درد یتیمان
خواستم از ابعاد خواهش ها و آرزو های عادی بشری بیرون آیم و رخت بخت خویش را بر سراپرده ملکوتی بارگاه خدا بگسترانم . از همسر خویش و جگر گوشه هایم گذشتم و همه را به دست تقدیر سپردم تا مگر یتیمان و دردمندان را کمک کنم . کوه غم و دریای درد را بر دلم پذیرفتم ،تا شاید غم ها و دردها بینوایان را درمان کنم . حرمان و محرومیت و تنهایی را بر خود پذیرفتم ،تا قلبی از حرمان نسوزد و روحی از تنهایی پژمرده نشود و آه دردمندی در دل شب ،سکوت ظلمت را نشکافد .
اگر نمی توانستم به مظلومین داغدیده کمکی کنم لااقل در میان آن ها باشم ،مثل آنها زندگی کنم و دردها و غم های آن ها را بر قلب خد ببندم . می خواستم که در این دنیا با ستمگران و سرمایه داران محشور نباشم ،در جوآن ها نفس نکشم ،از تمتعات حیات آن ها محظوظ نشوم و علم و دانش خود را در قبال پول و لذت زندگی خویش به آن ها نفروشم .
منبع:حیات عارفانه