شب، شب خاصی نبود اما متفاوت تر از همیشه بود، شب قدر بود شب شهادت. آن روزها در عالم عادی که هر نوجوان 12یا13ساله داشت بودم. درس می خواندم برای علم، زندگی می کردم برای زنده ماندن. کم کم داشتم آماده می شدم بروم مراسم، که باران شروع کرد به باریدن و جان و تنم را می شست! جانم که پاک شد نسیم خنکی که بعد از هر باران می وزد  شروع به وزیدن کرد برای من، با من حرف می زد از مصطفی، تعریف نمی کرد بلکه روایت می کرد همان چیزی که این روزها برای معرفی شهدا کم داریم، روایت را از مصطفی رساند به انسانیت، عجب اهل دلی بود ها که راه دلی را این قدر خوب می دانست! از حرف هایش چیزی به یادم نمانده بجز یک جمله کوچک، می گفت: چمرانی بودن دیدت را نسبت به همه چیز بالا می برد....این همان چیزی  است که جماعت روشنفکر به منکرانشان می گویند اما این کجا آن کجا در ادامه به من گفت: می توانی از بالا نگاه کنی به همه چیز  هرچه بالا تر دنیا کوچک تر. عجیب به دلم نشست حالا نمی دانم حس غرور نوجوانی ام این را بپذیرفت یا دلم ولی عجیب از این جمله خوشم آمد! رفتم مجلس نمی دانم چطور شد که یک دفعه آن عکس رومیزی که مصطفی در آسمان دوربین بدست در حال نگاه کردن است به دستم رسید. آن روزها فقط می شناختمش در بزرگی اش در دنیا، اما دست مرا کم کم گرفت و آرام آرام به جلو آورد مرا هر روز هم بهتر از دیروز شبیه بچه حزب الله ای هایم کرد عشق جنگ ...ولی حیف که اراده چمرانی نبود تا  پروانه سوزانش شوم درک می کنم درد، فقر و تنهایی که در وصیت نامه اش می گوید اما هنوز به آنها نرسیدم که اگر برسم همه شما ها خبر دار می شوید...