پیرمرد موسفید
شهید مصطفی می گوید:

در میان جنگجویان ما ،پیرمردی بود که سفیدی موهای بلندش امتیازی خاص به او بخشیده بود .صورتی موقر و چشمانی نافذ داشت ،که سردی و گرمی زندگی و تجارب حیات در آن آشکار بود .چابک و شجاع ، در گذر از موانع سریع و امرش نافذ و مورد احترام همه بود . گویا این پیرمرد جنگنده از تهور و سرعت من به تعجب آمده بود .در برق چشمانش و تبسم لبانش احترام او را به خود احساس کردم...من نیز مجذوب او شده بودم ...
به نقطه ای رسیدیم که خطری بزرگ وجود داشت ...یکباره جنگنده پیر از حمایت دیوار بیرون رفت ،در حالی که در معرض خطر بود .همه در سکوتی عمیق و مصمم فر رفته بودیم و با تعجب و ترس به او نگاه می کردیم ...آرام آرام پیش می رفت و خطر گلوله ها را تقبل می کرد ،گویی به مرگ نمی اندیشید . فوراً متوجه شدم ،دیدم به سوی چند گل وحشی میرود که در میان خرابه ها بین علف ها روئیده بود .
فهمیدم که نیرویی درونی و مافوق حیات ،نیریی که از عشق و زیبایی سچشمه می گیرد ،اورا به جلو می راند . آهی کشیدم و عمیق ترین درود های قلبی و روحی خود را نثارش کردم . آرام آرام پیش رفت و با احترام تمام گلی چید و به سمت دیوار بر گشت . چه زیبا و دوست داشتنی ،در معرض خطر به دنبال زیبایی می رود تا زیبایی را نثار شجاعت و فداکاری کند... چه شجاعتی !
گل را آورد و تقدیم به من کرد ... خواستم تشکر کنم ، اما لبهایم می لرزید ،قلبم می جوشید ، و صدایم در نمی آمد ... لذا با قطرات اشک به پاسخ گفتم .