18روز18گفتار -گفتار چهاردهم
انسان بازيافته
توضيح:
دكترچمران پس از نبرد سخت سوسنگرد، كه براي اولينبار ارتش عراق طعم شكست را چشيد و از سوسنگرد گريخت و باز براي اولينبار تجربه اتحاد و اتفاق نيروها و دركنار هم قرار گرفتن ارتش و سپاه و نيروهاي مردمي تجربه شد و ثمرهاي شيرين بخشيد و آغازي شد براي حملهها و نبردها و حماسههاي بعدي، و بعد از آنكه از دو نقطه پا با تركش گلوله تانك و با گلوله سربازان زبده دشمن از فاصلهاي نزديك زخمي شد و با يك كاميون عراقي كه بازهم براي اولينبار به غنيمت گرفت از ميان انبوه دشمن، راهي بيمارستان شد و پس از عمل جراحي، بعدازظهر همانروز مسئولين و فرماندهان به ديدن او ميآمدند و از جمله شهيد تيمسارفلاحي رئيس وقت ستاد مشترك ارتش بود. او بعد از ديدن دكترچمران و بوسيدن او درحالي كه چند قطره اشك شوق بر گونهها داشت به دكترچمران گفت تو بازيافتهاي! دكتر پرسيد منظور شما چيست؟ شهيدفلاحي پاسخ داد، در ارتش، ما اقلام مفقودي دارم و اگر از بين مفقوديها چيزي را بيابيم او را بازيافته ميناميم و شما را از دست داده بوديم و شهيد يا مفقود ميپنداشتيم و هماكنون كه ميبينمت، چنان است كه شما را بازيافتهايم.
دكترچمران از اين اصطلاح و تعبير تيمسار فلاحي برداشتي عارفانه و زيبا نمود و چنين نوشت كه من بازيافتهام، من رفته بودم، پس ديگر مني و منيّتي نيست و همه من خود را زير پا گذاشتهام و…
انسان بازيافته:
انسان مخلوق عجيبي است؛ از لحظهاي كه چشم به جهانميگشايد، همه دنيا را براي خود ميخواهد؛ همه آمال و آرزوهايش بر محور «من»، و «خود» دور ميزند؛ تصور ميكند كه همه دنيا براي رضاي خاطر او و تأمين لذات او خلق شده است؛ معيارهاي او براساس مصالح و منافع او تغيير يافته و حق و باطل را بر پايه خودخواهي و مصلحتطلبي خود توجيه مينمايد…
اين همه خودخواهي؛ كينه و حقدها، آتشافروزيها، غرورها، حقكشيها، خونريزيها، اختلافها، و كشمكشها؛ از همينجا سرچشمه ميگيرد…. تاريخ جهان؛ صفحه تمام نماي اين خصيصه فطري انسانهاست.
در دنيا انسانهايي نيز يافت ميشوند كه عمق ديدشان يا ديگران تفاوت دارد، به لذات مادي دنيا راضي نميشوند، به مال و جاه و اولاد علاقه چنداني ندارند، به آروزهاي زودگذر دل نميبندند و بطور كلي اسيردنيا نميشوند، ولي در عين حال به «خود» و به «من» علاقمندند. «منِ» آنها والامقام است و خواستههايي والا دارد و هيچگاه خود را سرگرم بازيچههاي دنيا نميكند، آرزوهايي آن آسماني و خدايي است، به بينهايت و ابديت اتصال دارد و همه دنيا را در بر ميگيرد، از معراج روح سيراب ميشود و در بُعدي روحاني و خدايي سير ميكند. ولي به هر حال رنگي از خودخواهي و خودبيني درآن وجود دارد…
البته هستند معدود كساني كه از اين خودخواهي هم ميگذرند و آنچنان در خدا محو ميشوند كه ديگر «خود» و «من» نميبيند، و با همه وجود به درجه وحدت ميرسند. از اين بحثهاي فلسفي و عرفاني بگذريم، زيرا هدف انتقال آنها نيست. اينجا سخن از موقعي است كه آدمي در برابر تجربهاي سخت قرار ميگيرد و مرگ بر او مسلم ميشود، و براستي دست از جهان ميشويد، با همه دنيا و مافيها وداع مي:ند، همه خودخواهيهايش ريخته ميشود، به پوچي زندگي و آرزوهاي زودگذرش آگاه ميشود، آسمان رنگ ديگري به خود مييگرد، زمين جلوه ديگري مييابد؛ گذشتهها همچون خيال از نظر آدمي ميگذرد، دشمنيها، كينهها، حسادتها، كوتهنظريها، خودخواهيها، غرورها، خواستهها، آرزوها، همه پوچ و بيمعني مينمايند؛ آدم ميماند و خدا كه ماوراي اين زمين و زمان است و بقيه بازيچه است، مسخره است، بيمعني است….
در اين حالت، آدمي با دنيا وداع ميكند، از همهچيز ميگذرد، خود را به خدا ميسپرد و آماده هجرت به دنياي ماورايي ميشود، از همه خواستهها و آرزوها سبك ميگردد، گويي در عالم برزخ سير ميكند و حالتي خاص و عجيب در او پديد ميآيد كه با هيچچيز قابل مقايسه نيست.
انسان در اينجاست كه كاملاً خود را به خدا ميدهد و از همهچيز خود، حتي غرور و منِ «خود» درميگذرد، ميداند و اطمينان حاصل ميكند كه همه آنها به باد رفتهاند و نابود شدهاند و ديگر نيستند و بيمعني و پوچ بودند، و ديگر باز نميگردند…
اكنون اگر به خواست خدا، انسان از عالم برزخ باز گردد، دوباره قدم به جهان مادي بگذارد و دوباره زندگي را از سرگيرد، حالا زير در او بوجود ميآيند:
1- احساس شرم از آن همه كودكي و آن آرزوهاي بچگانه و خواستههاي پست كه قبلاً داشته است.
2- احساس اينكه به عقلي كليتر پي برده و به حقايق بزرگي عملاً رسيده است. بنابراين، معيارها در نظر انسان تغيير پيدا ميكند، از پوچيها و مسخرهها صرفنظر ميكند و خواستههايش در بعدي عميقتر و وسيعتر جاري ميگردد.
3- احساس اينكه او و همه او متعلق به خداست، او از همهچيز خود درگذشته است، و اگر دوباره به دنيا آمده، فقط به خواست و اراده خدا بوده است، بنابراين او براي خود چيزي و وجودي ندارد، هر چه هست اراده و مشيت خداست، و او فقط بايد به خاطر خدا و در راه خدا قدم بردارد، و سراسر وجود خود را وقف خدا نمايد و بس…
اين حالات، كه در تجربهاي كوتاه و سريع به انسان دست ميدهد، با نتيجه سالها عبادت و رياضت و مطالعه و تحقيق برابري ميكند، و آنچنان آدمي را منقلب مينمايد كه انساني جديد و بازساخته به وجود ميآورد…
در نبرد معروف سوسنگرد، در تاريخ 26/8/59 هنگامي كه توسط 50 تانك و صدها كماندوي عراقي محاصره شده بودم، چنين حالتي براي من پيش آمد، كه بسيار مقدس و ملكوتي بود…
از خداي بزرگ ميخواهم كه اين حالت ملكوتي را در وجود من مستدام بدارد…