چه در حال نشسته و استراحت و چه در حال خواب ، گوياي همين نوع ذکر است . توجه کنيد ، اگر مفهوم از ذکر ذکر زباني بود که انسان بايد با . ذکر خداي خود را بگويد ،مسلماً در خواب عملي نميشد ؛ زيرا در خواب شعور آدمي خفته است و بنابراين آدم نميتواند در خواب خداي را ذکر کند . اما آيهي قرآني ميفرمايد براي اين نوع از انسانها حتي خوابشان ذکر خداست ؛ يعني حتي در حالت خواب خداي را ذکر ميگويند ، گو اين که زبانشان خفته است و ذکر نميگويد ؛ اما همهي وجودشان را ذکر خداي فرا گرفته است .
از اين نظر ميبينيم که مسئلهاي بسيار عميق است و فقط به مسئلهي اداء لغت و به راه زبان منحصر نميشود ، بلکه ممکن است به جايي برسد که يک انسان همهي وجودش ، سرتاسر حياتش ذکر خداي باشد و آن چيزي براي ما هدف است و مقدس است که به اين درجهي سوم برسد ؛ يعني انسان به جايي ميرسد که ديگر خود را احساس نميکند ، آن چه را که احساس ميکند فقط خداي بزرگ است . ديگر بين او و خدا جدايي نيست ؛ زيرا در مسئلهي جدايي بايد خود را و خدا را و اختلاف بين خود و خدا را تشخيص دهد ؛ اما انسان ، آن انساني که .ميشود و همهي وجودش را خداي بزرگ پر ميکند ، ديگر خود را نميبيند ، خود را فراموش مي کند ، ديگر خودي وجود ندارد . چنين انساني که سرتاپاي وجودش را خداي فرا گرفته است ، حتي خوابش ذکر به حساب ميآيد ، حتي استراحتش ذکر خداست .
اصولاً بايد بدانيم که چرا قرآن کريم و رسالت اسلامي ما تا اين قدر به ذکر خداي بزرگ تأکيد ميکند . ذکر چه مفهومي دارد ؟ ذکر به اين معناست که صفات عاليهي خدا را تسبيح کنيم . صفات خدا چه صفاتي هستند ؟ عدل و عدالت ،حق و حقيقت ، جلال ،جمال ، رحمان ، رحيم ، خلاقيت و اينها صفات خداي بزرگ هستند که اين انسان ميگويد که خداي منزه است ، پاک است ، خداي بزرگ رحمان است ، رحيم است ، اين صفات خدايي را بازگو ميکند . چرا بازگو ميکند ؟ زيرا ميخواهد به اين دنيا و به اين خلقت بگويد و بفهماند که خالق کائنات چنين خدائيست تا طاغوت را نپرستد ، شيطانها را رها کند و در مقابل هيچ چيز و هيچ کس سر تسليم فرود نياورد و فقط و فقط در مقابل خداي بزرگ سجده کند .
بنابراين ذکر يک شعار است که همهي خلقت و عالم ،تسبيح خداي بزرگ ميگويند که اين خداي منزه است ، رحمان است ، رحيم است و داراي يک چنين صفاتي است . اين شعارها انسان را به سوي اين حقايق ميراند و اين صفات خداي را به عنوان معيار بزرگي براي زندگي انسانها معين ميکند تا هر کسي در زندگي خويش بداند که به چه راهي بايد برود .
بنابراين مفهوم از ذکر تسبيح خداي بزرگ است تا آن جا که اين صفات خدايي بر وجود اين انسان منعکس شود و دست و پاي آدمي و وجود آدمي اين صفات خدايي را در مرحلهي عمل پياده کند . خلاصه اين انسان آئينه تمام نماي خدايي باشد و آنچه را که انجام ميدهد عدل باشد ، حق باشد ، حقيقت باشد ، رحمت باشد .
بنابراين ميبينيم که هدف از ذکر شناختن خداست ، بزرگ داشتن خداست . قرآني که دو سوم آن دربارهي خداي بزرگ سخن ميگويد ، سعي ميکند که اين انسان را نيز به جايي برساند که همهي وجودش از چنين خدايي پر شود و اين صفات خدايي ، اين معيارهاي خدايي ، بر همهي اعمال اين انسان منعکس شود آنجا که اين انسان نتواند دروغ بگويد ، نتواند فساد به راه بياندازد ، نتواند بر کسي ظلم روا بدارد ، همه وجودش را خدا و صفات خدايي پر کند ، جز خدا نخواهد ، جر خدا به دنبال کسي نرود ، همهوجودش باشد ، اين هدف خلقت است ، اين هدف رسالت اسلامي است ، هدف اين ذکر که اين صفات خدايي را در ذهن آدمي و در قلب آدمي زنده ميکند تا اين انسان ، اين شعارها را جذب کند و به دنبال آن برود و خود را براي اين صفتها تربيت کند و به جايي برسد که سراپاي وجودش تسليم خدا باشد . و اين چنين انساني را . يا نمايندهي خداي بر زمين ميگوييم ، و اين انسان براي ما مقدس است .
براي شما ميخواهم نمونهاي ذکر کنم ؛ نمونه از انسانهايي که همهي وجودشان را خداي بزرگ پر کرده است ، هر چه بر آنها بگذرد ، و خداي بر آنها بپذيرد با ميل و رغبت آن را قبول ميکنند . صحنهي کربلا و روز عاشورا را تصور کنيد . تصور کنيد ، حسين – ع – را در آخرين لحظات تحيات ، هنگامي که بر خاک داغ کربلا بر زمين افتاده است و سيلاب خون از سرتاسر بدنش جاري است و ديگر طاقت ندارد که از زمين برخيزد و با دشمنان خويش مبارزه کند ، از همه حلقههاي زرهاش خون جاريست ، تنها قدرتي که در بدن او وجود دارد کلماتي است که به آرامي بر لبان مبارکش ميگذرد . او را محاصره کردهاند . شمر جلاد و ديگران آماده هستند که او را به شهادت برسانند . يکي از اعراب ميبيند که لبان مبارکش حرکت ميکند ،حس کنجکاوي او تحريک ميشود که ببيند اين مرد بزرگ در آخرين لحظهي حيات چه ميگويد . خود را به او نزديک ميکند تا سخنان آخرين را بشنود . اما حسين در آخرين لحظات حيات با خداي خود مناجات ميکرد ، ذکر ميگفت :
مردي که اين همه زجر و شکنجه ديده است ، هفتاد و دو نفر از بهترين ياران و اصحابش در مقابل ديدگانش به خاک و خون در غلطيدهاند ، خيمههايش در مقابل ديدگانش مورد هجوم دشمن قرار گرفته و به آتش کشيده شده ، تمام اين مصيبتها را تحمل کرده است و همه را ديده و اين چنين با خداي خويش راز و نياز ميکند :
« که اي خداي بزرگ ، آن چه را که تو بر من بپذيري من به آن راضي و خشنودم خداي را شکر ميکنم آن چيزي را که در قضا و قدر تو بر من پذيرفته است من تسليم ارادهي تو هستم . من جز ارادهي تو چيزي نميخواهم و جز تو معبودي ندارم تو را ميپرستم و تو معبود مني و به هيچ کس جز تو روي نميآورم »
در آخرين لحظات حيات اين چنين مناجات و اين چنين ذکري از زبان مبارکش خارج ميشود . نشان ميدهد که اين انسان سرتاپاي وجودش را خدا پر کرده است ،جز خدا را نميبيند و جز خدا نميخواهد . اين چنين انساني است که حتي خوابش عبادت خداست ، ذکر خداست ؛ زيرا سرتاسر وجودش آئينهي تمام نماي خداست و صفات خدايي در وجود او تجلي کرده است . بنابر اين آنچه را که ميکند و آنچه را که ميگويد و آنچه را که در زندگي عمل ميکند ، همه خواستهي خداست .
امام جعفر صادق –ع- نيز بياني دارد بسيار شيوا در همين زمينه شايد بدانيد که در محضر امام جعفر صادق – عليه السلام – بزرگترين کلاسهاي درس تشکيل ميشد که شش هزار دانشجو در آن جمع ميشدند که از بزرگترين دانشمندان زمان بودند . يکي از آنها جابربن حيان بود و جابربن حيان بزرگترين شيمي دان زمان خود به حساب ميآمد . کسي است که اسيد نيتريک و بعضي از ادويه شيميايي را کشف کرده است و او را پدر علم شيمي دنيا مينامند . اين مرد بزرگ در عين تسلط به علوم و شيمي و فيزيک از نظر روحاني و معنوي نيز به درجات اعلايي رسيده بود . يک روز در محضر امام جعفر صادق –ع- جابربن حيان ميگويد :
« اي امام من از خداي بزرگ ميطلبم و آرزو ميکنم که مرا هميشه فقير و مريض نگاه دارد . » پرسيدند که چرا چنين آرزويي ميکني ؟
جابربن حيان ميگويد : « زيرا فقير و مريض هميشه به فکر خدا هستند ، هميشه ذکر خدا را ميگويند و بنابراين قلب آنها و روح آنها هميشه از ذکر خدا انباشته شده است . بنابراين از خدا ميخواهم که مرا فقير و مريض نگاه دارد که هميشه ذکر خدا بر زبانم باشد . »
امام جعفر صادق –ع- در مقابل اين مرد روحاني بزرگ ، جابربن حيان ميفرمايد اي جابر من از خداي بزرگ نميخواهم که حتي آرزويي اين چنين کنم ، يعني نميخواهم که آرزويي اين چنين را بر ارادهي خدا تحميل کنم . هر چه را که خداي بزرگ بر من بپسندد ، من راضي و خشنود هستم . اگر ميخواهد مرا مريض و فقير کند ، راضي و خشنودم . اگر ميخواهد به حالت ديگري در آورد ، باز هم راضي و خشنودم و نميخواهم که ارادهي خود را بر ارادهي خداي بزرگ تحميل کنم . من تسليم او هستم ، سرتاپاي وجودم تسليم خداست . »
چنين کسي است که حتي خوابش ذکر خدا و عبادت خدا به شمار ميآيد و اين افراد کساني هستند که بر جهان و بر وجود خود تسلط کافي دارند . آنچه را که اراده ميکنند قادرند که انجام دهند ؛ زيرا ارادهي آنها ارادهي خداست . جز ارادهي خدا ارادهاي نميکنند ، خواستهاي ندارند ؛ يعني بين ارادهي آنها و ارادهي خداي بزرگ هماهنگي به وجود آمده است ، يکسان شده است . بنابر اين آنجا که اراده ميکنند ، خداي بزرگ نيز ارادهي آنها را قبول ميکند و امر آنها عملي ميگردد .
داستاني است بين عرفاي ما که آموزنده است . ميگويند که عطار – عارف بزرگ ايران ما – شغلش عطاري بود ؛ يعني دوا و ادويه ميفروخت و متخصص شيمي و ادويه بود ، و دکان بزرگي داشت و سخت به ادويه فروشي علاقه داشت و دکان خود را به ترتيب بسيار جالبي آراسته بود . يک روز درويشي در جلوي دکان او ظاهر ميشود . هنگامي که عطار را ميبيند ، در وجود عطار استعدادي بزرگ را حس ميکند ، آن گاه در بيرون دکان ميايستد و خيره خيره به اين عطار مينگرد . عطار که گاهگاهي به بيرون دکانش متوجه ميشد . اين درويش را ميبيند که خيره خيره به او مينگرد . پس از چند بار که به او متوجه ميشود ، عطار عصباني ميشود ، اعصاب خود را از دست ميدهد و با عصبانيت به اين درويش ميگويد که از حال من چه ميخواهي که اين چنين خيره خيره به من نگاه ميکني ؟ درويش ميگويد :
« فکر ميکنم که هنگامي که روح تو ميخواهد از بدنت خارج شود با اين عشق و علاقهاي که به اين دواخانه و به اين داروها داري ،چگونه قادري که بميري ؟ چگونه قادري که جان به جاندار تسليم کني ؟ زيرا هر چه قدر که علاقهي انسان به اين دنيا زيادتر و شديدتر باشد ، سختتر ميميرد . »
عطار در مقابل اين سؤال عصباني ميشود و به اين درويش فرياد بر ميآورد که من همان طور ميميرم که تو ميميري .
درويش لبخندي ميزند و ميگويد محال است ، تو به هيچ وجه قادر نيستي که مثل من بميري !
عطار تأکيد ميکند که نخير ، همچنان ميميرم که تو ميميري .
اين درويش کوله پشتي خود را که بر پشت داشت در کنار خيابان بر زمين ميگذارد و سر خود را بر روي کوله پشتي مينهد و ميخوابد و فوراً ميميرد ، جان به جاندار تسليم ميکند . عطار اول فکر ميکرد که اين مرد شوخي ميکند ، بازي ميکند ، ولي کم کم متوجه شد که نه راست ميگويد ، بيرون رفت و اين درويش را تکان داد و ديد که نه ، جان به جاندار تسليم کرده است .
انساني که تا اين درجه حيات خود و جسم و روح خود را در کنترل داشته باشد که بتواند يک لحظه تصميم بگيرد و جان به جاندار تسليم بکند . عطار منقلب ميشود و دکان خود را و ادويه را و همه چيز را رها ميکند و سر به بيابان ميزند و مدت سي سال اين طرف و آن طرف کسب علم و فيض ميکند . و نتيجه آن که بزرگترين عارف و فيلسوف زمان خويش ميگردد ، که تمام اينها از نفس درويشي است که اين چنين خود باخته است و اين چنين بر وجود خود و بر حيات خود سيطره دارد .
هستند اين انسانهايي که نه فقط شکم خود را بلکه حيات خود را ، همهي وجود خود را تحت کنترل دارند . من ديدهام کساني را که حتي قلب خود را از کار مياندازند . تصميم ميگيرد ، اراده ميکند ، ميخوابد و قلبش براي مدتي از کار ميافتد . يکي از دوستان ما بود که براي پزشکان امتحان ميکرد و اين پزشکان گوشي ميگذاشتند و ميديدند قلب او تکان نميخورد و راستي به جايي رسيده بودند که اين مرد مرده است . و بعد اراده ميکند ، قلب خود را دوباره به کار مياندازد . هستند چنين کساني در حيات که بر قلب خود ، بر شکم خود ، بر ارادهي خود ،بر سرتاسر وجود خود کنترل دارند ، سيطره دارند ،اسير جسم خود نيستند ، بلکه جسم آنها اسير ارادهي آنهاست ، در دست اراده آنهاست ، تسليم ارادهي آنهاست و ارادهي چنين انسانهايي با ارادهي خداي بزرگ هماهنگ شده است ، خواستهي ديگري ندارند .
يادم هست روزگاري که بچه بودم و در فلسفه تعمق ميکردم ، با خود ميگفتم که اين مرد بزرگ ، اين روحاني عالي قدر که دعايش نزد خداي بزرگ پذيرفته است ، چرا دعا نميکند که اين طاغوت سرنگون شود ، يا فلان مرد کثيف بميرد ، يا خواستههاي ديگري از اين قبيل . آن روزگار فکر ميکردم که اگر اين مرد بزرگ داراي چنين قدرت روحي باشد بايد همهي قدرت روحي خود را به کار بياندازد تا همهي طاغوتها و شيطانها و افراد ناباب را سقط کند ، بکشد ، نابود کند و نميفهميدم که چرا چنين آرزوها و دعاها نميکند . پيش خودم ميگفتم که اين مرد بزرگ که اين قدر اراده و قدرت دارد ، چرا اراده نميکند که يک باره همهي پولهاي بانک پيش او بيايد و اين پولها را بين فقرا تقسيم کند . اينها خواستهها و تفکراتي بود که در بچگي براي من رخ ميداد . اما بعد به خوبي دريافتم که چنين انسانهايي که به اين درجهي روحي و اراده رسيدهاند ، ارادهي آنها با ارادهي خداي بزرگ هماهنگ ميشود . آنها ديگر روي هوي و هوس و روي خواستههاي بچگانه عمل نميکنند . آنها بر اساس سنت خداي بزرگ و بر اساس قوانين خلقت و آنچه را که خداي بزرگ پذيرفته است ، خود را هماهنگ ميکنند و به آن خوشنود ميشوند .
امام حسين –ع- ميتوانست دعا کند و ابن سعد و ابن زياد را و هفتاد هزار لشگرش را در يک لحظه سقط کند ؛ اما حسين –ع- نميخواهد ارادهاي به غير از ارادهي خداي بزرگ داشته باشد ،ميتواند و نميخواهد خواستهاي بر خلاف سنت خدايي داشته باشد ، همهي وجودش ارادهي خداست ، همهي فطرت طبيعتش آئينهي تمام نماي ارادهي خدايي است . بنابر اين آنچه را که خداي بزرگ و سنت خداي بر اين انسان ميپذيرد ، او نيز راضي و خشنود است و ارادهي او جز ارادهي خداي بزرگ چيزي طلب نميکند ، در خواست نميکند .
يکي از بزرگترين نمونههاي اين انسانها که براي ما مظهر انسانيت ، مظهر اسلام ، رمز حق و عدل به شمار ميرود ، حضرت علي –ع- است که در چنين روزهايي در محراب مسجد کوفه ضربت ميخورد . اين مرد بزرگ بهترين نمونهاي است که همه وجودش را خداي بزرگ پر کرده است ، جز خدا آرزويي ندارد . شما ميدانيد که هنگامي که به مسجد ميرفت ابن ملجم را ميبيند . حتي از قبل ، مدتها قبل به او خبر ميدهد که تو کسي هستي که مرا به قتل ميرساني و حتي همان صبح که به سوي محراب ميرفت ابن ملجم خوابيده بود ، او را بيدار ميکند . علي –ع- ميتوانست که قاتل خود را با يک ضرب به دو نيم کند ؛ اما ارادهي او ارادهي خداست . بر خلاف سنت خدايي نميخواهد عملي انجام دهد . وجودش از ارادهي خداي بزرگ پر شده است .
در بين دعاهاي بزرگي که اين مظهر انسانيت و اسلام از خود به يادگار گذاشته است ، دعاي کميل است که دوستان ما در اين شبها از آن استفاده ميکنند . دعايي که از نظر عمق هيچ حدي و نهايتي ندارد ، دعاهاي بزرگي از اين مرد به ما رسيده است . تصور کنيد مردي را که از نظر قدرت جسماني و رزم آوري در دنيا بي نظير است ؛ چنين مردي در دل شب اشک ميريزد ، فرياد ميکند ، سر خود را به داخل چاه فرو ميبرد و ضجه مينمايد . شما ميدانيد که اگر پير مردي يا پيرزني دست به دعا بردارند و چنين سخناني را بر زبان خويش جاري کنند ، امري است طبيعي ؛ اما مردي قدرتمند و بي نظير که از ضربت شمشيرش بزرگترين فرماندهان عرب به خاک افتادهاند ، با چنين قدرت و با چنين جبروت در مقابل خداي بزرگ خويش اين چنين خاضعانه و خاشعانه ذکر ميگويد ، دعا ميکند ، اشک ميريزد و لابه مينمايد . من يک جمله از دعاي او را ترجمه يک جملهي او را براي شما ميگويم که در دنياي عرفان ، در سرتاسر تاريخ بي نظير است .
ميفرمايد : « اي خداي بزرگ من به بهشت تو طمعي ندارم ، يعني کارهايي که ميکنم به طمع بهشت تو نيست ، و از دوزخ تو نيز نميهراسم ، محرک من در اين زندگي عشق به توست . »
همهي وجود او را و قلب او را عشق خداي بزرگ پر کرده است . اگر مبارزه ميکرد ، اگر به کام اژدهاي مرگ فرو ميرفت ، همه و همهي محرک او عشق خداي بزرگ بود . ميفرمايد :
«اي خداي بزرگ تو مرا بسوزان ، تو خاکسترم را به دست باد بسپار ؛ يعني هر شکنجهاي و هر عذابي که ميخواهي بر من روا بدار ؛ اما مرا يک لحظه از خود دور مکن ، زيرا دوري تو را نميتوانم تحمل کنم . » آنگاه در جاي ديگري ميفرمايد :
« من تاجر پيشه نيستم که به خاطر تجارت تو را عبادت کنم ، من عاشق تو هستم و به خاطر عشق به توست که اين مبارزهها و اين فعاليتها را در زندگي انجام ميدهم . »
اينچنين انسانهايي هستند که وجود آنها و سرتاسر حيات آنها از خدا پر شده است ، جز خدا نميخواهند و جز خدا به راه ديگري نميروند ، و به راستي مظهر اسلامي و رسالت مقدس ما چنين مردي است .
اسلام علي –ع- را نمونه قرار ميدهد تا به انسانها بگويد که هدف نهائي شما چنين شخصيتي است ، درست است که به پايگاه او نميرسيد ، ولي بايد او را هدف قرار دهيد و سعي کنيد که به جانب او رهسپار شويد . سعي کنيد که وجود خود را و قلب خود را آن چنان تربيت کنيد که به علي نزديک شويد ، علي الگوي شماست . رمز و نمونهي شماست . از روزي که در خانهي کعبه متولد ميشود و در خانهي خدا به شهادت ميرسد ، سرتاسر زندگياش عبادت است ، نه فقط مبارزهاش حتي استراحتش و خوابش ذکر خداست ، عبادت خداست ؛ زيرا سرتاسر وجودش را اين صفات خدايي پر کرده است و آنچه را که انجام ميدهد امر خداست ، ارادهي خداست و چنين انساني رمز ماست ، سمبل ماست ، هدف ماست . در اين مکتب مقدسي که آن را اسلام ميناميم ، ما ميخواهيم که چنين انسانهايي به وجود بيايند ، و سرتاسر تاريخ مبارزهاي است ، جهشهايي است در پي تکامل که يک چنين انسانهايي قدم به عرصهي وجود بنهند ، و آن روزگاري است که امام مهدي – عجل الله تعالي فرجه – ظهور ميفرمايند ، روزگاري است که چنين انسانهايي قدم به عرصهي وجود بنهند ، و آن روزگاري است که امام مهدي – عجل الله تعالي فرجه – ظهور ميفرمايند ، روزگاري است که چنين انسانها اجتماع آن روز را پر ميکنند . انسانهايي که وجودشان از صفات خداي بزرگ پر شده است . در چنين اجتماعاتي است که ظلم و ستم ريشه کن ميگردد و هيچ اثري از ظلم و فساد و طاغوت باقي نميماند .
علي در روزگار خود بينظير بود ، يکتا بود ، فقط گروه انگشت شماري بودند که حتي از انگشتان دست تجاوز نميکردند که علي را درک ميکردند ، علي را ميفهميدند ، علي را واقعاً دوست ميداشتند و پيروي ميکردند ، علي را ميفهميدند ، علي را واقعاً دوست ميداشتند و پيروي ميکردند ؛ اما عدهي آنها بسيار بسيار قليل بود . علي تنها بود و نمونهي تنهايي او همان بود که در ميان نخلستانهاي کنار فرات سر خود را به داخل چاه فرو ميبرد و از اعماق قلب خود ضجه ميکرد ، فرياد برميآورد . اين نشاني از تنهايي او بود که در چنين دنيايي کسي او را درک نميکرد ، عدالت او را نميفهميد و حتي نميتوانست با حق و حقيقتي که علي نمونهي آن است زندگي کند . شما ميدانيد که طلحه و زبير پرچمداران صدر اول اسلام بودند . طلحه و زبير کساني بودند که پس از کشته شدن عثمان ، علي را به زور بر منبر بردند و او را مجبور کردند که خلافت را بپذيرد ؛ اما درست چند ساعت پس از قبولي خلافت از طرف علي –ع- هنگامي که طلحه و زبير و عدهاي ديگر دور او حلقه ميزنند ،براي سياست مملکت مشورت ميکنند . علي –ع- يک باره شمعي را که در وسط اين مجلس روشن بود خاموش ميکند ، طلحه و زبير ميگويند :
« اي علي چرا شمع را خاموش کردي ؟ » ميگويد : « تا جايي که براي مصلحت مسلمين سخن ميگفتيم حق داشتيم که از شمع بيت المال استفاده کنيم ؛ اما آن جا که مسئلهاي خصوصي و فردي مطرح ميشود ، به هيچ وجه اجازه نميدهم که حتي يک لحظه از شمع بيت المال براي مصالح خصوصي صرف گردد . » اين بزرگترين ضربتي بود که بر طلحه و زبير وارد ميشود . اين پرچمداران اسلام ميفهمند که با عدل علي نميتوانند زندگي کنند . علي بالاتر از آن است که بتوانند با او زندگي کنند و به همين علت علي را ترک ميکنند . ميروند و عايشه را علم ميکنند و جنگ جمل را به راه مياندازند و آن خونريزيهاي بزرگ که نتيجهي خودخواهيها و خود پرستيهاي يک چنين کساني بود . خيلي سخت است که کسي بتواند با عدل علي ، با حقيقت علي ، زندگي کند . مردم آن روزگار نميتوانستند او را تحمل کنند ،از آن بالاتر برادرش عقيل . عقيل برادر علي –ع- بود ، که مسلم بن عقيل نمايندهي امام حسين –ع- در داستان کربلاست که در کوفه به شهادت ميرسد . عقيل خانوادهي بزرگي داشت و خود او نابينا بود و مقرري ماهيانهاي که دولت براي او تعيين کرده بود ، تکافوي بچههاي او را نميداد . او ميگويد که برادرم خليفهي مسلمين است ، قدرت دارد ، پيش او ميروم و شايد مقرري خود را به علت بچههاي زياد ، کمي زياد کنم . پيش علي –ع- ميآيد و داستان فقر و فاقهي خود را بازگو ميکند و از مقرري خويش بيشتر ميخواهد . علي –ع- سکهاي را در آتش داغ ميکند و اين سکه را به دست عقيل نزديک ميکند .
عقيل از شدت اين آتش ضجه بر ميآورد که اي علي با من کور چه ميکني ؟ حضرت علي –ع- به برادرش عقيل ميفرمايد :
« اگر تو نميتواني که گرمي اين سکه را که به دست بشري ضعيف مثل من داغ شده است تحمل کني ، چگونه انتظار داري که من در روز قيامت آتش جهنم را که به فرمان خداي بزرگ برافروخته شده است ، تحمل کنم ؟»
و اين عقيل ، اين برادري که به علي عشق ميورزد ، ولي نميتواند با عدل علي زندگي کند ، علي را ترک ميکند و به سراغ معاويه ميرود و اين داستان را براي معاويه ذکر ميکند و همگان اشک ميريزند و از بزرگي علي و تقواي علي ، از عظمت روح علي سخن ميگويند . اما همه آنها ميدانند که با عدل علي نميتوانند زندگي کنند . علي بزرگتر از آن است که اجتماع آن روز بتواند وجود شرف او را تحمل کند و به همين علت است که ميبينيم پس از حدود پنج سال جنگ و جدال و مجادله با دشمنان به شهادت ميرسد ، بدون آنکه بتواند اجتماع آشفته آن روز را آن گونه که ميخواهد سروسامان بدهد . در نتيجه معاويه به حکومت ميرسد . اسلامي که آمده بود که قيصر و کسري را نابود کند و حکومت خدايي را بر اين جهان مستقر گرداند ، يکبار ميبيند معاويه و يزيد و بني اميه و بني عباس ميآيند و همان حکومتهاي امپراطوري را به راه مياندازند و به نام اسلام و از منبر نبي اکرم بر دنيا حکومت ميکنند . و چه ظلم و جنايت بزرگي است ، و همه اين جنايات از اينجا سرچشمه ميگيرد که آن انسانها اين علي بزرگ را درک نميکردند و نميتوانستند با عدل او ، با حقيقت او ، با عشق او ، زندگي کنند . خيلي سخت است . در روزگار ما نيز اگر کسي پيدا شود که بخواهد براستي مظهر حق و عدل باشد ، چه بسا که اکثر مردم از او ناراضي شوند ، او را تکفير کنند ، او را از خود برانند . بيشتر مردم انتظار دارند که افراد بر اساس مصلحت آنها و مصالح آنها عمل بکنند و سخن بگويند ؛ اما اگر کسي که جز خداي بزرگ و جز حق و عدل هيچ برنامهاي نداشته باشد و مصالح همه را زير پا بگذارد مردم از او ميرمند ، زده ميشوند . خيلي کمند کساني که تسليم عدل و عدالت باشند . خيلي سخت است که با علي بتوانند زندگي کنند . بنابراين تمام مبارزهاي که در طول تاريخ درگرفته است براي اين است که انسان را مورد آزمايش قرار دهند ،اين انسان را تربيت کنند با ذکر با عبادات ، با نماز ، با روزه و با انواع و اقسام امور تربيتي تا بتوانند اين حق را و اين عدل را بپذيرد ، اين انسان آنچنان تربيت شود که همه وجودش را صفات خدايي پر کند و آماده شود که علي وار زندگي کند ، آماده شود که حکومت علي را بفهمد ، تسليم عدل علي شود و آن روزگاري است که حضرت حجت –عجل الله تعالي فرجه – ظهور ميفرمايد و روزگاري است که اين انسانها به درجهاي از رشد رسيدهاند و اين صفات خدايي آنچنان در وجود آنها شعله افکنده است که خود را با عدل و عدالت هماهنگ ميکنند . اگر رهبري مثل امام ظهور کرد که مظهر عدل و حق بود او را ميپذيرند به دنبالش ميروند ، از او اطاعت مي کنند . و تمام ذکر ما ،عبادات ما و روزه ما براي پروراندن همين نفس ما و وجدان ماست که ما را براي آن روز تربيت کند ، که ما را آنچنان تربيت کند که اگر امام مهدي – عجل الله تعالي فرجه – در ميان ما ظهور فرمود به دنبالش برويم ، از او اطاعت کنيم ، در رکابش بجنگيم و طاغوتها را بر زمين بريزيم . اينجا است که ارزش ذکر ، ارزش عبادات روزه و نماز براي ما روشن ميشود . رسالت مقدس اسلامي ما با اين عبادات خويش ، اين انسان را تربيت ميکند تا به آن نمونة عالي و بزرگواري که علي –ع- است نزديک شود که کمال مطلوب خلقت است و خداي بزرگ همةوجود را به خاطر يک چنين انساني خلق کرده است .
من از خداي بزرگ ميخواهم که در اين ماه مبارک رمضان ، ماهي که ماه خداست ، ماهي که ماه همه ميهمانان خدا هستيم ، ذکر خدا را ، عبادت خدا را ، عرفان خدا را بر قلوب همة ما پرتو افکن سازد .
ما از خداي بزرگ ميخواهيم که به يمن اين ماه مبارک درميان اين طوفانهاي حوادث ، ما را هدايت بفرمايد .
ما از خداي بزرگ ميخواهيم که ما را از هر چه بيشتر مستعد کند تا حکومت امام زمان را بپذيريم .
از خداي بزرگ ميطلبيم که انقلاب مقدس ما را که يک جهشي در راه رسيدن به همان مدينهي فاضله است ، اين انقلاب مقدسي که آمده است ما را هر چه بيشتر و زودتر براي آن روز تربيت کند ،اين انقلاب را پيروز گرداند .
از خداي بزرگ ميطلبم که کفار را ، ابرقدرتها را دشمنان داخلي و خارجي اين انقلاب را از ميان بردارد .
از خداي بزرگ مي طلبم که دشمنان ما و منافقين را که در ميان ما توطئه ميکنند ، آتش افروزي مينمايند ، همه را رسوا سازد ، و از خداي بزرگ ميطلبم که امام امت ما را سلامتي و طول عمر عطا فرمايد .
والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته