آرزو داشتم
من زادۀ طوفان ها و موج دریاهایم، من حیات خود را مدیون آتشفشان ها و صاعقه ها هستم. آنگاه که طوفان خاموش شود و دریا آرام گردد، دیگر اثری از من وجود نخواهد داشت.
آرزو داشتم که لوح وجودم را در برابرت باز کنم و با سیلاب اشک همۀ ناپاکی ها را بشویم تا همچون طفل نوزاد، پاک و درخشان و معصوم گردم و از همۀ آلایش ها آزاد شوم و قلبم آئینۀ تمام نمای حقیقت گردد و روحم به ملکوت اعلا بپیوندد.

می خواستم که در میان گرداب های خطر به عشق پناهنده شوم؛ در میان طوفان های ظلمت، چشمان خستۀ خود را به نور بگشایم؛ زیر دندان های اژدهای مرگ، به فرشتۀ رحمت متوجه شدم؛ تلخی شکنجه و درد عذاب را با کشش روح و خاطره های زیبا، شیرین و لذت بخش کنم.
می خواستم به دریا بروم و قلب مالامال دردم را به امواج خروشان بسپارم، تا ضربه های موج، پاره های غم را از تنم بکند و تکه تکه به دریا ببرد، و قلبم چون قطعۀ بلور، پاک و صاف کند.
می خواستم از تو مدد بگیرم و به آسمانها پرواز کنم و تنهایی خود را با همنشینی ستارگان جبران نمایم.
می خواستم که آه های خفه شدۀ خود را به نغمه های ملکوتی تبدیل کنم و به صورت زیباترین ترانه های روح تقدیم وجودت نمایم.
می خواستم فریادهای خشم و اعتراض را که از نهادم می جوشد و می خروشد، عصیان وار در زیر این سقف بلند طنین انداز کنم.
میخواستم آتشفشان نرم و قلب سوزان خود را به آسمان بگشایم.
می خواستم کلمه شوم، کلمۀ حق و حقیقت، و همچون کوه که بر سینۀ زمین محکم و سنگین مینشیند ومن نیز محکم و پایدار بر دل تاریخ کوبیده شوم.
می خواستم شمع گردم و به خاطر نور سر تا پا بسوزم.
می خواستم اشک شوم و عصارۀ وجودم را در پاک ترین و زیباترین شکلش به تو تقدیم کنم.
می خواستم سوز گردم، عشق گردم، شور گردم، ذوق گردم، شوق گردم، روح گردم، موج گردم، شمع گردم، نور گردم، اشک گردم و بالاخره کلمه شوم که اولین تجلی خداست.
ولی افسوس که سرنوشت فرمان داده است که این خواسته ها و آرزوها صورت تحقق به خود نگیرد و من از همۀ آنها محروم گردم.
منبع:عارفانه