ساحت عشق علی(ع)
به خود اجازه نمی دهم که برای شناخت علی (ع) کلمه ای بر زبان برانم و با قدرت عقل ،شخصیت او و زندگی پر ماجرا یش را تجزیه و تحلیل کنم . شناخت علی (ع) فقط به قدرت عشق میسر است و فقط عشق اجازه دارد که به حریم علی (ع) نزدیک شود . من هم به قلب سوخته خود اجازه می دهم که از علی(ع) سخن بگوید و فقط به حرمت عشق جرأت می کنم به علی (ع) نزدیک شوم.
قلبی حساس دارم که نوازش نسیم حیات آن را می لرزاند . زیبایی غروب و طلوع آفتاب دیوانه اش می کند . آسمان بلند پر ستاره مستش می نماید . مرغهای هوا و ماهیها دریا جذبش می کند . کوههای بلند افق بی پایان و اقیانوس بی کران به ابدیتش می برد . این احساس مرموز قلبی ،مسحور عظمت وزیبایی عالم خلقت می شود . و مرا در مقابل خالق آن و ادار به سجده می کند ... همان احساس نیز تار و پود قلبم را به عشق علی (ع) می لرزاند و مرا این چنین شیفته و شیدای او می کند . عجب دارم اگر کسانی قلب داشته باشند و زیبایی و عشق و انسانیت در آنها اثر کند ،ولی در مقابل آن همه لطف و کمال و عشق و انسانیت علی (ع) شیفته نگردند
10
اگرشعله عشق او در دلم زبانه نمی کشید ابداً به ساحتش جسارت نمی کردم و نامش را به زبان نمی راندم ولی چه کنم که سر تا پای وجودم در آتش عشق او می سوزد . هر وقت که نام او را بر زبان می رانم ،یا یاد او بر دلم می افتد ،به خود می لرزم ،اشک از چشمانم فرو می چکد ،آتشی درد ناک و لذت بخش وجودم را فرامی گیرد . در او محو می شوم ،عاشقانه با او راز نیاز می کنم و روحم آشفته وار ،علی علی می گوید .... در پهنه زمان و مکان بخواهم بگردم ،کسی را بیابم که رابطه من و اوعشق باشد ،نه فقط الان ،نه فقط در یک نقطه ،در همه جا و همه وقت ... فقط علی را می یابم که این چنین به او عشق بورزم و رابطه من و او ،بر پایه عشق پاک باشد !عشقی از تار و پود وجودم ،از اعماق روحم ، به علی پناه می برم .
11
به زیارتش رفتم (زیارت امام علی ع) اما از کوچکی خود آن قدر خجل شدم که نتوانستم به او نزدیک شوم . می سوختم ،اشک می ریختم ،بر دیوار صحن تکیه داده بودم و در عالمی دیگر سیر می کردم ؛ولی نمی خواستم و نمی توانستم از آن جا که بودم ،به او نزدیک تر شوم . به ضریحش وارد نشدم ،به قبرش دست نساییدم در حالی که در قلبم بود ؛در وجودم بود؛و عشق او با تار و پودوجودم سرشته بود؛ولی احساس می کردم که نمی خواهم به محضرش حاضر شوم ،گویا فکر می کردم آن جا نشسته است مثل خورشید می درخشید و نور وجودش فیضان می کند ؛ولی نمی توانستم نزدیکش بروم و از وجودش استغاثه کنم
12
گاه گاهی در محک تجربه قرار می گیرم ،در آتش درد می سوزم ،خود خواهی ها ،مصلحت طلبی ذوب می شوم و فرو میریزد،در سخت ترین تجربه ها قرار می گیرم و به کمک خدا پیروز می شوم و جهشی به جلو بر می دارم ،آن گاه می خواهم علی (ع) خود را ببینم یکباره می بینم در این راه آن قدر جلو است ،در آن بی نهایت که از خود و از پیروزی خود شرمنده می شوم . در حالتی که زانو هایم را در آغوش می کشم و سرم را روی با شدیدترین تواضع ، احساس شرم و خجلت می کنم و ازبرخورد با علی (ع) می گریزم .
حیات عارفانه