خدايا ! تو را شکر مي‌کنم که لذت معراج را بر روحم ارزاني داشتي ، تا گاه گاهي از دنياي ماده در گذرم ، و آنجا جز وجود تو را نبينم ، و جز « بقاء » ي تو چيزي نخواهم ، و بازگشت از « ملکوت اعلي » براي من شکنجه‌اي آسمان باشد که ديگر به چيزي دل نبندم و چيزي دلم را نربايد .

خدايا ! اکنون احساس مي‌کنم که در دريايي از درد غوطه مي‌خورم ، در دنيايي از غم و حسرت غرق شده‌ام ، به حدي که اگر آسمانها و زمين را و همه ثروت وجود را به من ارزاني داري بسهولت رد مي‌کنم ، و اگر همه عالم را عليه من آتش کني ، و آسماني از عذاب بر سرم بريزي و زير کوههاي غم و درد مرا شکنجه کني ، حتي آخ نگويم ، کوچکترين گله‌اي نکنم ، کمترين ناراحتي به خود راه ندهم ، فقط به شرط آنکه ذکر خود را ، و ياد خود را و زيبايي خود را از من نگيري ، و مرا در همان حال به دست بلا بسپاري ، به شرط آنکه بدانم اين بلا از محبوب به من رسيده است تا احساس لذت کنم ، و همه دردها و شکنجه‌ها را به جان و دل بخرم ، و اثبات کنم که عزت و ذلت دنيا براي من يکسان است ، لذت و درد دنيا مرا تکان نمي‌دهد و شکست و پيروزي مادي در من تأثيري ندارد .

بینش ونیایش